دکتر رافعی در بزرگداشت علامه جعفری

خداخوان تا خدادان فرق دارد

نوشته شده در تاریخ ۱۶:۵۳:۰۰ ۱۳۹۱/۰۸/۳۰ و در حوزه های اخبار و رویدادها - ۰ نظر
خداخوان تا خدادان فرق دارد

علامه جعفری ایده مشهور جدا کردن عارف از صوفی را نمی‌پذیرفت و معتقد بود اگر به این تفکیک قائل باشیم، به جایی نمی‌رسیم و در مصداق نیز دچار مشکل خواهیم شد

علامه جعفری علم و فلسفه و عرفان را متضاد نمی‌دید/ باروری همه قوا در عرفان مثبت
گروه اندیشه: علامه جعفری به تضادی میان علم و فلسفه و عرفان قائل نبود و از عرفان مثبت و منفی سخن می‌گفت که در عرفان مثبت همه قوا (عقل و علم و عشق) توأمان بارور می‌شود، اما در عرفان منفی تنها یکی از ابعاد وجود انسانی.

به گزارش خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا)، نشست علمی «فلسفه انسان از دیدگاه علامه جعفری»، آخرین نشست از برنامه های نخستین روز همایش روز جهانی فلسفه با موضوع «بررسی وضعیت فلسفه در ایران» بود که به مناسبت چهاردهمین سالگرد علامه جعفری و با حضور علی رافعی و منوچهر صدوقی سها، شب گذشته، سه‌شنبه 23 آبان‌ماه، در محل مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران برگزار شد.

بنا بر این گزارش، در این نشست علمی، علی رافعی، مدرس و پژوهشگر عرفان اسلامی و از شاگردان علامه جعفری، به بیان سخنانی درباره سلوک علمی و عملی علامه جعفری پرداخت و اظهار کرد: سخن درباره علامه ابعاد زیادی دارد؛ علامه مجموعه علوم را در محوریت انسان قبول داشت و از منظر او فلسفه، عرفان و یا هر علم دیگری که در سازندگی شخصیت انسان و پیش بردن و تعالی او تأثیری نداشته باشد، هیچ ارزشی ندارد.

وی با بیان این که از دیدگاه علامه جعفری حتی محور قرآن و رسالت انبیاء نیز انسان بوده است، گفت: از منظر علامه دانستن این علوم، بدون آن که تأثیری بر شخصیت انسان بگذارند، بی‌اثر و بی‌ارزش است. نکته‌ای که علامه جعفری همواره بدان تأکید داشت، چیره شدن انسان بر «من» درون است و این علوم باید «من» الهی منسوب به «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی» را از لابلای «من»های دیگر بیرون بکشد و کمال دهد.

رافعی ادامه داد: علامه همواره تأکید می‌کرد که با «من» خود مسئله را حل کنید و خود نیز چنین کرده بود. همه ما به عنوان عالم و فیلسوف و اهل معرفت، مزایایی را برای خود تصور می‌کنیم، اما باید توجه کنیم که اینها موجب تبلور من و ما نشود و باید حقیقتاً دریابیم که به تمام هستی بهره کمی از علم الهی داده شده، چه رسد به ما؛ «وَمَا أُوتِیتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلًا» (اسراء/85).

وی تصریح کرد: علامه جعفری بر آن بود که اگر انسان بخواهد به کمال برسد، باید مجموعه ابعاد وجودی او به کمال برسد، نه آن که فقط عقل یا فقط قلب خود را بارور کند، چرا که تضادی بین عقل و قلب وجود ندارد. علامه در سخن پایانی همایش بزرگداشت ابن‌سینا در دهلی‌نو به حضار گفت: عده‌ای در اینجا ابن‌سینا را فیلسوف مشائی محض معرفی کردند، عده‌ای (با توجه به نمط 9 و 10 اشارات) وی را عارفی کامل دانستند و عده‌ای او را بزرگ اطبای دوران خواندند و همه اینها نشان می‌دهد که تضادی بین علم و فلسفه و عرفان وجود ندارد.

این مدرس عرفان اسلامی با بیان این‌که علامه جعفری معتقد بود که اگر انسان بخواهد به نقطه کمال برسد، باید مجموعه ابعاد وجودی خود را رشد دهد، گفت: به عقیده بنده خود علامه جعفری، مصداق همان تعریفی است که درباره ابن‌سینا گفته است؛ ایشان نسبت به یادگیری هر علمی اظهار علاقه می‌کرد و دوست نداشت به عنوان عارف مطرح باشد، زیرا معتقد بود که نخستین نیاز جوانان پختگی از لحاظ عقل و اندیشه است و از همین رو از بیان مطالبی که انسان را به مرز ادعا برساند، پرهیز می‌کرد.

وی در ادامه سخنان خود با اشاره به برخی از دیدگاه‌های علامه جعفری در حوزه عرفان گفت: علامه جعفری ایده مشهور جدا کردن عارف از صوفی را نمی‌پذیرفت و معتقد بود اگر به این تفکیک قائل باشیم، به جایی نمی‌رسیم و در مصداق نیز دچار مشکل خواهیم شد. به عقیده علامه ما فقط می‌توانیم از عرفان مثبت و منفی و ویژگی‌های آنها صحبت کنیم و به جای دعوا بر روی الفاظ، انسان‌ها و فرقه‌ها را با معیارها تطبیق دهیم.

رافعی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به برخی از ویژگی‌های عرفان مثبت و منفی از منظر علامه جعفری عنوان کرد: عرفان مثبت انسان را از منیت خود خارج می‌کند و عرفان منفی با منیت و ادعا همراه است؛ در عرفان مثبت، قوانین شریعت باردار مفاهیم معرفتی می‌شود و عبادات نه حذف، بلکه معنادار می‌شود.

وی خاطرنشان کرد: برای رسیدن به حقیقت باید روح شریعت قوی‌تر شود و تفاوت ما با بزرگان عرصه عرفان آن است که شریعت آنها معنادارتر و شریعت ما قالبی‌تر است و با توجه به تحقیق وسیعی که بنده کرده‌ام، سخن «چون حقیقت آمد شریعت برافتاد» را هیچ یک از بزرگان عالم عرفان نگفته‌اند.

این پژوهشگر عرفان اسلامی در بخش دیگری از سخنان خود اظهار کرد: تفاوت دیگر عرفان مثبت با عرفان منفی از منظر علامه جعفری آن است که در عرفان مثبت همه قوا (عقل و علم و عشق) توأمان بارور می‌شود، اما در عرفان منفی تنها یکی از ابعاد وجود انسانی بارور می‌شود.

وی در پایان سخنان خود گفت: علامه همواره این ابیات را با ترنم می‌خواند که: خداخوان تا خدادان فرق دارد/که حیوان تا به انسان فرق دارد* بدینسان از خدادان تا خدایاب/ ز انسان تا به سبحان فرق دارد* محقق را مقلد کی توان گفت/ که دانا تا به نادان فرق دارد.

مشروح سخنرانی:

انسان در منظومه فکری علامه جعفری
دکتر علی رافعی

سخن درباره علامه جعفری ابعاد زیادی دارد که من چند موضوع آن را انتخاب کرده و در این فاصله زمانی خدمت شما عرض می¬کنم.
علامه جعفری مجموعه علوم را در محوریت انسان قبول داشتند
علامه جعفری مجموعه علوم را در محوریت انسان قبول داشتند؛ به این معنا که ما صرفاً فلسفه نداریم و صرفاً عرفان نداریم، ما هر علم دیگری را بدانیم ولی این علم در سازندگی شخصیت انسان تأثیر نداشته-باشد، ارزش ندارد. مثلاً شماری از مفاهیم فلسفه کلاسیک را به¬طور عالی بدانیم اما اهمیتی ندهیم که این فلسفه در انسان چه می¬خواهد بکند و او را تا چه مرحله¬ای جلوتر می¬برد، ایشان چنین علمی را باردار ارزش نمی¬دانستند حتی اگر عرفان باشد! و نکته¬ای را بارها می¬فرمودند: خود قرآن و انبیا هم انسان را در محور خود داشتند، اگر حافظ قرآن باشیم و تمام تفاسیر را بدانیم ولی این قرآن در من انسان تأثیر نگذارد، دانستن این علوم هیچ ارزشی ندارد. وقتی شخصیت انسان را تغییر ندهد، از دیدگاه علامه جعفری بی¬اثر و بی¬ارزش است. نکته¬ای که ایشان تاکید بسیاری بر آن داشتند، چیره¬شدن انسان بر «من» درون بود.
زین دو هزاران من و ما، ای عجبا من چه منم؟    گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم.
این علوم و معرفت¬ها باید آن من الهی و «نفخت فیه من روحی» را از لابه¬لای من¬ها و شخصیت¬هایی که به عنوان من در خودمان ساخته¬ایم، بیرون بکشد، رشد دهد، کمال دهد و جلو ببرد. ایشان بسیار بر این تأکید داشتند که با «من»تان مسأله را حل کنید. اصطلاح خودشان را به¬کار می¬برم؛ گاه ایشان به «من» می¬گفتند: «زهر ماری». می¬گفتند «با این زهر ماری کنار آمدی یا نیامدی؟» برای این¬که ببینید خود ایشان چه¬قدر بر این «من» تسلط داشتند، خاطره¬ای عرض می¬کنم. چون آدم وقتی در مورد علامه جعفری، نظری بحث می¬کند، بهتر است جنبه¬های عملی را نیز در زندگی خود ایشان ببیند.
در کردستان برای مولویِ کرد بزرگداشتی برگزار کرده بودند و علامه به بنده امر فرمودند همراه ایشان باشم و شوخی هم کردند و فرمودند: ببین آقای رافعی! کردستان خطرناکه است (چون زمان جنگ و شلوغی بود). اگر من را زدند و کشتند، تو در آن¬جا برایم یک امام¬زاده بساز! گفتم: آقا! در خدمت هستیم!. با هم رفتیم. در انتهای کنگره، یک استاد ادبیات که او هم کرد بود و قصیده¬ای در رسای علامه سروده بود، آمد شعرش را بخواند. من هم کنار علامه نشسته¬بودم، دیدم وقتی شاعر به ایشان گفت که این قصیده را برایشان سروده است و می¬خواهد آن را بخواند، حال آقای جعفری عوض شد. من از یک طرف شعر را گوش می¬دادم که شعری بسیار زیبا و به زبان فارسی بود و ایشان هم از اساتید ادبیات فارسی بودند. از طرف دیگر نگاهم به استاد بود که حالت¬شان عوض شده¬بود. شعر تمام شد. ایشان خواستند به¬خاطر زحمتی که علامه کشیده و برای مولویِ¬کرد سخنرانی کرده بودند، کف بزنند. در حقیقت خواست دستی که زده می¬شود برای او نباشد و برای علامه باشد. همه برای آقای جعفری کف زدند. من دیدم خود آقای جعفری هم دارند کف می¬زنند. خدمتشان گفتم حضرت استاد این دست رو برای شما می¬زنند. شما دست نزنید. حاج آقا دستشان را کشیدند و تمام شد و بلند شدیم. بعد از ایشان پرسیدم: آقا، چه شد؟ شما در خودتان نبودید؟! گفتند: همین طور است آقای رافعی! والله وقتی آمد گفت می¬خواهم در رسای شما شعر بخوانم. گفتم خدایا نشنوم! والله قسم الان که می¬گویم خودم منقلب می¬شوم! و نشنیدم! لاجرم نفهمیدم این کف را دارند برای کی می¬زنند! فکر کردم دارند برای مولویِ کرد کف می¬زنند و من هم کف زدم. مبادا من بنشینم و یکی بخواهد جلوی من از من تعریف بکند. و ایشان بارها می¬فرمودند فکر نکنید هرچه جلوتر بروید، شما با این «من» کنار آمدید؛ نه!
دم به دم وابسته دام نویی  هر یکی گر باز و سیمرغی شوی
در اوج مطالب معرفتی هم که برویم، امکان افتادمان هست. این یکی از مسائلی بود که می¬خواستم بگویم تا از حضرت علامه درس بگیریم و روی آن درباره خودمان فکر کنیم. این¬که یکی از مزایای ما این است که عالمیم، فیلسوفیم، اهل معرفتیم و این¬که در رشته¬مان خدا مزیت¬هایی به ما داده¬است، باعث تورم شخصیت و «من» ما نشود و بدانیم که «و ما أوتیتم من العلم الا قلیلاً؛ به همه هستی، کمی از علم الهی داده شده¬است. حالا ما چقدر از این کم را گرفته¬ایم که بخواهیم با آن مزیت، برای «من» خود تورم ایجاد کنیم.
برای رسیدن به کمال، انسان باید مجموعه ابعاد وجودی خود را به کمال برساند
نکته دیگر درباره حضرت علامه این است که ایشان معتقد بودند برای رسیدن به کمال، انسان باید مجموعه ابعاد وجودی خود را به کمال برساند. نه این¬که برویم و بنشینیم و فیلسوف بشویم و فقط عقل-مان را بارور کنیم، اندیشه¬مان را بارور کنیم و از قلب مغفول باشیم یا برویم به دنبال معرفت، از عقل غافل بشویم و احساس کنیم بین عقل و قلب تضادی وجود دارد؛ به این معنا که اگر بخواهیم اهل عرفان بشویم، عرفان ما با فلسفه سازگاری نداشته¬باشد و اگر بخواهیم خوب تعقل کنیم، باید عرفان را کنار بگذاریم، این-گونه به نتیجه¬ای نمی¬رسیم.
چون ایام فلسفه هم هست عرض می¬کنم. از حضرت علامه در روز آخر بزرگداشت ابن¬سینا در دهلیِ¬نو خواسته شد سخن نهایی درباره ابن¬سینا را بیان بفرمایند. حضرت علامه بیان می¬کنند که «عده¬ای از شما این¬جا آمدید و اثبات کردید که ابن¬سینا یک فیلسوف مشائی محض است. عده¬ای دیگر آمدید و اثبات کردید ابن¬سینا در نمط نهم و دهم اشارات اوج مطالب عرفان گفته¬است و یک عارف است. عده¬ای از شما درباره پزشکی ابن¬سینا صحبت کردید و اثبات کردید ابن¬سینا در روزگار خود پزشکی حاذق بود. این نشان می¬دهد که نه علم با فلسفه، نه فلسفه با عرفان، نه عرفان با آن دو تضادی وجود ندارد. در دین¬داری و تعبد ابن¬سینا هم که کسی شکی ندارد. پس این¬ها با دین¬داری و دین¬داری با مجموعه این¬ها تضادی ندارند و یک انسان اگر بخواهد به نقطه کمال برسد، باید مجموعه ابعاد وجودش را رشد بدهد، نه یک قسمت رشد کند و مابقی از رشد وابماند. به این صورت نباشد که من به قلبم برسم، عقلم را رها کنم یا به عقل برسم، از قلب غافل بشوم یا نخواهم که در علوم جلو بروم و بگویم «نه، آقا! علوم به چه درد می¬خورد؟!» حضرت علامه با این موافق نبودند و به عقیده بنده خود ایشان مصداق همان تعریفی که برای ابن¬سینا دارند، بودند و به یادگیری هر علمی اظهار علاقه می¬کردند. علمی نبود که جلوی علامه مطرح شود و ایشان دوست نداشته¬باشند درباره آن بدانند.
به یادگیری هر علمی اظهار علاقه می¬کردند
به یاد دارم بعد از رحلت حضرت امام، از حضرت علامه جعفری خواسته شد که نظرشان را راجع به موسیقی بفرمایند. ایشان می¬فرمودند «در این باره دیگران گفته¬اند و من نمی¬توانم بنشینم و به کتب فقهی بسنده کنم». ما مجموعه اساتید دانشگاه تهران و دانشگاه هنر را در رشته موسیقی جمع کردیم و پنج جلسه با حضرت علامه صحبت¬های خیلی جدی داشتند. حاج¬آقا فرمودند «این من را قانع نکرد و نمی-توانم حکم بدهم». از من خواستند به آقایی زنگ بزنم و گفتند «بگو امشب بعد از نماز مغرب و عشا بیاید. می¬گویند او سازهای موسیقی سنتی را خیلی بهتر از همه می¬نوازد. ببینیم او می¬تواند جواب ما را بدهد یا نه». من زنگ زدم و ایشان آمد. بعد از بحث دیدم حاج آقا همان¬طور نگاه می¬کنند و هنوز مسأله برای¬شان حل نشده است. به آن مرد رو کردند و گفتند «آقا من یک سؤال از تو دارم. اگر این را به من جواب بدهی من می¬توانم حکم بدهم». گفت: «چه سؤالی را باید جواب بدهم؟» گفتند «شما بگو؛ در موسیقی چه چیزی به مردم می¬دهی و از شنونده¬ات چه چیزی می¬گیری؟ من اگر این راز را بدانم که نواختن تو با این فرد چه می¬کند و این آدم با شنیدن موسیقی تو چه می¬شود و بعد در ازای چیزی که می¬شود، چه چیزی را از او می¬گیری، مشکلم با موسیقی حل می¬شود». ایشان نتوانست به علامه جواب بدهد. علامه هم فرمودند من درباره این قضیه نظر و فتوا و حکم نمی¬دهم، خودشان احتیاطات خودشان را داشتند.
مسأله ژنوم مطرح شد. آن موقع، شروع این جریان بود، از یهودی¬ها خواسته بودند درباره ژنوم نظر بدهند. آن¬ها که خیلی دلشان می¬خواهد نسلشان با نسل دیگری ترکیب نشود، منکر ژنوم شده¬بودند. آن زمان شروع همین چیزی بود که امروز یکی از مسائل بسیار مهم علمی است؛ مسأله سلول¬های بنیادی که هنوز در ایران وارد نشده¬بود و می¬خواستند بدانند می¬توانند حکم آن را بگیرند یا نه؟ و بدانند از نظر فقهی درست است یا نه؟ ایشان در فقاهت می¬گفتند «من تا علم به آن نداشته¬باشم، حکم فقهی نمی¬دهم» ایشان امر فرمودند ما اساتید ژنتیک را گرد هم جمع کنیم تا ببینند این جریان چیست و گفتند «از من خواسته¬اند حکم بدهم و من هم تا ندانم چیست، نمی¬توانم حکم بدهم». آمدند، من یکی از دوستان خودم را هم که روی این مسأله خیلی جدی کار کرده و دکترایش را در این رشته گرفته بود، دعوت کردم. جلسات متعدد برگزار شد و ایشان خوب گوش می¬کردند و لذت هم می¬بردند. مثلا این¬که بگویند «نه، من فیلسوفم» مطرح نبود.
البته با اهل عرفان فرق داشتند. ایشان اصلا دوست نداشتند به عنوان یک عارف مطرح بشوند، می-فرمودند جوانان ما نیاز دارند به این¬که اول از نظر اندیشه و عقل درست بشوند. از بیان مطالبی که انسان را به مرز ادعا برساند بی¬نهایت پرهیز داشتند، می¬نشستند و گوش می¬دادند. من دو نمونه گفتم که ایشان علاقه¬مند بودند درباره هر علمی بشنوند و فقاهت ایشان به روز بود، اگر چه هرگز هم حاضر نشدند به عنوان فقیه رساله بیرون بدهند.
علامه جعفری در بیان ویژگی¬های عرفان مثبت و منفی طرحی نو در انداختند
یک نکته دیگر بگویم درباره دعوایی که شاید قرن¬هاست در تاریخ اسلام مطرح است که فرق بین عارف و صوفی در چیست؟ عده¬ای در اسلام، عرفان را قبول دارند و عده¬ای به تصوف می¬تازند. حضرت علامه دیدگاه¬شان در مسائل عرفانی این¬گونه نبود که مثلا بگویند بایزید بسطامی عارف است یا صوفی. اصلا صوفی چه معنایی دارد؟ جُنید بغدادی می¬گوید: «صوفی کسی است که درونش را صفا فرا گرفته¬باشد و راه رسول الله را برود و اگر کسی درونش را صفا نگرفته¬باشد و راه رسول الله را نرود، هزار سگ کوفی از آن صوفی با ارزش¬تر است». ما می¬توانیم با این مخالفت کنیم؟ آیا می¬توانیم با این تصوف مخالفت کنیم که درون من با صفا باشد و راه رسول الله بروم؟
علامه جعفری طرحی نو در انداختند که تا قبل از ایشان مطرح نبود؛ این¬که فرمودند ورود به حیطه عرفان و تصوف با این دیدگاه که عرفان و تصوف جدای از هم¬ هستند، غلط است و در مصداق هم مشکل پیدا می¬کنیم. بلکه باید بگوییم عرفان مثبت و عرفان منفی و ویژگی¬های این دو را بگوییم؛ انسان نه صد در صد مثبت است و نه صد در صد منفی. به قول مولانا:
اسود مطلق نباشد اندر جهان    بل به نسبت باشد این را هم بدان
ویژگی¬های عرفان مثبت و منفی را بگوییم، ممکن است فردی چند ویژگی مثبت و یک ویژگی منفی داشته¬باشد. هر فرقه¬ای ممکن است برخی مطالب درست و برخی مطالب غلط داشته¬باشد. باید معیار داشته¬باشیم و سازگاری انسان¬ها و فرقه¬ها را با این معیار بسنجیم. با لفظ نمی¬شود مبارزه کرد. این طرح نویی بود که علامه جعفری در مسأله عرفان ایجاد کردند. برای نمونه چند بعد آن را بیان می¬کنم؛
یکی از موارد این¬که در عرفان مثبت، مجموعه معرفت عرفانی، ما را از «منیت» خارج می¬کند و شخصیت ما را باردار معانی و مفاهیمی می¬کند که من به ادعا نرسم ولی در عرفان منفی به عنوان این¬که بنده عارفم، ادعاها مطرح می¬شود.
دوم این¬که در عرفان ما باید به این نکته برسیم که قوانین شریعت باردار معانی و مفاهیم معرفتی هستند. در نمط نه اشارات ابن¬سینا و در گفته همه عرفای بزرگ، نماز حذف نمی¬شود ولی «صفا»دار می-شود. عبادات معنادار می¬شود. همین نماز را علی بن ابی¬طالب می¬خواند، بنده و شما هم می¬خوانیم، نماز او مطابق معرفتش دارای مبنایی است که ما از آن بی¬بهره¬ایم. اگر من بخواهم به حقیقت برسم، شریعت حذف نمی¬شود بلکه روح شریعت قوی¬تر می¬شود. تفاوت بین ما و بزرگان و اهل معرفت در عمل به شریعت این است که شریعت آن¬ها معنادارتر است و شریعت ما قالبی¬تر است، آن¬ها علاوه بر قالب، معنا دارند. اگر فرد یا گروهی گفت «اذا جاءت الحقیقه بطلت الشریعه» اشتباه کرده¬است، این سخن را هیچ بزرگی نگفته است، تنها بعضی فرقه¬های خیلی پایین مطرح کرده¬اند و نه افرادی که سران عالم عرفان و تصوف هستند. در رساله قشیریه مطرح¬شده وقتی به جُنید بغدادی می¬گویند «ما شنیدیم گروهی می¬گویند ما برای رسیدن به حقیقت دیگر نیازی به شریعت نداریم و آن را انجام نمی¬دهیم»، او می¬گوید «اگر کسی به من بگوید من زنا یا دزدی کردم، برای من شیرین¬تر از آن است که بگوید من عبادت را برای رسیدن به حقیقت ترک کرده¬ام».
مسأله سوم، جمع میان عقل و علم و عشق است، در عرفان مثبت مجموعه قوا بارور می¬شود اما در عرفان منفی یک بعد بارور می¬شود و موارد دیگر.
هنوز یک دقیقه وقت دارم. برای آخر صحبت¬ها، به عشق علامه جعفری و به یاد ایشان این اشعار را بخوانیم. یک¬بار با هم قدم می¬زدیم و ایشان این¬ها را با ترنم می¬خواندند:
خداخوان تا خدادان فرق دارد    که حیوان تا به انسان فرق دارد
بدین سان از خدادان تا خدایار    ز انسان تا به سبحان فرق دارد
محقق را مقلد کی توان گفت    که دانا تا به نادان فرق دارد.
حیوان ها هم خدا را می¬خوانند اما خداخواندن مهم نیست.
شرح تو حیف است با زندانیان    گویم اندر مجمع روحانیان
شرح تو حیف است با اهل جهان    همچو راز خویش دارم در نهان