سخنرانی دکتر خسروپناه در روز جهانی فلسفه ۱۳۹۴

نوشته شده در تاریخ ۱۳:۳۱:۰۰ ۱۳۹۴/۰۸/۲۹ و در حوزه های اخبار و رویدادها - ۰ نظر
سخنرانی دکتر خسروپناه در روز جهانی فلسفه ۱۳۹۴
مبانی حکمی معنویت از منظر ملاصدرا

فیلم جلسه را از اینجا دانلود کنید
«قَالَ اللّهُ هَذَا یَوْمُ یَنفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَدًا رَّضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ.» 
        واژه معنویت امروزه در جامعه آنقدر مطرح شده است که گمان می¬کنیم این واژه، واژه نوظهوری است درحالیکه اگر یک جستجوی سطحی در آثار علما، اُدبا، فلاسفه و بزرگان اخلاق کنیم، می¬بینیم که واژه معنوی، معنویت و معنا در آثارشان فراوان یافت می¬شود. واژه معنا و معنویت، گاهی در مقابل صورت و صوری و گاهی در مقابل لفظ و لفظی و گاهی هم در مقابل ماده و مادی است. اما واژه معنویت در آثار حکما و عرفا مکرر به کار رفته است و حتی اهل حکمت بحثی به عنوان «در مقام معنویتِ جمیع موجودات» دارند که نشان می¬دهد برای معنویت یک سریانی قائل هستند و همه موجودات از یک معنویتی برخوردارند. معنویت اگر به معنای روحانیت در برابر مادیت گرفته شود که بعضی هم به این معنا گرفته¬اند، ساحت¬های مختلفی دارد؛ احساس معنوی، کلام معنوی، علوم معنوی، معارف معنوی، رفتار معنوی و حتی از حیات معنوی هم سخن به میان آمده است. حیات معنوی یکی از کلید¬واژه¬هایی است که در حکمت اسلامی از آن یاد شده و برای آن مراتبی را هم قائل شده¬اند. این بحثی که تحت عنوان مقامات معنوی در عرفان مطرح می¬شود ناظر به حیات معنوی است. البته این معانی و معنویت گاهی اوقات به لفظ و بیان در نمی¬آیند. اهل عرفان از تنگنای زبانی نالیده¬اند، به قول شبستری که می¬گوید :
معانی هرگز اندر حرف ناید                 که بحر قلزم اندر ظرف ناید
      نمی¬شود این حقایق معنوی را در قالب الفاظ جای داد هر چند الفاظ در حد ظرفیت خود می¬توانند از معنا و معنویت، سخن بگویند. به نظر بنده در حکمت اسلامی عالی¬ترین مرتبه معنویت، عشق حقیقی است. مولوی می¬گوید :
هرچه گویم عشق را شرح و بیان                     چون به عشق آیم خجل گردم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است                        لیک عشق بی¬زبان روشن¬تر است
چون قلم اندر نوشتن می¬شتافت                       چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
       حقیقت عشق و معنویت را نمی¬توان در این قالب¬ها ذکر کرد و بیشتر یافتنی است تا بیان¬کردنی باشد. عشق با جان آدمی پیوند دارد آنجا که عطار می¬گوید :
عشق گفتا من به تو ایمان دهم        بعد از آنی در معانی جان دهم
      بین معنا و جان یک پیوند وثیقی است لذا انسان با نسبتی که با معنا و معنویت پیدا می¬کند جان و روحی تازه پیدا می¬کند. یعنی حقیقت آدمی به جان اوست و جان آدمی با معنا، معنا پیدا می¬کند. هر چه معنا و معنویت با جان آدمی پیوند پیدا کند، انسان از روح تازه¬ای برخوردار خواهد بود.
        اما وقتی معنویت را در دوران مدرن بررسی می¬کنیم می¬بینیم با عقلانیت خودبنیاد پیوند دارد و معنویت با سوبجکتیویته ارتباط پیدا می¬کند. یعنی در روزگار معاصر، معنویت منهای دین و معنویت منهای شریعت و حتی معنویت منهای خدا را مطرح می¬کنند. حال اگر مقداری ایدئالیزم مدرن را هم غلیظ کنیم سر از پست¬مدرن در می¬آورد که کثرت¬گرایی معنوی به میدان می¬آید. ما معتقدیم در حکمت اسلامی، معنویت در سرشت آدمی وجود دارد و گرایش به معنویت یک امر فطری است و لازم نیست که کسی سخنرانی کند و به مردم بگوید که ای مردم! اهل معنا باشید. همه اهل معنا هستند و بلکه از نظر حکمت اسلامی همه عالم اهل معناست و همه با معنا و معنویت پیوند دارند و معنویت در سرشت انسان نهفته است.

مبانی معنویت در حکمت ملاصدرا
      کار جالبی که ملاصدرا کرده و من می¬خواهم در مورد آن بیشتر صحبت کنم این است که- البته من تا به حال جایی ندیده¬ام که کسی تحقیقی در مورد معنویت در حکمت صدرا انجام داده باشد- ساحت¬های مختلف برای معنویت قائل است. ملاصدرا عوالم معنوی و نسَبی که معنویت با عوالم مختلف دارد مانند نسبتی که با انسان، حیات و مقامات سلوکی دارد را مبتنی بر مبانی حکمت متعالیه کرده است. من به چند مبنای حکمت متعالیه اشاره می¬کنم و ربط آنها با معنویت را توضیح می¬دهم تا معنویت صدرایی بهتر خودش را نشان بدهد.

مبنای اول؛ تلقی ملاصدرا از حکمت
       اولین مبنا تلقی¬ است که ملاصدرا از حکمت دارد. ملاصدرا در مفاتیح الغیب صفحه 41 می¬فرماید: «حقیقه الحکمه انما تنال من العلم اللدنّی» یعنی حکمت از علم لدنی به دست می¬آید. وی ادامه می¬دهد: «ما لم یبلق النفس هذه المرتبه لا تکون حکیم» یعنی کسی را حکیم می¬گوییم که نفسش بالا برود و از علم لدنی بهره¬مند شود. معنویت منهای عوالم ملکوتی از نظر ملاصدرا پارادوکسیکال است. در نظر ملاصدرا حکیم، وقتی حکیم است که با جهان معنا ارتباط پیدا کند و علم لدنی را کسب کند و البته هنوز فیلسوف نیست. او وقتی فیلسوف می¬شود که بتواند یافته¬های خود را که از علم لدنی دریافت کرده است، مبرهن کند. لذا در اسفار جلد ششم صفحه 263 می¬فرماید : «نحن قد جعلنا مکاشفاتهم ذوقیه مطابقه للقوانین البرهانیه» یعنی هرکس با آن عوالم ارتباط پیدا کند و بیابد، حکیم است مانند لقمان حکیم، اما وقتی فیلسوف می¬شود که بتواند یافته-های خود را مبرهن کند.
       اینکه چرا به بعضی از عرفا، فیلسوف گفته نمی¬شد و یا به بعضی از عرفا، حکیم گفته نمی¬شد نیاز به تحلیل تاریخی دارد. به نظرم در یک دوره¬ای عرفان با فلسفه یک سر ناسازگاری¬ داشت و چون از زمان کندی حکمت و فلسفه هم مترادف با هم ذکر می¬شد بعضی از عارفان تمایل نداشتند که به آنها حکیم گفته شود با اینکه معتقد به حکمت بودند ولی به لحاظ تبادری که در ذهن در آن موقع ایجاد می¬شد، خیلی مایل به آن نبودند.
مبنای دوم؛ اصالت وجود
      مبنای دوم ملاصدرا اصالت وجود است. یعنی آنچه در عالم هست وجود است نه ماهیت. ماهیت یک امر انتزاعی و ذهنی است و معقول ثانی است. اینکه گفته¬اند ماهیات معقولات اولی هستند و وجودات معقول ثانی هستند، اینطور نیست و برعکس است. مفهوم وجود، معقول اول است چون مابه¬ازای خارجی دارد و منشأ انتزاع خارجی هم دارد. اما ماهیات معقول ثانی فلسفی هستند چون منشأ انتزاع خارجی دارد ولی مابه ازای خارجی ندارند. ملاصدرا در صفحه 44 کتاب مشاعر می فرماید : ان الواقع فی العین و الموجود بالحقیقه لیست الّا الوجودات دون الماهیات.
مبنای سوم؛ تشکیک وجود
      مبنای سوم تشکیک وجود است و در واقع «وجود حقیقه واحده مشککه» و وجود، مراتب دارد. از نازلترین مرتبه که وجود مادی است شروع می¬شود و تا عالی¬ترین مراتب که وجود الهی است، ادامه دارد. در شرح اصول کافی در صفحه 275 می فرماید : «ان للاشیاء وجودات مختلفه و نشئات متعدده و أن لها وجوداً» یعنی برای اشیاء، وجودات مختلفی داریم، که عبارتاست از:
1. وجوداً کونیه: که وجود مادی و طبیعی است 2. وجوداً نفسانیه: که وجود مثالی است و مرتبه بالاتر است 3. وجوداً عقلیه: که مرتبه بعدی است4. وجوداً الهیه: که بالاترین مرتبه است.
مبنای چهارم؛ امکان فقری
       مبنای بعدی، مناط احتیاج موجودات به علت می¬باشد که امکان فقری است و نه امکان ماهوی. ماسوی الله،عین فقر إلی الله است. یعنی هر موجودی که به خدا نزدیک¬تر بشود فقیرتر است و فقر وجودی¬اش بیشتر است. یعنی شدت و ضعف، در شدت و ضعف فقر و وابستگی، معنا پیدا می¬کند. لذا ملاصدرا در جلد اول اسفار صفحه 86 می¬فرماید : «إن مناط امکان وجوده لیس الا کون ذلک الوجود متعلق بالغیر مفتقر الیه» بعد توضیح می¬دهد که مناط واجبیت جز بی¬نیازی از ماسوی الله نیست. یعنی یک بی¬نیاز محض هست و آن حق است و از حقتعالی پایین¬تر، هر چه هست عین نیازمندی است و عین فقر و حاجت و عین نداری است. هر چه به او نزدیک¬تر باشد نداری¬اش بیشتر است و حاجت¬مندی¬اش بیشتر است.
مبنای پنجم؛ حرکت جوهری طبیعت
      مبنای پنجم حرکت جوهری طبیعت و ارتباطی که با مبدأ دارد، می¬باشد. یعنی این عالم طبیعت که ما با آن در ارتباطیم یک سیر جوهری دارد. تحول و تغیر فقط عرَضی نیست و تغیر جوهری هم دارد و این تغیر جوهری، یک تغییر تکاملی است و ارتباط با مبدأ است چون همه در اراده تکوینی خدا قرار دارند. یعنی حرکات تنزلی هم در دل یک حرکت تکاملی معنا پیدا می¬کند و ارتباط با مبدأ ثابت پیدا می¬کند. سؤال این است که این عالم متغیر که حرکت جوهری دارد، ربطش با ثابت چگونه است؟ ملاصدرا در صفحه 68 جلد سوم اسفار می فرماید : «الطبیعه بماهی ثابته مرتبطه الی المبدأ ثابت و بماهی متجدده مرتبط الی تجدد متجددات». این طبیعت یک حیث ثابت و یک حیث تجدد دارد. از این جهت که تجدد دارد به تجدد متجددات مرتبط می¬شود و از آن جهت که حیث ثابت دارد ربط به مبدأ ثابت دارد چون آن هم عین فقر إلی الله است. البته فقیر نیستند بلکه فقر هستند چون فقیر چیزی است که شیئیتی برایش ثابت می¬کنید و بعد می¬گویید که فقر دارد. یک شیء است که چیزی ندارد و شیئیتش هم عین نداری است.
مبنای ششم؛ علم گسترده و پیشین الهی
      آخرین مبنا علم گسترده و پیشین الهی است که یکی از جنجالی¬ترین مباحث فلسفی، علم پیشین خداوند به ماسوی الله است. چون علم خداوند به ذات خود روشن است. اما علم ذات خداوند به ماسوی الله چطور است؟ مثلاً آیا خداوند علم پیشینی به این جلسه¬ای که الآن ما داریم، قبل از اینکه ما باشیم و جلسه¬ای باشد، دارد؟ ملاصدرا می¬گوید: بله! خدا علم پیشین به ماسوی الله قبل از اینکه ماسوی الله باشد، دارد. همچنین این علم، علم ذاتی است و عین ذات اوست و مبدأ صدور عالَم این علم پیشینی است که ذاتی هم هست. در کتاب مبدأ و معاد،جلد 1، در صفحه  184می¬فرماید: «إن الواجب تعالی لما کان عالم بذاته و کان ذاته مبدأً لصدور الاشیاء». یعنی خداوند به ماسوی الله علم ذاتی دارد و این علم هم مبدأ صدور اشیاء است. سپس وی می¬گوید خداوند علم به ذاتش دارد و این ذاتش هم مبدأ صدور اشیاء است بنابراین علم ذاتی¬اش مبدأ صدور اشیاء است. بعد می¬فرماید: «فیجد ان یکون عالماً بجمیعها علماً متحققاً فی مرتبه ذاته مقدماً علی صدور الاشیاء لا فی مرتبه صدورها». نکته خیلی ظریفی در اینجا نهفته است.
وی اشاره دارد که چون خداوند علم به ذات دارد و ذاتش مبدأ صدور اشیاء است، پس خدای سبحان علم به جمیع اشیاء دارد و علمش هم در ذاتش تحقق دارد. حتی علم ذاتی خدا به اشیاء قبل از صدور اشیاء است نه اینکه در لحظه¬ای که می-خواهد صادر کند، علم داشته باشد و اصلاً قبل از صدور اشیاء علم به همه چیز دارد.
جمعبندی:
      بعد از این مبادی و مقدمات، حال سؤال اینجاست که آیا می¬توان جهان را بی¬معنا دانست؟ اصلاً بی¬معنایی جهان با این مبادی پارادوکس است، مگر می¬شود از معنویت منهای خدا سخن گفت؟ این ادعای لغوی است. نه فقط انسان بلکه همه موجودات عالم، معنا دارند چون همه موجودات عین ربط إلی¬الله هستند. حال اگر ما انسانها، این نگرش را پیدا کنیم و نگاهمان به عالم و آدم، عین ربط بودن¬شان به حقتعالی باشد، معتقدم چنین شخصی، حکیم است. این نگرش از آن علم لدنّی می¬آید. کسی که چنین نگرشی پیدا کند حکیم است و نگاه حکیمانه و شناخت آیه¬ای به جهان و طبیعت دارد و آن وقت است که جهان برای او نشانه حقتعالی است. این حالت نه فقط وقتی که شهود پیدا می¬کند، وجود دارد بلکه در ادراکات حسی و جزئی هم شناخت آیه¬ای دارد. یعنی لازم نیست که شخص حتماً همه آن مقامات را طی کند و به شهود عرفانی برسد تا بگوییم این فرد شناخت آیه¬ای پیدا کرده است، حتی اگر شناخت حسی پیدا کند، چون آن نگرش را دارد شناخت حسی¬اش هم شناخت آیه¬ای ست و همچنین شناخت خیالی، وهمی، عقلی و شهودی¬اش هم شناخت آیه¬ای است. وقتی کسی چنین نگرش و شناختی پیدا کرد، رفتارش نسبت به طبیعت و ماوراء طبیعت معنادار می¬شود و دیگر محیط زیست از دست او در امان است و سیاستش با معنویت گره می¬خورد و سیاست توحیدی او با معنویت توحیدی¬اش پیوند می¬خورد. این انسان حکیم، نه مثل شخص سکولار است که بگوید من از سیاست توحیدی فاصله می¬گیرم و نه مثل سلفی-هاست که از معنویت توحیدی دور بشود. مشکل امروز ما این است که عده¬ای یا سکولارند و از سیاست توحیدی به دورند و یا سلفی¬اند که از معنویت توحیدی به دور است. کسی که از سیاست توحیدی سخن می¬گوید با سلفی¬ها فرق دارد چون معنویت توحیدی را هم قبول دارد چرا که حکمت، سیاست و معنویت را هم به هم پیوند می¬زند. پس انسان حکیم با این مبانی ذکر شده، بی¬معنایی برایش بی¬معناست. زیست عقلانی، زیست اعتقادی و زیست نگرشی، منشی و کنشی او همیشه معنادار است. طبق آیه¬119 سوره مائده که در اول بحث قرائت نمودم، انسان در این مرحله به مقام رضایت می¬رسد. هم از خدایش راضی است و هم خدا از او راضی است. به قول ملای رومی که می¬گوید:
تفرقه برخیزد و شرک و دویی                           وحدت است اندر وجود معنوی
                              چون شناسد جان من جان تو را                            یاد آرند اتحاد ماجری