سخنرانی دکتر داوری در روز جهانی فلسفه ۱۳۹۴

نوشته شده در تاریخ ۱۳:۴۱:۰۰ ۱۳۹۴/۰۸/۲۹ و در حوزه های اخبار و رویدادها - ۰ نظر
سخنرانی دکتر داوری در روز جهانی فلسفه ۱۳۹۴
حکمت در عصر حاضر

فیلم سخنرانی را از اینجا دانلود کنید.

سرکار خانم دکتر اعوانی پیشنهاد دادند که در مورد حکمت در عصر حاضر صحبت کنم. حقیقتش این است که حکیمی در عصر حاضر نمی¬شناسم. البته معتقد نیستم که حکیم در عصر حاضر نیست. من ارادت به شیخ شهید سهروردی دارم و مثل او معتقد به حکمت جاویدان هستم و معتقدم که هیچ وقت زمین خالی از حجت و خالی از حکیم نخواهد بود. بنابراین من نمی¬گویم، نیست ولی من نمی¬شناسم و چون نمی¬شناسم، به بیان مختصری در مورد معنی حکمت در حد فهم اندک خود اکتفا می¬کنم. در کشور ما رسم این است که حکیم و فیلسوف را یکی بدانند. در معنایی که فیلسوفان ما مانند سهروردی فهمیده¬اند، این دو یکی هستند. یعنی اگر قرار است که فیلسوف جامع نظر و عمل باشد، حکیم است. اما ضرورتاً هر فیلسوفی، حکیم نیست. ما وقتی که به زندگی فیلسوفان نگاه می¬کنیم کاری به رفتار و کردار آنها نداریم و فقط نظر آنها را می¬بینیم و فلسفه را نظر صرف می¬دانیم. اما فلاسفه ما از کندی که به نظر من مؤسس نیست، تا برسیم به عصر حاضر و علامه طباطبایی و شاگردانش، عمل را شرط درک دانسته¬اند. حکمت را که توضیح می¬دهند الهی بودن را هم ذکر می¬کنند. حکمت وقتی الهی باشد، آموخته خداست. مگر سهرودی همین را تعلیم نمی¬کند؟ البته خیال نکنید که ارسطو این معنا را تصریح نکرده است، او گاهی به تلویحِ نزدیک به تصریح، این را گفته است. او هم معتقد است که ما علم را از بالا می-گیریم. همه فیلسوفان تصدیق می¬کنند که علم، افاضه عقل فعال است. عقل فعال مگر چیست و در کجا قرار دارد؟  اینکه ما مستقیماً از خدا می¬گیریم، یک حرف دیگری است که فیلسوفان ما از ابن¬سینا-اگر فارابی این را نگفته باشد- همه معترف به این معنا هستند. توجه کنید که در قرآن لفظ حکیم قریب 20 بار آمده است و همه جا لفظ محمود است. همه پیامبران حکیم¬اند اما حکمت، خاص پیامبران و اولیای خاص الهی نیست. لقمان هم در قرآن، حکیم خوانده شده است. بنابراین حکیم غیر¬نبی هم هست. آیا سزاوار است که اینها را فیلسوف بگوییم؟ به  معنایی که از سهروردی گفتم، بله! اینها فیلسوف-اند. اما ضرورتاً اینطور نیست. ما لائوتسه، کنفوسیوس، بوذرجمهر و ...  را فیلسوف به معنای خاص لفظ نمی¬دانیم. درست است که اینها کلمات زیبا و دلنشینی گفته¬اند، ولی فیلسوف ضرورتاً باید بحّاث و اهل بحث باشد. حکمت یک اختلاف بزرگی با فلسفه دارد. نمی¬شود نظر را از فلسفه گرفت. فلسفه، نظر است؛ یعنی قابل چون و چرا و قابل رد و اثبات است.

مردم؛ مخاطب حکیم
        نظر را از فیلسوف نمی¬توان گرفت حال سؤال این است که آیا از حکیم می¬توان نظر را گرفت یا نه؟ بله! بحث را می-توان از او گرفت. همچنین سؤال این است که حکیم چه می¬داند و چه درک کرده است که کلماتی می¬گوید که همه مردم می¬فهمند و مخاطب او همه مردم هستند؟ سعدی می¬گوید بر مجلسی در فضائل بوذرجمهر سخن میگفتند و جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطیء است. بوذرجمهر شنید و گفت: اندیشه کردن که چه گویم، به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم؟
       حکمت دیگر تعقید و پیچیدگی ندارد و بحث و چون و چرا ندارد. بیشترِ آنچه به نام حکمت، ثبت و ضبط و نقل شده است حتی اگر سخن کسانی مانند هراکلیتوس، پارمنیدس و اینها باشد، برای مردم، مفهوم است و راحت فهمیده می¬شود و گاهی حتی ممکن است به حرف عوامانه شبیه باشد. هراکلیتوس می¬گفت که خران کاه را از طلا بیشتر دوست دارند. در این عبارت کلماتی مانند خر و کاه آمده است ولی شما نمی¬توانید بگویید که در آن حکمت وجود ندارد! حکمت مال مردم است و حکیمان دوستان مردماند. ولی از آغاز فلسفه و از زمان افلاطون، همواره بین فلسفه و سوفوس اختلاف بوده است. افلاطون گفته است که شاید اولین کسی که خود را فیلسوف دانست، فیثاغورث بوده است. البته شاید کس دیگری بوده باشد که این حرف را گفته باشد ولی به هر حال معروف این است که سقراط اولین کسی بوده است که خود را فیلسوف دانسته است. فیلسوف با سوفوس تفاوت دارد. سؤال این است که آیا سوفوس همان حکیم است که ما می¬گوییم؟ در اینکه سوفوس معنای دانایی را در بر¬می¬گیرد، شکی نیست. فیلوسوفیا به معنای دوستدار دانایی است نه به این معنا که علاقه و رغبت دارد و در کتابخانه می¬نشیند، بلکه به این معنا که گوشش به سخنِ دانایی است و این دو با هم متفاوتاند. عارف می¬گوید که علم شنیدنی است و علم، فراگرفته¬ گوش است و حکمت کار فهم است. بنابراین وقتی فیلوسوفوس گفته می-شود، فکر نکنید که هر کس تفننی کند و دوست داشته باشد و ذوقی داشته باشد و چند کتاب فلسفه بخواند، او فیلسوف است. فیلسوف، وجودش حب دانایی است. از این جهت خیلی مشکل است که ما حکم کنیم که  یونانیان حکیم نبوده اند و حکمت را نمی¬شناخته¬اند یا افلاطون حکمت را نمی¬شناخته است.
        من در جوانی چون و چرا می¬کردم که آیا فارابی حق داشته است که کتاب «جمع بین رأی حکیمین» نوشته است و آیا حق داشته است که با این معنایی که من گفتم، افلاطون و ارسطو را حکیم بخواند؟- صرف¬نظر از احترامی که باید به فارابی کرد و حرف او را همین طوری و بیخودی نباید رد کرد. چون حق داریم بپرسیم ولی حق نداریم که رد کنیم. پرسیدن به قصد دانستن، یک چیز است و رد کردن و انکار چیز دیگری- فارابی آنها را حکیم می¬داند و فقط فارابی نیست که این کار را می¬کند. ناصر¬خسرو هم کتاب جامع الحکمتین نوشته است. منظور وی از حکمتین، حکمت اسماعیلی و حکمت یونانی است. پیداست که منظورش از حکمت یونانی، حکمت افلاطون و ارسطو و افلوطین است. گمان من این است که مترجمان ما لفظ خوبی به جای سوفوس یونانی انتخاب کرده¬اند و رعایت کردند که لفظی را به جای فلسفه بگذارند که لفظ قرآنی هم هست. حکیم اسم خداست و حکمت، خدایی است. از همان زمان فارابی یا حداقل ابن سینا لفظ حکیم به کار رفته است اما به فیلسوفان ما حکیم نمی¬گفتند. من سخن سهروردی را نقل کردم. همه فیلسوفان دیگر هم فلسفه و حکمت را در جایی یکی گرفته¬اند معهذا ما به شاعر بزرگمان ابوالقاسم فردوسی معاصر ابن سینا، حکیم می¬گوییم ولی به ابن سینا، حکیم نمی-گوییم.

سؤال از معیارهای اِسناد لقب «حکیم»
       سؤالی در تاریخ فلسفه هست که می¬پرسند چگونه است که وقتی می¬رسیم به مرحوم حاج ملاهادی سبزواری، به او حکیم گفته می¬شود ولی به فیلسوفان بزرگ دیگری مانند ملاصدرا که به هر حال از اسلاف ملاهادی و استاد او بوده است، به ندرت حکیم می¬گوییم؟ ولی «حکیم سبزواری» کم¬و¬بیش شایع است. البته همه جا نمی¬گویند ولی کم¬و¬بیش شایع است. به آقای طباطبایی هم که حکیم گفته نمی¬شود. البته در زمان ما بعضی معاصران به لقب حکیم ملقب شده¬اند که استاد فلسفه بوده¬اند. یکی از آنها همشهری بزرگوار من مرحوم آقای حکیمی است که 70 یا 80 سال پیش استاد فلسفه و معاصر زنوزی بوده و به ملاعلی¬اکبر حکیم معروف بوده است. همچنین کسان دیگری مانند آقا شیخ محمد خراسانی که شاید در اصفهان  بزرگترین شاگرد جهانگیرخان و آخوند کاشی بود، با نام حکیم از وی یاد می¬شده و معروف به شیخ محمد حکیم بوده است. البته این سؤال، سؤال فلسفی مهمی نیست و از روی کنجکاوی است.
       ما حکیم ابوالقاسم فردوسی را داریم و من قبول دارم که شاهنامه سراسر حکمت است. همچنین حکیم سنایی غزنوی داریم. کس دیگری را نیز داریم که اگر قرار باشد یک شاعر را در تاریخ ما حکیم بخوانند، باید او را حکیم بخوانند و او حکیم ناصرخسرو قبادیانی است. نمی¬دانم که شما چقدر به نظامی گنجوی علاقه دارید ولی من از ارادتمندان نظامی گنجوی هستم و خیلی خوشحال هستم که او، حکیم نظامی گنجوی است و در شعرش سراسر حکمت وجود دارد. اما چرا عطار که صاحب مصیبت¬نامه است، حکیم نباشد؟ چطور سنایی حکیم است- که البته هست- ولی عطار حکیم نیست؟ سعدی را شوخی نگیرید! همه مجموعه¬های حکمت زبان فارسی را جمع کنید با حکمت گلستان و بوستان برابری نمی¬کند! چرا سعدی حکیم نیست! یا چرا حافظ حکیم نیست؟ مشکل من وقتی بزرگ می¬شود که می¬گویند حکیم خاقانی؟ نه اینکه قصد تحقیر خاقانی را داشته باشیم، اما خاقانی که سعدی و حافظ نیست؟ این سؤالی بود که در پرانتز گفتم و فکر کرده¬ام ولی جوابی برای آن پیدا نکرده¬ام! نمی¬دانم اتفاقی بوده است یا نه؟ تاریخ، اتفاقات دارد ولی اینکه 5 شاعر بشوند حکیم و 5 شاعر دیگر نظیر آنها، حکیم نباشند، مشخص نیست. اگر اختیار با من بود من شمس الدین تبریزی را هم حکیم می¬گفتم. حال چرا به مولوی که شخصی مانند شمس¬الدین تبریزی که اهل تعارف نیست، درباره او می¬گوید: « شرمم می¬آید که کسی که در تفسیر، فقه، منطق و فلسفه نظیر ندارد، در مجلس درس من می¬نشیند و به سخنان من گوش می¬کند» حکیم گفته نمی¬شود؟ می¬دانید که وقتی مولانا از دنیا رفت صدرالدین قونوی تب داشت و بیمار بود و از او دعوت کردند که بر جنازه نماز بخواند. صدرالدین، بیمار رسید و مکبر به او ادای احترام کرد و تعارفات معمول به جا آمد. صدرالدین اشاره کرد که آنچه مکبر گفت در حق این جنازه صادق است. چرا مولوی حکیم نباشد؟ اگر به فلسفه نظر دارید آن وقت شاعران دیگر مانند سنایی را هم نباید حکیم بدانید. سنایی که فیلسوف نبوده است، او مانند مولوی بعضی مخالفت¬ها با فلسفه دارد.
سابقه یکی شدن حکمت و فلسفه در یونان
         زمینه یکی شدن حکمت و فلسفه، از زمان یونانیان وجود داشته است. ارسطو فضائل را به چهار قسم تقسیم می¬کند. ارسطو دوبار فضائل را تقسیم می¬کند که هر دو بار به چهار قسم تقسیم می¬کند. او یکبار فضائل را به فضائل نظری، عقلی، اخلاقی و عملی تقسیم کرده است. آن وقت فضائل اخلاقی را به عفت، شجاعت، عدالت و حکمت تقسیم کرده است. حکمت در اینجا فضیلت اخلاقی است. به قول هاروی  فکر نکنیم که اجزاء فلسفه در قوطی¬های جداگانه است. می¬تواند این فضیلت اخلاقی جزئی از فضیلت عقلی در تقسیم دوم هم باشد. خیلی مته روی خشخاش نگذاریم که این فضیلت اخلاقی است و فضیلت اخلاقی از فضیلت عقلی مدد می¬گیرد و چون از آن مدد می¬گیرد، فضیلت عقلی مقدم است و چون فضیلت عقلی از فضیلت نظری مدد می¬گیرد، بنابراین نظر مقدم بر همه است و حکمت فرع فرع فرع، می¬شود. نه! اینها را نباید از هم جدا کرد. درست است که فضیلت نظری، عقلی و اخلاقی و عملی داریم اما مراتب آنها اینطور نیست که یکی در جای خودش باشد و دیگری نباشد، یا پایینی باشد و بالایی نباشد. یعنی نمی¬شود دنیایی پر از فضیلت نظری باشد و نه تشخیص خیر و شر باشد و نه فضیلت عملی و اخلاق باشد. دکتر دینانی به درستی گفتند که فلسفه و زبان متعلق به ماست و هستی با ما حرف می¬زند و ماییم که زبان هستی را می¬فهمیم و اگر موجودات دیگری هم هستند، ما نمی¬دانیم.
        اجمالاً بین دو قول جمع می¬کنم. قول اول اینکه حکیم اهل عمل است و خرد او خرد عملی است و دیگر اینکه بعضی افراد، صِرف «نظر» را هم حکمت می¬دانند. اما حقیقت این است که در فلسفه ما قضیه به نحوی حل شده است و حکمت جمع نظر و عمل است و همان چیزی است که سهروردی گفته است. یعنی حکیم کار درست، محکم و بجا می¬کند و خردمندانه عمل می¬کند و این خردمندانه عمل کردن، مطابق با فضیلت عقلی است که ارسطو گفته است.