سخنرانی دکتر محقق داماد در روز جهانی فلسفه ۱۳۹۴

نوشته شده در تاریخ ۱۳:۴۶:۰۰ ۱۳۹۴/۰۸/۲۹ و در حوزه های اخبار و رویدادها - ۰ نظر
سخنرانی دکتر محقق داماد در روز جهانی فلسفه ۱۳۹۴
جایگاه معنویت در الهیات اسلامی

من در این فرصت کوتاه به دو سؤال پاسخ می¬دهم. سؤال اول این است که آیا از نظر الهیات اسلامی، مراد از معنویت صرفاً تقید به احکام شریعت است؟ بدین معنا که چنانکه کسی به تمام احکام عبادی عمل کند و رفتار اجتماعی خود را منطبق بر قوانین شریعت قرار بدهد، آیا مصداق یک شخص معنوی است؟ سؤال دوم این است که آیا مراد از معنویت همان اخلاق است؟ یعنی اگر کسی متخلق به اخلاق باشد، معنوی است؟ مطالعه و امعان نظر در ادبیات الهیات اسلامی، نشان می¬دهد که پاسخ هر دو سؤال منفی است. به نظر قاصر حقیر در الهیات اسلامی چنین است که معنویت چیزی است که ما می¬توانیم آن را عنصر اصلی دینداری قرار بدهیم. از نظر الهیات اسلامی، هدف اساسی برای بعثت انبیاء الهی اصولاً همین است. حال توضیح می¬دهم که این نه عمل به شریعت و نه عمل به اخلاق است. در قرآن مجید و سایر منابع اسلامی ما تعبیرات خیلی زیادی داریم که افرادی را که عامل به شریعت و فاقد آن عنصر اصلی هستند، مورد نکوهش قرار داده است. مثلاً در سوره ماعون داریم :« أرَأَیْتَ الَّذی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ(1)فَذلِکَ الَّذی یَدُعُّ الْیَتیمَ(2)وَ لا یَحُضُّ عَلى‏ طَعامِ الْمِسْکینِ(3)فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ(4)الَّذینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ(5)الَّذینَ هُمْ یُراؤُنَ(6)وَ یَمْنَعُونَ الْماعُونَ(7) » یعنی کسانی که به شکل نماز توجه دارند ولی به راز نماز توجه ندارند، ساهی هستند. اینها خوب نماز می¬خوانند ولی آن معرفت را ندارند. سوره مبارکه فرقان در صفت عباد الرحمان می¬گوید: «وَ الَّذینَ إِذا ذُکِّرُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها صُمًّا وَ عُمْیاناً»یعنی بندگان رحمان کسانی هستند که وقتی آیات خدا را متذکر می¬شوند، خرور بر زمین یعنی عبادت را کورانه و کرانه انجام نمی¬دهند. حال باید ببینیم عبادت کورانه و کرانه چیست و عبادت غیرکورانه و کرانه کدام است؟ باید این را پیدا کنیم. عنصری در اینجا وجود دارد که در فقدان آن، عبادت، کورانه و کرانه می¬شود.

خطر دینداری کج¬اندیشانه
      به نظر بنده آن عنصر معنویت، راز و رمز و گوهر اصلی دینداری است. فقدان آن، تأثیراتی دارد که دو گونه می¬توان تفسیر کرد. یکی اینکه انسان آثار خوب دینداری را پیدا نمی¬کند. ولی این نیست و بالاتر از آن است. اگر آن عنصر اصلی را پیدا نکردیم و دین¬دار شدیم خطر آن از بی¬دینی، خیلی بیشتر است. قرآن مجید این را گفته است و من نگفته¬ام. قرآن مجید به صراحت فرموده است: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلاَ خَسَاراً »  یعنی قرآن موجب شفا و رحمت برای مؤمنین است ولی اگر کسی بدون آن گوهر باشد -که قرآن از او به ظالم و تاریک تعبیر کرده است- و وارد دین بشود روز به روز خسارتش بیشتر می¬شود. به صراحت این آیه، دین دقیقاً چاقوی دو بر می¬شود. اگر درست درک بشود آدمی را به اعلی علیین می-رساند و اگر کج، ¬اندیشیده شود نه تنها بی¬اثر نیست بلکه آدمی را در سیر نزول به طور بسیار مؤثری به اسفل سافلین می¬رساند. در جامعه بی¬دین¬ها خیلی خصلت¬های خوبی وجود دارد و آنطور فکر نکنید که همه بی¬دین¬ها بد هستند! در جامعه¬های بی¬دین یک شوالیه¬ها و لوتی¬هایی هستند که چنان جوانمردی و مردانگی¬هایی دارند که قابل مقایسه با یک دیندار کج¬اندیش دگم نیست که مانند یک ببر، رحم و مهربانی ندارد و خیال می¬کند که الآن در جوار رحمت حق است و روز به روز خسارتش بیشتر می¬شود.
      جناب امام فخر رازی در تفسیر کبیر که نام دیگرش مفاتیح الغیب است در ذیل آیات « وَالعصر»،« إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ »  می¬گوید سالها در معنی خسر مانده بودم که به چه معناست؟ یک روزی از بازار رد می¬شدم که دیدم یک یخ¬فروش داد می¬زند که آی مردم بیایید یخ مرا بخرید، اگر نخرید من در خسر قرار می¬گیرم. وی می¬گوید در آنجا بود که فهمیدم خسر یعنی اینکه انسان از مایه بدهد و در واقع روز به روز از مایه¬اش کم شود. حال معجزه قرآن از نظر ادبی و هنرش این است که قسم به تاریخ می¬خورد و دنبالش این را می¬گوید که من در آن وارد نمی¬شوم. به هر حال خسران یعنی عقبگرد روز به روز. از قرآن تعابیر زیادی در مورد خسران جمع کرده¬ام که دیگر به علت کمبود وقت نمی پردازم.
      قرآن تعبیر دیگری دارد به نام مرض. قرآن می¬فرماید: «وَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُواْ وَهُمْ كَافِرُونَ »،  یعنی فردی که در جامعه دینی با قلب مریض می آید و آن گوهر دینداری را نداشته باشد روز به روز برای او، رجس روی رجس می¬آید. جالب است که خود قرآن با کمال صراحت می¬گوید: فزادتهم الله مرضاً، یعنی خدا خودش مرض را زیاد می¬کند. یعنی دین احمقانه و کج¬اندیشانه مرض را زیاد می¬کند. ما باید از خدا بخواهیم که خدایا اگر دین درست را به ما نمی¬رسانی و ما دین را درست نمی¬فهمیم، کاری کن که ما بی¬دین بشویم. اینطور خیلی راحت¬تر خواهیم بود. از نظر قرآن فضیلت بی¬دینی در این جهت، بسیار بیشتر از دین¬داری است که فاقد راز دین¬داری باشد. مولوی هم این را خوب فهمید است:
زان که از قرآن بسی گمره شدند                                  زین رسن قومی درون چه شدند
این رسن را نیست جرمی ای عنود                              چون ترا سودای سر بالا نبود
از خدا میخواه تا زین نکته¬ها                                              در نلغزی  ور رسی در منتها
      یک رازی دارد که مولوی می¬گوید آن راز همین «سودای سر بالا بودن» است. به عقیده من مولوی بهترین درک را در اینجا داشته است که آن را توضیح خواهم داد. آن رازی که من می¬گویم قرآن از آن به حبل الله تعبیر کرده که به معنی ریسمان خداست. تعبیر دیگر عروة الوثقی است. عروه به دستگیره می¬گویند. عروة الوثقی، دستگیره محکم است. چیزی که عرض کردم در تاریخ هم تجربه شده است. جنایاتی در تاریخ ادیان اتفاق افتاده است که قبل از دین ابداً سابقه نداشته است. در خود اسلام جنایاتی اتفاق افتاده است که در جاهلیت سابقه نداشته است. مثلاً فاجعه کربلا را مورخین می¬گویند که قبلاً سابقه نداشته است.

اتصال به عالم غیب؛ گوهر اصلی دینداری
      در خود قرآن واژه معنویت اصلاً نیامده است ولی چیزهایی جای آن آمده که به نظر من، آن را عنصر اصلی دینداری می¬داند. قرآن راز اصلی دینداری را معرفت و ایمان به غیب دانسته است. یک انسان وقتی خود را به ساحت مقدس متافیزیک و به ساحت قدسی یک منبع می¬بیند، این معنویت است. وقتی او قبول می¬کند که این جهان یک جهان دیگری دارد و آن، عالم غیب این جهان است و این جهان، جهان شهود آن عالم غیب است و خودش را در مقابل آن ساحت و متصل به آن ساحت می¬بیند، این راز دینداری است. اگر او تمام اعمال را انجام بدهد و این معرفت را نداشته باشد، راز دینداری را گم کرده است. لذا  قرآن مجید در آغاز می¬فرماید: «اَلَّذینَ یُؤمِنونَ بِالغَیبِ وَ یُقیمونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقنهُم یُنفِقون » . منظور از ایمان به غیب، فقط یک امر قلبی نیست بلکه باید این اتصال را علی الدوام احساس کند و تجربه کند. تجربه اتصال به عالم غیب به نظر بنده آن مفهوم معنویت در الهیات اسلامی است.
     راز و تفاوت بین یک دیندار و غیردیندار هم همین است. کسی که بگوید این جهان فقط همین عالم محسوس است و به قول ابن¬سینا وجود را در محسوس خلاصه کند، متصل به غیب نیست. فرق بین دیندار و غیر دیندار هم همین است. مؤمن به غیب، دیندار است و غیرمؤمن به غیب، دیندار نیست. قرآن می¬فرماید :« الَّذِینَ یَذْكُرُونَ اللّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ» . یعنی این اتصال که در قیام، قعود، خوابیدن، بیداری و هنگام کار و ... دارد و علی الدوام خود را متصل به یک عالم غیبی می¬بیند، راز دینداری است. عنصر معنویت هم همین است. یک حدیث عجیبی برایتان بخوابم. این حدیث را مجلسی نقل از کافی نقل کرده است. سند آن هم از اهل بیت(ع) است. خداوند فیض کاشانی را غریق رحمت کند که روایات احیاء العلوم غزالی را به احادیث اهل بیت(ع) مزین کرد و این کتاب «محجه البیضاء» که یک منبع غنی¬ای برای شیعه است را گرد آورده است.  فیض کاشانی هم این حدیث را آورده است. کسی پیش رسول الله آمد و گفت کسی را سراغ دارم که بیشتر روزها روزه می¬گیرد، بیشتر شبها عبادت می¬کند، حج¬اش را هم انجام می¬دهد، عمره می¬رود، دست به جیب می¬کند و صدقه هم می¬دهد، عیادت مریض می¬رود، علی الدوام هم به تشییع جنازه کسانی که فوت می¬کنند می¬رود و سراغ فقرا هم می¬رود ولی نمی¬داند وضعیت آینده¬اش در قیامت چیست؟ پیامبر(ص) در جواب فرمود : مزدی که خدا به انسان می-دهد به اندازه  معرفت، درک و شعورش است. بهشت جای بیشعورها نیست و تمام اعمالی که گفته شد رازش تعقل و معرفت است.
       در روایت دیگری از مولا امیرالمؤمنین(ع) که در کتاب احتجاج طبرسی آمده است، ایشان می¬فرماید: «المتعبد علی غیر فقه کحمار الطاحونه». یعنی کسی که عبادت می¬کند ولی معرفت ندارد که چه کسی را عبادت می¬کند، مانند حیوانی است که دور می¬زند ولی پیشرفتی ندارد. می¬دانید که در سابق چشمان یابوهای عصاری را می¬بستند و او مرتب دور آسیاب دور می¬زد تا روغن کنجد گرفته شود. او خیال می¬کرد که خیلی راه رفته است ولی شب که چشمانش را باز می¬کردند می¬دید که در همان جای قبلی ایستاده است.
      تعبیرهای مختلف دیگری در ادبیات اسلامی هست و ممکن است معنویت نباشد. مثلاً در ادبیات اسلامی، بصیرت آمده است. در سوره یوسف آیه 108 آمده است:« قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُواْ إِلَی اللَّهِ عَلَی‏ بَصِیرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحَنَ اللَّهِ وَ مَآ أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ». یعنی ای پیامبر به مردم بگو این راه من است و زور هم نیست و راهی است که من تجربه و سلوک کرده¬ام. من افرادی را که دنبال من می¬خواهند بیایند و این تجربه را بکنند، دعوت می¬کنم که با معرفت یعنی با آن راز معنویت راه بیفتند. غیر از این هم فایده ندارد.
     اگر بخواهیم برای فهم معنویت، تشبیه معقول به محسوس بکنیم، می¬توان پرسید که یک فردی که اهل ذوق هنری است وقتی در مقابل یک تابلوی زیبای نقاشی که پر از هنر است قرار بگیرد، خود را در چه حالتی می¬بیند؟ انسانی که خود را در مقابل ساحت قدسی یک مبدأ و متصل به آن می¬بیند، اهل معناست و معنویت دارد. ایمان به غیب هم همین است. عبادت و بقیه اعمالش هم باید مبتنی بر این باشد وگرنه خیلی از افراد را می¬بینیم که به فقرا کمک می¬کنند. قرآن مجید در سوره هل اتی گفته است: « َ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی‏ حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ أَسیراً » و در آیه بعد می فرماید: «إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُریدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً »،«علی حبه» را بعضی مترجمین بزرگوار اشتباه ترجمه کرده¬اند. یعنی«علی حبه» را به اینکه «علی رغم اینکه آن طعام را دوست دارند»، ترجمه کرده¬اند!؟ ولی معنای آن این است که دادن طعام، مبتنی بر عشق به خداست و به خاطر آن اتصال به حق است که این طعام را می¬دهند.