سخنرانی استاد آیت الله دکتر سید مصطفی محقق داماد در همایش «مفهوم حکمت در ادیان توحیدی» با عنوان "مفهوم حکمت در متون اسلامی"

نوشته شده در تاریخ ۱۰:۵۹:۰۰ ۱۳۹۶/۰۹/۰۳ و در حوزه های اخبار و رویدادها - ۰ نظر
سخنرانی استاد آیت الله دکتر سید مصطفی محقق داماد در همایش «مفهوم حکمت در ادیان توحیدی»  با عنوان "مفهوم حکمت در متون اسلامی"
حکمت و فلسفه: سخنرانی استاد آیت الله دکتر سید مصطفی محقق داماد در همایش «مفهوم حکمت در ادیان توحیدی» با عنوان "مفهوم حکمت در متون اسلامی"

استاد خسروپناه: می خواهیم از استادی دعوت کنیم که هم نامش محقق است و هم رسمش. آیت‌الله محقق داماد هم فقیه‌اند، هم فیلسوف‌اند و هم حقوقدان. بعضی‌ها می گویند نمی‌شود این رشته‌ها را با هم جمع کرد ولی ادّل و دلیل برای امکان هر شی‌ء وقوع آن است. استاد محقق داماد آثار متعددی دارند. نیازی به معرفی ایشان نیست. همه شما هر هفته از ایشان بهره‌مند می‌شوید ولی خیلی از شخصیت‌های ما تا در قید حیات‌اند شاید قدرشان را چندان ندانیم  ولو در جلسات‌شان شرکت کنیم. خداوند به آیت الله محقق داماد طول عمر بدهد. از ویژگی‌های ایشان به نظر بنده این است که بین حکمت و فقه در آثارشان جمع کردند و سعی کردند فقهی حکیمانه ارائه بدهند. من بعضی از آثار این استاد بزرگوار را خوانده‌ام و این نکته را برداشت کرده‌ام. در این جلسه ما از استاد حقوق دانشگاه شهید بهشتی و استاد حکمت و فلسفه در موسسه حکمت و فلسفه ایران خواهش کردیم تا مفهوم حکمت را در متون اسلامی برای ما توضیح بدهند.


سخنرانی استاد آیت الله دکتر سید مصطفی محقق داماد(استاد حقوق دانشگاه شهید بهشتی)
با عنوان
"مفهوم حکمت در متون اسلامی"

بسم الله الرحمن الرحیم.

استاد صدیق حکیم، جناب استاد دینانی طرح سوال را فرمودند که رابطه حکمت و دین بود. من با وجود این‌که در عنوانی که آقای دکتر خسروپناه فرمودند صحبت می‌کنم ولی اجازه بفرمایید به احترام استاد دنبال مطالب ایشان را بگیرم و بعد از آن متونی هم خدمت‌تان عرض می‌کنم.
رابطه میان حکمت و دیانت یا به تعبیر دیگر رابطه میان دین و تعقل در ادبیات ما سابقه دیرینه دارد. همانطور که استاد فرمودند خیلی‌ها این دو را کاملا مستقل و بی ارتباط می‌دانند و می‌گویند این دو در مقابل هم هستند. برخی هم نبوت و دیانت را مکمل عقل می‌دانند. یعنی انبیاء آمدند که کمبودهای عقل بشری را تکمیل کنند. حتی من در بیان یکی از حکمای معاصر شنیده‌ام که فرموده‌اند عقل انسان، آدمی را تا دم در  خانه انبیاء می‌رساند و از آنجا خداحافظی می‌کند. استفاده کردیم از استاد این رشته، جناب استاد دینانی، ولی اجازه دهید بیان ایشان را دنبال کنم. من با اجازه شما این سوال را که« رابطه دیانت با تعقل چیست» به قرآن عرضه می‌کنم، ببینیم قرآن جواب می‌دهد یا نه.
آیه‌ای هست در قرآن مجید که ممکن است جور دیگری تفسیر شود. اجازه دهید من برداشت خودم را بکنم. آنچه که هست برداشت شخصی است و مدافع این برداشت هم خودم هستم. عقیده ندارم که در آن تردید نکنم، ولی این طور  فکر می‌کنم. آیاتی که می‌خوانم در سوره ملک یا تبارک هستند. گفتگو و دیالوگ جالبی است. به نظر من قرآن این دیالوگ را مطرح کرده برای بیان این حقیقت، تا این مشکل را حل کند. این دیالوگ این است که وقتی قیامت می شود و به تعبیر قرآن بهشت و جهنمی می شود، همین‌طور که فوج یا گروهی را می‌برند تا در جهنم بیاندازند، یک گفتگو انجام می‌شود. از آنها سوال می‌شود «أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ»؛ مگر کسی نیامد شما را راهنمایی کند؟ آن بیچاره‌ها می‌گویند « بَلَى قَدْ جَاءنَا نَذِیر فَكَذَّبْنَا ٌ »؛ آمد ولی ما تکذیب کردیم و گفتیم « مَا نَزَّلَ اللَّهُ مِن شَیْءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلَالٍ كَبِیرٍ»؛ خدا کسی را نمی فرستد. شما بی‌شعورید. شما نمی‌فهمید. شما گمراهید.آنها را تخطئه کردیم. یک جواب دیگر می‌دهند. من می‌خواهم روی آن جواب یک لحظه توقف کنم و در حضور اساتید بزرگوار از ادیان مختلف آنچه را که قرآن می‌گوید و خودم از این آیه می‌فهمم بیان کنم. در ادامه می‌گویند « وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ». «نَسْمَع»ُ یعنی اگر ما دین‌دار می‌شدیم و به گفته‌های انبیاء گوش می‌کردیم و عمل می‌کردیم. «أَوْ نَعْقِلُ». اگر اینجا «و» بود یک معنای دیگر می‌داد، اما «أَوْ» است. آن طور که ابن‌هشام در مغنی می‌گوید  «أَوْ» برای تخییر و تردید است. یا این یا آن. یا «نَسْمَعُ» یا «نَعْقِلُ». « السَّعِیرِ» یعنی جهنم. یعنی چه دینداری می‌کردیم و سراغ انبیاء می رفتیم و چه سراغ عقل، حتما نتیجه آن نجات و سعادت بود. هدف این است که چه کسی ما را به سعادت می‌رساند: عقل یا دین؟ آیا واقعا مقابل‌ هستند یا نه؟ قرآن می‌گوید چه «نَسْمَعُ»  و چه «نَعْقِلُ»، ما به نجات و سعادت می‌رسیدیم.  این یعنی چه؟ برداشت من این است که خداوند نمی‌خواهد بگوید عقل و دین دو خط موازی‌اند. ممکن است کسی این‌طور تفسیر کند که دین یک راه است و عقل یک راه. دو خط هستند. نهایت هر دو خط، نجات است. من منکر این نیستم که ممکن است عده‌ای این طور تفسیر کنند که اینها دو خط متوازی‌اند و هیچ وقت هم به هم نمی‌رسند. اگر موازی معنا کنیم می شود یا این یا آن، یا چه این چه آن؛ به این معنا که هم این راه نجات است و هم آن راه نجات است. به قول بعضی‌ها صراط‌های مستقیم وجود دارد. یک صراط، صراط دین است و یک صراط، صراط عقل است. اما من این طور تفسیر نمی‌کنم. من می‌خواهم این‌طور تفسیر کنم که هرکدام از  این دو راه را شما بگیرید به دیگری می‌رسد. نه این‌که اینها همدیگر را قطع می‌کنند. این به آن نتیجه می‌رسد، آن هم به این نتیجه می‌رسد. من این‌طور فکر می‌کنم که از طریق سمع می‌توانستیم به تعقل برسیم و از طریق تعقل هم می‌توانستیم به سمع برسیم. شما اگر تعقل کنید سراغ انبیاء می‌روید. اگر تعقل کنید سراغ خدا می‌روید. زیرا عقل، خدا و نبوت و معاد را اثبات می‌کند.
اما آن یکی یعنی چه؟ اگر سراغ دینداری می رفتید، دینداری درست شما را به تعقل راهنمایی می‌کند. این یعنی چه؟ چگونه از دینداری و رفتن سراغ خانه انبیاء، آدم برمی‌گردد سراغ تعقل؟ من آنچه که برداشت خودم هست می‌گویم. فکر من این طور است. قرآن مجید در 27 مورد به مردم می‌گوید تعقل کنید، من -قرآن- فقط آمده‌ام به شما بگویم فکر کنید. چرا تفکر نمی‌کنید؟ چرا تعقل نمی‌کنید؟ چرا تأمل نمی‌کنید؟ اصلا مخاطب من اولی الالباب است. حرف‌های من فقط برای یک دسته به درد می‌خورد و آن اولی الالباب است. «وَمَا یَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ». باز برویم سراغ کسانی که اینها را برای ما معنا کردند. من یک جمله از نهج البلاغه برایتان می‌خوانم که این را خیلی قشنگ بیان کرده است. نهج‌البلاغه در همان خطبه اول می‌گوید پیغمبران برای چه آمدند؟  عقل که بود! سوال مهم این است که اگر عقل آدم را به نتیجه می‌رساند پیامبران برای چه آمدند؟ جواب: «لِیَستَأدُوهُم مِیثاقَ فِطرَتِهِ ، و یُذَكِّروهُم مَنسِیَّ نِعمَتِهِ، و یُثیروا لَهُم دَفائنَ العُقولِ». عقل گاهی فراموش می‌کند. نقش انبیاء غیر از این نیست. من از امیرالمومنین نقل می‌کنم. آنهایی که با تعقل مخالف‌اند، در حقیقت با علی مخالف‌اند. اگر اسم حکمت را تعقل بگذاریم (که حقیقتاً به تمامی تعقل است)، انبیا آمده‌اند تا به ما متذکر شوند که دنبال این عقل دفن شده باشیم و تفکر و تعقل کنیم. قرآن به پیغمبر می‌گوید به مردم بگو من یک راهی رفته‌ام و به این تجربه رسیده‌ام، اصرار نمی‌کنم که شما مقلد من باشید، اما شما فکر کنید و ببینید به کجا می‌رسید. بنده خودم به عنوان یک مسلمان، ارادتم به پیغمبر به همین دلیل است که زور  نمی‌گوید و به نحو دیکتاتوری صحبت نمی‌کند. «وَ إنَّ هذا صِراطی مُستَقیماً فَاتًّبِعوهُ»؛ همین راهی که من رفتم شما تجربه کنید و ببینید به کجا می‌رسید. «و یُثیروا لَهُم دَفائنَ العُقولِ». اثاره به معنی برانگیختن است. یعنی مدام مردم را به تعقل تحریک کنند.

من در این مؤسسه معلم درس ملاصدرا هستم. قسمتی از ملاصدرا را که برای خودم هم خیلی عجیب است برایتان می‌خوانم. ملاصدرا در کتاب «شواهد الربوبیه» در جایی که به مبحث نفس می‌رسد، به مناسبت آن مبحث تناسخ را مطرح می‌کند. او می‌گوید یک تناسخ مُلکی وجود دارد به این نحو که در دنیا روح و نفسی از بدنی بیرون رود و به بدن دیگر رود. ملاصدرا این امر را محال می‌داند و این نظر را ابطال می‌کند. اما دومین نوع آن را قبول می‌کند. در این حالت، در نفس صفات و ملکاتی پیدا می‌شود که متناسب با حیوانات است؛ حرص، طمع و درندگی. آدمی که دوست دارد مدام آدم دیگری را بکشد، بعد از مرگ به صورت گرگ می‌شود. آن صورت گرگی در درونش تبدیل و ظاهر می‌شود. در اینجا ملاصدرا می‌گوید ما شنیده‌ایم که حکمای گذشته مثل افلاطون و حکمای قبل از او، صحبت از تناسخ می‌کردند. ملاصدرا می‌خواهد بگوید منظور حکمای گذشته نیز همین نوع از تناسخ بوده است و این مطلب را این‌گونه بیان می‌کند: «و ظَنّی أنَّما نُقِلَ عَن أَساطینِ أَلحِکمَه کَأَفلاطون وَ مَن سَبَقَهُ مِنَ أَلحُکَما أَلَّذینَ کانوا مُقتَبِسینَ أَنوارَ أَلحِکمَه مِنَ أَلأنبیا (س)»؛ به گمان من آنچه که از افلاطون درباره تناسخ نقل شده است، حکمایی مثل افلاطون و مَن سَبَقَه کسانی‌اند که مُقتَبَس از انوار انبیا بوده‌اند. مقتبس یعنی چه؟ مُقتَبَس از قَبَس می‌آید. «لَعَلِّی آتیکُم مِنها بِقَبَسٍ أو أَجِدُ عَلَی أَلنّارِ هُدی». قَبَس یعنی شعله، اما نه هر شعله آتشی. فرض کنید اینجا هیزم داشته باشید و بخواهید شومینه را روشن کنید و دنبال آتش می‌گردید،  می‌بینید آن طرف‌تر شعله‌ای روشن است، یک تکه چوب برمی‌دارید و روی آن شعله می‌گیرید، شعله‌ای از آن آتش می‌گیرید و با آن شومینه خود را روشن می‌کنید. به این می‌گویند قَبَس؛ شعله‌ای که از جایی گرفته و به جای دیگر برده شود. ملاصدرا می‌گوید افلاطون و مَن سَبَقَهُ مِنَ أَلحُکَما، کسانی بودند که قَبَس انوار حکمت را از انبیا گرفته بودند. این ادعای عجیب ملاصدراست که افلاطون و حکمای قبل از او، نور تفکر خود را از انبیا گرفته بودند. بقیه سخنان ملاصدرا درباره تناسخ دیگر مورد بحث من نیست.
حرف جناب ملاصدرا خیلی عجیب است. او در این ادعا می‌خواهد بگوید حکمای یونان باستان مثل افلاطون، اصول حکمت خودشان را از انبیا الهام گرفتند. و لذا خود جناب ملاصدرا همه جا این آشتی را ایجاد کرده است، که در ادامه برایتان خواهم گفت.


احادیث هم گاهی این حرف را به ما می‌گویند که اگر سراغ تعقل برویم، به طرف دین هدایت می‌شویم. بعضی از احادیث آدم را از تعقل به طرف دین می‌برند، و بعضی احادیث آدم را از دین به طرف تعقل می‌برند. در 27 آیه دین به ما می‌گوید تعقل کنید. حال به این حدیث که سند معتبری دارد و چند تن از اصحاب اجماع در میان آنها هستند گوش دهید. عن ابی جمیله عن ابن طریق -که همان سعد بن طریق است- عن اَصبَغ ابن نباته. اَصبَغ ابن نباته حامل لوای علوی است. حتی سند نامه مالک اشتر به اَصبَغ ابن نباته می‌رسد و مهم‌ترین سندی که درباره عهدنامه مالک اشتر هست، همان است که اَصبَغ ابن نباته روایت کرده است.
این حدیث، یک سناریو است. من این تعبیر فرنگی را به این حدیث نسبت می‌دهم، البته بعد دیدم که ملا صالح مازندرانی هم همین کلمه را با تعبیر فنی دیگری می‌گوید. ملا صالح مازندرانی تعبیر سنتی زیبایی دارد و می‌گوید این حدیث «إستِعارَهٌ تَمثیلیه» است. اما استعاره تمثیلی چیست؟ همان‌طور که در مختصر مطول خواندیم، گاهی ممکن است در جمله مشبهٌ به را بگویند، در حالی‌که منظورشان مشبه است. گفتگو در این حدیث، fact  و واقعی نیست. فقط برای بیان است. شما آمدن جبرئیل و گفتگوی او را سناریو تصور کنید. «هَبَطَ جبرئیل عَلی آدَم. فَقالَ یا آدَم! إنّی أُمِرتُ أن أُخبِرَکَ واحِدَهً مِن ثَلاث. فَاختَر واحِدَهً مِن ثَلاث. وَ دَع اِثنَتَینِ. قالَ لَهُ آدَمُ: و ما ثَلاث یا جِبرائیل؟ قالَ أَلعَقلُ وَ أَلحَیاءُ وَ أَلدّین. قالَ آدَمُ إِنّی أَختَرتُ أَلعَقلَ. فَقالَ جِبرئیلُ لِلحَیاءِ وَ أَلدّینِ إِنصَرِفَا. فَدَعَاهُ فَقالاَ یا جِبرائیلُ أُمِرنَا أَن نَکونَ مَعَ أَلعَقلِ حَیثُ ما کَانَ. قَالَ فَشَأنَکُما وَ عَرَجَ»؛ روز اول خلقت جبرئیل نزد آدم آمد و گفت من سه چیز به تو ارائه می دهم، از بین این سه چیز فقط یکی را می‌توانی انتخاب کنی. فکرت را به کار بگیر و دوتای دیگر را رها کن. هر سه را با هم به تو نمی‌دهم. آدم پرسید آن سه چیست؟ جبرئیل گفت أَلعَقلُ وَ أَلحَیاءُ وَ أَلدّین. عقل و حیا -که سمبل اخلاق است- و دین. جبرئیل پرسید بین عقل، اخلاق و دین کدام را انتخاب می‌کنی؟ آدم گفت من عقل را انتخاب کردم. جبرئیل به اخلاق و دین گفت بروید. آن دو به جبرئیل گفتند ما نمی‌رویم، به ما گفته شده هر جا که عقل هست، ما هم باشیم. هرجا عقل باشد اخلاق هست، هر جا عقل باشد دین هست. آدم بی دین، بی عقل است. بی‌دینی ناشی از بی‌عقلی است. آدم عاقل و متعقل و متفکر به دین درست و حسابی می‌رسد، نه دین احمقانه جهلِ مقدس. اگر شما به یک حکیم بزرگ می‌گویید کافر است، بگویید! این شخص به آن دینی که تو داری کافر است.
وقتی آدم عقل را انتخاب کرد جبرئیل به آن دو گفت بروید. گفتند ما نمی‌رویم، به ما گفته شده هر جا که عقل هست، ما هم باشیم. خیلی حدیث جالبی است. این حدیث را از چند منبع معتبر برایتان بگویم.
1- خصال صدوق، جلد یک، صفحه 102،
2- امالی صدوق، صفحه 672،
3- کلینی در کافی، کتابُ أَلعَقلِ وَ أَلجَهل، صفحه 10
4- من لا یحضره الفقیه صدوق، جلد دو، صفحه 417.
زمانی که اخلاق و دین گفتند ما نمی‌رویم، جبرئیل گفت «فَشَأنَکُما وَ عَرَجَ». این تعبیر را چند جور معنا کرده‌اند. یکی این که اختیار با شماست. دیگری اینکه بارک الله! خوب انتخاب کردید؛ حق با شماست و نمی‌توانید جدا شوید. مجلسی نیز "شَأنَکُما" را چنین تعبیر کرده که بارک الله! خوب فهمیدید، شما نمی‌توانید از عقل جدا شوید. آدم بی حیا، بی عقل است. آدم هر چه  با عقل‌تر باشد با حیاتر است.
اجازه دهید جمله‌ دیگری از ملاصدرا برایتان بخوانم که من در مقدمه «شواهد» همین جمله را به فارسی آورده‌ام. آن جمله‌ای که از «شواهد» برایتان نقل کردم، از صفحه 328 تحقیق خودم خواندم. این جمله از کتاب «تفسیر الرحمان» ملاصدرا است: «اِنّی قَد آمَنتُ بِصِدقِ نَبیُّنا جَمیعِ ما اَتی بِه و بِصِدق موسی جَمیعِ ما اَتی بِه لا بِشقِّ القَمَر و قَلبُ العَصا حَیَّه»؛ من به هر چه که پیغمبر اسلام آورده‌ است و به راستی موسی ایمان دارم. اما به خاطر شق القمر پیغمبر از روی معجزه، و به خاطر تبدیل عصای موسی به اژدها ایمان نیاوردم. من آنها را قبول دارم و ایمان آورده‌ام ولی نه به خاطر اینها. به عیسی ایمان آورده‌ام ولی نه از روی زنده کردن مردگان. پس از چه ایمان آورد؟ «بَل باعلامات الالهیه بالهامات الربانیه فی القلب شاعبه شک و تردید» می‌گوید قلبم کاملاً آرام است. هیچ شک و تردیدی در قلبم نیست. همه تعلیمات پیامبران را به آسمان عقل بردم، سپس آنها را با شهود از آسمان عقل به قلب خود آوردم، دیدم همه چیز را می‌پسندم.
در انتها شعری برایتان می‌خوانم. حال سوال اینجاست: فرض کنیم عقل و دین را درست کردیم، اما عشق را چه کنیم؟ حافظ می‌گوید:
سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد                                                       آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست                                                   کاندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟                                        گفت کان روز که این گنبد مینا می‌کرد
عشق مسأله دیگری است. چه کارش کنیم؟ با صراحتی دیگر:
سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو                          که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را.
والسلام علیکم.
استاد خسروپناه: خیلی ممنونیم. استفاده کردیم ازفرمایشات آقای دکتر محقق داماد. جناب استاد، حکمت و تعقل را هم‌معنا گرفتند و در بیان رابطه عقل و وحی یا تعقل و تدین هم به آیه 10 سوره ملک اشاره کردند. «وَ قَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ». یعنی سعادت از طریق وحی و عقل است. همچنین توضیح دادند نه ا‌ین‌که این دو موازی هم هستند و صراط‌های مستقیم داریم، نه! یک صراط هست، به این معنا که اگر کسی از عقل آغاز کند به وحی می‌رسید و اگر کسی از وحی شروع کند به تعقل خواهد رسید. با استفاده از نهج‌البلاغه و روایت اصول کافی هم به خوبی توضیح دادند چگونه بین حکمت و تعقل از یک طرف و تدین از طرف دیگر می‌توان آشتی برقرار کرد.