سخنرانی استاد عبدالحسین خسروپناه در همایش مفهوم حکمت در ادیان توحیدی» با عنوان «مفهوم حکمت در فلسفه و متون اسلامی»

نوشته شده در تاریخ ۱۲:۱۲:۰۰ ۱۳۹۶/۰۹/۰۳ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی استاد عبدالحسین خسروپناه در همایش مفهوم حکمت در ادیان توحیدی» با  عنوان «مفهوم حکمت در فلسفه و متون اسلامی»
حکمت و فلسفه: سخنرانی استاد عبدالحسین خسروپناه در همایش مفهوم حکمت در ادیان توحیدی» با عنوان «مفهوم حکمت در فلسفه و متون اسلامی»

سخنرانی استاد عبدالحسین خسروپناه( استاد حکمت اسلامی و رئیس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران)
با  عنوان
«مفهوم حکمت در فلسفه و متون اسلامی»

اجازه بدهید تحلیلی که اینجانب از حکمت دارم، هم در فلسفه و هم در متون اسلامی، خدمت‌تان ارائه کنم. تا آنجا که بنده تحقیق کردم، اصطلاح حکمت را اولین بار کِندی مترادف با فلسفه گرفت. کندی وقتی آثار یونانیان را بومی‌سازی کرد برای هر واژه یونانی یک معادل پیدا کرد و برای فلسفه، حکمت را انتخاب کرد. در واقع حکمتی که کندی می‌گفت همان فلسفه یونانیان بود که بومی‌سازی شده بود. سپس همین حکمت مترادف با فلسفه مشائی شد که یک فلسفه استدلالی بود، یعنی فلسفه‌ای بود که مبتنی بر منطق و صغری و کبری و نتیجه بود. بعد از ابن‌سینا نوبت سهروردی رسید. سهروردی حکمت را فقط حکمت بحثی یا مشائی نمی‌دانست و معتقد بود وقتی حکمت بحثی و شهودی با هم ترکیب بشوند می‌شود حکمت. یعنی وقتی استدلال و شهود با هم جمع شد می‌توانیم به حکمت برسیم. تا نوبت ملاصدرا رسید. حکمت از دیدگاه ملاصدرا ترکیبی از بحث و شهود و آیات ور روایات بود. یعنی فلسفه ملاصدرا، قرآن و برهان و عرفان بود و معتقد بود اگر ما بخواهیم چیزی را حکمت بنامیم فقط با استدلال نمی‌توان آن را حکمت نامید، و فقط با کشف و شهود هم نمی‌توان، ترکیب این دو هم کافی نیست؛ ترکیب عقل (استدلال) و اشراق (شهود) و آیات و روایات (حکمت نقلی) یک حکمت متعالی است که همان حکمت صدرایی را فراهم می‌کند. این سیر تطور معناشناختی حکمت در فلسفه بود که به اختصار عرض کردم.
اما وقتی به قرآن یا روایات مراجعه می‌کنیم، برداشت بنده این است که مقصود آنها از حکمت، هیچ‌کدام از حکمت مشاء و اشراق و حکمت متعالیه نیست. نه این‌که منافات دارد! حکمتی که در قرآن بیان می‌شود را در دو سوره می‌‌توان پیگیری کرد: یکی سوره اسراء و دیگری سوره لقمان. در سوره لقمان خدای سبحان می فرماید «وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ»؛ به لقمان حکمت دادیم. مصادیق حکمت را که خداوند در سوره لقمان نام می‌برد چیست؟ 1- شرک نورزیدن 2- شکرگذاری نسبت به والدین و مخصوصاً مادری که تو را حمل کرده و پرورش داده. یعنی شکرگذاری نسبت به والدین و خصوصاً والده از مصادیق حکمت است 3- عبادت خدا. می‌فرماید « وَ أَقِمِ الصَّلاةَ». معلوم می‌شود که شکرگذاری نسبت به بندگان حتی تقدم دارد بر عبادت خداوند. چون انسانی که اهل شکرگذاری نسبت به مخلوق باشد در مقابل خداوند هم خضوع و خشوع دارد. 4- دعوت جامعه به فضیلت که اصطلاحاً در فقه به آن امر به معروف و نهی از منکر می‌گوییم. یعنی فضلیتی که تو شناختی و به آن عمل می‌کنی جامعه را هم به آن فضیلت دعوت کن. 5- صبر و دوری از تکبر، خود پسندی و فخرفروشی. می‌گوید کسی حکیم است که اهل تکبر و فخرفروشی نباشد. اگر خدا به او کمال غیر اکتسابی داده باشد، مثلاً خداوند او را زیبا خلق کرده باشد،  یا دارای کمال اکتسابی باشد، مثلاً درس خوانده و عالم شده، فخر فروشی نکند و خود را برتر از دیگران نداند. 6- میانه‌روی و دوری از افراط و تفریط.
وقتی ما این آیات را بررسی می‌کنیم، می بینیم حکمت در قرآن، فضیلت مبتنی بر معرفت است و معرفت منتهی به فضیلت. این دیدگاه با بحث‌های فلسفی خیلی تفاوت دارد. حالا اینجا سؤالی مطرح می‌شود که آیا حکمت اصولاً مترادف با فسلفه است؟ به نظر من نه! آیا حکمت مترادف با علم است؟ به نظر من نه! آیا حکمت مترادف با عرفان است؟ به نظر من نه! یعنی چه؟ یعنی خیلی از شما‌ها ممکن است دانش فلسفه را کلاسیک نخوانده باشید، یا ممکن است عالم و دانشمند کلاسیک در فیزیک، شیمی یا زیست‌شناسی هم نباشید، یا اصطلاحاً دیسیپلین عرفان را طی نکرده باشید ولی حقیقتاً حکیم باشید. چرا؟ چون رفتار و فضیلت مبتنی بر معرفت دارید. خانم یا آقایی که رفتار فضیلت‌مدارانه دارد یعنی اهل ادب است، اهل تواضع است، اهل خدمت به خلق است، و این رفتارهای مثبت و نیک و درست را بر اساس اندیشه راستی دارد.
حالا اگر کسی که فضیلت‌اش مبتنی بر معرفت است این معرفت را با فلسفه (چه فلسفه مشاء، چه حکمت اشراق و چه حکمت متعالیه) و علم  و عرفان و شهود (و کل عالم را تجلی حق تعالی ببیند) تعمیق ببخشد، آن موقع رفتار فضیلت‌محورش عمیق‌تر خواهد بود. خیلی فرق است بین رفتار فضیلت‌محوری که فضیلت‌اش مبتنی بر معرفت عامیانه است با رفتار فضیلت‌محوری که فضیلت‌اش مبتنی بر معرفت عمیق و فلسفه و عرفان و دانش است. البته ممکن است کسی دانش تجربی داشته باشد (مثلاً پزشک، فیزیک‌دان یا زیست‌شناس شود) و این دانش عمق بیشتری به فضیلت او بدهد، این می‌شود حکیم. لذا گذشتگان به اطبا حکیم می‌گفتند؛ این اطلاق و کاربرد بیراهه نبود. چون حکیم و طبیب کسی بود که دانش منتهی به فضیلت داشت و با دانش درست به درمان مردم و خدمت به خلق می‌پرداخت. به دنبال این نبود که با این دانش از نظر مالی به مردم آسیب بزند و زور بگوید، دنبال درمان بود. اطبای قدیم اگر هم اجرتی می‌گرفت می‌گفتند هر چقدر داری، این‌طور نبود که حتماً نرخی تعیین کنند. یا فیلسوفی که فلسفه را عمیقاً کسب کرده و فلسفه به فضیلت منتهی شود، آن فضیلت عمیق است. ولی ممکن است کسی فیلسوف باشد، خیلی اصطلاح بداند، از وجود و ماهیت و جوهر و عرض و مقولات عشر و کلیات خمس حرف بزند، ولی فضیلت نداشته باشد، اهل تکبر و فخرفروشی باشد و خیال کند از همه عالم‌تر است، این ارزش ندارد. این شخص فلسفه دارد ولی حکمت ندارد؛ در حالی‌که آن شخص کاسب که فلسفه نخوانده و سواد آن‌چنانی هم ندارد، چون فضیلت دارد می‌شود به او حکیم گفت.

لذا حکیم به تعبیر ملاصدرا ذومراتب مقول به تشکیک است. یعنی از یک انسان عامی دارای یک معرفت ابتدایی که به فضیلت منتهی ‌شود می‌توان به او حکیم گفت تا کسی که عالم به علوم طبیعی باشد و علمش به فضیلت متهی شود، یا فلسفه مشاء یا حکمت متعالیه یا عرفان نظری و عملی بداند که منتهی به فضیلت شود. به همین جهت به تعبیر عزیزان این جلسه چرا انبیاء حکیم‌اند؟ چون انبیاء کسانی هستند که علم لدنی و علم گذشته و آینده را دارند. امیرالمؤمنین فرمود «سَلونی قَبلَ اَن تَفقِدونی». اولیاء الهی علوم بسیار دارند ولی این علوم ذره‌ای به آنها تکبر و عجب و فخر فروشی نداد، بلکه فضیلت داد. اوج فضیلت و محبت و خدمت به خلق را در اولیاء الهی می‌بینید. لذا حکیم به معنای دقیق کلمه آنها هستند و ما باید این تواضع سقراط را بپذیریم و بگوییم ما دوست‌دار حکمت و در مسیر حکمت هستیم. از خداوند خواستاریم از این جلسات به ما برکت بدهد که همه ما اهل حکمت شویم.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته