سخنرانی دکتر حسن میانداری عضو هیئت علمی گروه مطالعات علم مؤسسه تحت عنوان «تبیین تکاملی اخلاق» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران

نوشته شده در تاریخ ۰۸:۳۶:۰۰ ۱۳۹۶/۱۰/۲۶ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی دکتر حسن میانداری عضو هیئت علمی گروه مطالعات علم مؤسسه تحت عنوان «تبیین تکاملی اخلاق» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران
حکمت و فلسفه: سخنرانی دکتر حسن میانداری عضو هیئت علمی گروه مطالعات علم مؤسسه تحت عنوان «تبیین تکاملی اخلاق» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران

بسم الله الرحمن الرحیم. کاری که مشغول آن هستم، تبیین تکاملی اخلاق است. این کار هشت فصل دارد که هر فصل حدود صد صفحه است. این حجم زیاد به این دلیل است که مباحث جدید است و آراء زیادی در مورد آن وجود دارد، همین‌طور در بعضی موارد، آراء افراد تغییر کرده است. خلاصه‌ای از هر فصل را خدمت‌تان عرض می‌کنم.
در فصل اول، نظریه تکامل و بحث altruism را از دیدگاه آقای فوتوما، که زیست‌شناس هستند، می‌آوریم. این بحث مبنای تمام فصل‌های بعدی است. Altruism در زیست‌شناسی یعنی شما کارهایی انجام دهید که از بقا و تولید مثل خود بکاهید و به بقا و تولید مثل فرد دیگری از گونه خود بیافزایید. از نظر نظریه تکامل چنین رفتاری ناممکن است و اگر موجودی چنین رفتاری را داشته باشد از بین می‌رود. ولی چنین رفتارهایی در طبیعت هست. بنابراین هم خود داروین که نظریه تکامل را مطرح کرد و هم بقیه، با مشکل تبیین این رفتارهای از خودگذرانه روبرو بودند. مطلبی که آقای فوتوما روی آن انگشت می‌گذارد و آن را قبول می‌کند چیزی است به نام انتخاب خویشاوند(kin selection). موجودات زنده چنین رفتارهایی را -که از بقا و تولید مثل خودشان می‌کاهند و به بقا و تولید مثل آن خویشاوند می‌افزایند- تنها برای خویشاوندان خود می‌کنند. آنها این کار را برای بیگانگان انجام نمی‌دهند.
نظریه دیگری به نام انتخاب گروه هست، به این معنی که گستره کسانی که شما برایشان ازخودگذشتگی می‌کنید فقط شامل خویشاوندان نیست، بلکه افراد دیگری را هم شامل می‌شود. آقای فوتوما مثل اکثر زیست‌شناسان با انتخاب گروه مخالف است. از نظر انتخاب طبیعی، انتخاب گروه مشکلاتی دارد؛ از جمله اینکه انتخاب فرد علیه انتخاب گروه است و  انتخاب فرد قوی‌تر باشد و در نتیجه انتخاب گروه را از بین ببرد و اینکه فرد خودخواه در برابر فرد از خودگذشته و در برابر گروه بیشتر تولیدمثل خواهد کرد. بنابراین از خودگذشته از بین خواهد رفت.
فصل دوم نگاه یک فیلسوف، آقای اُکاشا، به این قضیه است. در این فصل انتخاب طبیعی، واحد انتخاب و سطوح انتخاب و ... دقیقاً به لحاظ فلسفی توضیح داده می‌شود. ایشان می‌خواهد مشکلی را که انتخاب گروه از دیدگاه زیست‌شناسان دارد برطرف کند و نشان دهد که انتخاب گروه از نظر انتخاب طبیعی قابل دفاع است. اتفاقی که در زیست‌شناسی افتاده است، بحث گذارهای عمده است. گذارهای عمده یعنی یک سطح جدید زیستی به وجود می‌آید، در حالی که قبلاً یک سطح زیستی پایین‌تر وجود داشت. مثلاً قبلاً تک سلولی‌هایی که هسته نداشتند موجود بودند. در مرحله بعد و در سطح جدیدتر، تک سلولی‌هایی که هسته دارند به وجود می‌آیند. بعد تک‌سلولی‌هایی به وجود می‌آیند که هسته دارند و به صورت تکی زندگی می‌کنند. سپس تک سلولی‌هایی به وجود می‌آیند که چند تک‌سلولی با هم وحدت پیدا می‌کنند و یک ارگانیزم را می‌سازند. در ادامه، این چند سلولی‌هایی که یک ارگانیزم دارند، دو جنس تشکیل می‌دهند و دو جنسی می‌شوند. این دو جنسی‌ها موجوداتی مثل حشرات و غیره را می‌سازند که به صورت گروهی زندگی می‌کنند. در انتهای این سطوح زیستی، آدمی است که فرهنگ و گذار عمده‌ای دارد.
در تمام گذارهای عمده، انتخاب گروه مؤثر بوده است. در واقع انتخاب فرد، مانع از ساختن فرد جدیدی می‌شد. ولی انتخاب گروه کمک کرد که این دو با هم فرد جدیدی را بسازند. از همین جا می‌توانید حدس بزنید که آن گذار عمده‌ای که در انسان رخ داده، علی القاعده بایستی امر فرهنگی- اخلاقی باشد که باعث شده آدم‌هایی که به صورت مجزا زندگی می‌کردند بتوانند با هم زندگی کنند.
فصل سوم در مورد رویکردهای تکاملی به رفتار انسان است. از اینجا کم‌کم از بحث جانداران وارد بحث انسان می‌شویم. ما در تمام جانداران رفتار از خودگذشتگی را به صورت کلی بررسی می‌کردیم. از آنجا می‌خواهیم وارد بحث انسان شویم و به تمام رفتارهای انسان به ویژه رفتار ازخودگذشتگی، دیدگاه تکاملی داشته باشیم. این موضوع که ما چگونه باید رفتار انسان را وارد نظریه تکامل کنیم، میان صاحب‌نظران به شدت محل اختلاف است.
پنج رویکرد عمده وجود دارد که فرصت نیست همه را در اینجا توضیح دهم. همان‌طور که اشاره کردیم یکی از آنها تکامل فرهنگی است. همچنان که تکامل زیستی داریم، تکامل فرهنگی هم داریم. در تکامل زیستی، صفات زیستی کم و زیاد می‌شود و در تکامل فرهنگی، صفات فرهنگی کم و زیاد می‌شود. مثلاً همین رفتار ازخودگذشتگی بر اساس شرایط فرهنگی می‌تواند کم یا زیاد شود. جالب‌تر آنکه هم‌تکاملی ژن-فرهنگ هم داریم؛ یعنی تکامل فرهنگی ممکن است برای تکامل ژنتیکی علت شود.
از فصل چهارم وارد تبیین‌های تکاملی اخلاق می‌شویم. فصل چهارم اختصاص به آقای فرانسیسکو آیالا دارد. ایشان مخالف این است که انتخاب طبیعی مستقیماً بر روی اخلاق انسان اثر گذاشته است. اجمالاً حرف او این است که انتخاب طبیعی با علت سر و کار دارد، اما اخلاق با دلیل سر و کار دارد. درست است که جانداران از خویشاوندان خود مراقبت می‌کنند، ولی این باعث نمی‌شود که این رفتار در انسان اخلاقی شود. در انسان وقتی رفتار مراقبت از خویشاوند اخلاقی می‌شود که فرد بر اساس دلیل اخلاقی این کار را انجام دهد. اگر فرد به صورت طبیعی -همچنان که جانوران این کار را انجام می‌دهند- چنین رفتاری انجام دهد، این امر دیگر اخلاقی نیست. این رفتار از آنجا اخلاقی می‌شود که دلیل اخلاقی داشته باشد. دلیل، یک امر فرهنگی است و امر زیستی نیست.
فصل پنجم به آراء آقای کریستوفر بوم اختصاص دارد. کریستوفر بوم cultural anthropologist است و کار او بیشتر مطالعه اجداد انسان‌ها است. حدود نود درصد زندگی انسان‌ها به صورت hunter-gatherer بوده است. اجداد انسان‌ها پیش از حدود ده- دوازده هزار سال پیش که کشاورزی اختراع و کشف شد، به صورت شکارچی- گردآورنده زندگی می‌کردند. آنها غذای خود را از راه شکار و جمع‌آوری به دست می‌آوردند. نکته جالب توجه این است که ما الان هم جوامع hunter-gatherer داریم. بنابراین اینها نمونه‌ای از اجداد ما هستند که نشان می‌دهند اجداد ما چگونه زندگی می‌کردند. اینها به صورت جمعی و برابرگرا زندگی می‌کنند؛ یعنی رئیس ندارند و به این صورت نیست که کسی رئیس و بقیه مرئوس باشند. این امر برای تبیین مشکلی است.
چیزی که آقای بوم اشاره می‌کند این است که آدمیان، بر خلاف جانورانِ نزدیک انسان، می‌توانند با هم همکاری کنند. آدمیان توانایی برنامه‌ریزی برای رسیدن به هدف و تقسیم کار را دارند. البته مقداری از این توانایی به زبان برمی‌گردد. اما جانوران نزدیک انسان قادر به برنامه‌ریزی برای رسیدن به هدف و تقسیم کار نیستند. به رئیس در جانورانی که رئیس دارند alpha -male می‌گویند که جنس نر و قوی است. میل رئیس شدن در انسان به خصوص در مردها وجود دارد. وقتی که فرد رئیس می‌شود، از امکانات به نفع خودش و علیه دیگران استفاده می‌کند. یعنی هم غذا را برای خودش برمی‌دارد و هم مهم‌تر از آن، از نظر زیستی کسانی که می‌تواند با آنها تولید مثل کند(mate) را برای خود برمی‌دارد. این مسأله به ضرر نرهای دیگر است. بنابراین مردهایی که نمی‌توانند آلفا شوند دور هم جمع می‌شوند و مانع آلفا شدن او می‌شوند. مانع شدن به این صورت است که چون شکار کردن کار جمعی است و بایستی حیوانات بزرگ را شکار کرد، اگر کسی بخواهد آلفا شود از این جمع بیرون گذاشته می‌شود و بقیه نرها نمی‌گذارند که او هم برای شکار برود و غذای شکار را به او نمی‌دهند. حال اگر کسی کمی پرروتر باشد و مع‌ذلک بخواهد به سمت آلفا شدن برود، جدا کردن او از جامعه را بیشتر می‌کنند و این مرحله تا جایی پیش می‌رود که او را بکشند. یعنی اگر کسی بخواهد آلفا شود احتمال اینکه کشته شود خیلی زیاد است.
آقای بوم می‌گوید خوب است که انسان بتواند از انجام کاری که به ضرر خودش است خودداری کند. او می‌گوید چیزی در انسان به وجود آمده که من از آن به شرم تعبیر می‌کنم، اما دیگران بیشتر به آن گناه می‌گویند. شرم مانع انسان می‌شود که به سمت کارهایی که به ضرر خودش است برود. یعنی ما دوست داریم کاری را انجام دهیم که به ضرر اجتماعی خودمان است. منظور از ضرر اجتماعی این است که دیگران ما را از بین می‌برند.
شرم یک سری بروزات فیزیکی دارد که باعث می‌شود فرد سرخ شود. این شرم و سرخ شدن در هیچ جانور دیگری نیست و فقط در انسان به وجود آمده است. او می‌گوید شرم مبنای اخلاق است. بنابراین اخلاق از شرم آغاز می‌شود. شرم می‌تواند مشکلی که برای انتخاب گروه در انسان وجود دارد را برطرف کند. نظریه انتخاب گروه معتقد بود که خودخواهان می‌توانند بر از خودگذشتگان غلبه کنند. الان برای خودِ فرد خودخواه یک مانعی از درون ایجاد می‌شود که مانع از خودخواهی او می‌شود. بنابراین یک مانع در برابر انتخاب گروه از بین می‌رود. این هم موضوع فصل پنج بود. البته تمام فصل‌ها با نقد همراه هستند.
در فصل ششم آراء آقای هایند مطرح می‌شود. آراء آقای هایند دو خصوصیت دارد که برای من خصوصیت مفیدی است، ولی دیگران کمتر آن را مفید دانسته‌اند. یکی اینکه او اخلاق را بر اساس «خود» بنا می‌کند. او می‌گوید اخلاق به «خود» برمی‌گردد. در اینجا فرصت نیست تا توضیح آن را بگویم. تا اینجا بیشتر نگاه‌ها بر این است که یک سری افعالی هستند که موضوع اخلاق هستند. آقای هایند می‌گوید موضوع اخلاق، خودِ آدم است و افعال او فرع بر خود است. خصوصیت دیگر، فضیلت‌گرایی است که آقای هایند آن را محور اخلاق قرار می‌دهد. چون دیگر نظریات افعال را مبنای اخلاق قرار می‌دهند، بنابراین نظریات وظیفه‌گرایانه و سودگرایانه را مبنای اخلاق قرار می‌دهند. ولی آقای هایند فضیلت‌گرایی را مبنای اخلاق قرار می‌دهد. به نظر من هر دوی اینها نسبت به نظریات دیگر قابل دفاع‌تر هستند. یعنی خود است که موضوع اخلاق است، نه افعال. بنابراین نظریه خوب هنجاری، فضیلت‌گرایی است، نه وظیفه‌گرایی و سودگرایی. او اخلاق را بر اساس همین توضیحاتی که ارائه دادیم - مثل انتخاب خویشاوند، مکانیزم‌های دیگری که در همین بحث از خودگذشتگی وجود دارد، از خود گذشتگی متقابل و انتخاب گروه- توضیح می‌دهد. مثلاً به نظر می‌آید خوب است که فردی شجاعت داشته باشد و اگر کسی شجاع باشد به نفع او است و اگر کسی بخواهد ترسو باشد، از بین می‌رود.
فصل هفتم در مورد آراء آقای شلاس است. ایشان مسیحی هستند و دوست دارد که هنگام تبیین تکاملی اخلاق، نگاه مسیحی اخلاقی و به‌خصوص، محبت به دشمن، هم از آن استنتاج شود، خیلی سخت است. با این نگاهی که اجمالاً تا الان گفتیم شما باید خودخواه باشید. اگر خیلی ارفاق کنیم شما باید به گروه خودتان -که مسیحی هستید- برسید. اینکه به دشمن محبت کنید صددرصد خلاف تکامل زیستی است. باز تکامل فرهنگی می‌تواند کمک کند. یعنی همچنان که گفتیم، تکامل فرهنگی می‌تواند تا حدی مستقل از تکامل زیستی شود و گفتیم که حتی می‌تواند بر تکامل زیستی اثر بگذارد. یعنی تکامل فرهنگی حتی می‌تواند بر ژن اثر بگذارد(culture-gene coevolution). یعنی انسان این توانایی را پیدا کرده که از زنجیر ژن‌ها خلاص شود و حتی ژن‌ها را به نفع خودش تغییر دهد. اینجا ما کمی نگاه اسلامی را وارد کردیم. از جمله اینکه ما اصلاً محبت به دشمن نداریم. ما در دین‌مان دستور محبت به دشمن نداریم، بلکه دستور دشمنی با دشمن و حداکثر عدالت با دشمن داریم. پیامبر هم با دشمنان روابط حسنه داشت، نه روابط محبت‌آمیز. محبت با نزدیکان است و نه با دشمنان.
در فصل آخر بیشتر به بیان رأی خودمان می‌پردازیم. در فصل هشتم بیشتر نگاه دینی حکمفرماست. تا اینجا بحث این است که اخلاق به انتخاب گروه برمی‌گردد. الان شواهد زیادی وجود دارد که دین در انسان این توانایی را داشته که انتخاب گروه را تقویت کند. انسان دو خصوصیت دارد که نسبت به جانوران دیگر او را ممتاز می‌کند. یکی این است که -همچنان که اجمالاً اشاره کردم- می‌توانند با بیگانگان ژنتیکی زندگی کنند. این امر در جانوران دیگر هم هست ولی تعداد جانورانی که با هم زندگی می‌کنند خیلی خیلی کم است. انسان‌ها با اینکه نسبت به هم بیگانه هستند به صورت میلیونی با هم زندگی می‌کنند. این امر در جانوران بی‌سابقه است.
خصوصیت بعدی که در انسان هست، دین است. باورهای دینی و اعمال دینی از دیدگاه تکاملی کمی غیرعادی است. از دیدگاه تکاملی باورهایی انتظار می‌رود که به بقا و تولید مثل معمولی مربوط باشد. باور به خدا و این قسم مسائل، باورهای غیر عادی و شاید مهم‌تر از آن، افعال غیر عادی باشد که این افعال از نظر تکاملی پرهزینه(costly) هستند و برای شما هزینه دارند. مثلاً به شما می‌گویند غذا نخورید، یا در مسیحیت به شما می‌گویند تولید مثل‌تان را محدود کنید؛ اینها خلاف تکامل هستند. شواهد جدید نشان می‌دهند که این دو مورد به هم مربوط هستند. یعنی اینکه دین توانسته آدم‌هایی که ارتباط ژنتیکی با هم ندارند را به هم وصل کند و یک گروه قوی که میلیون‌ها نفر بتوانند با هم زندگی کنند ایجاد کند. بنابراین الان هیچ جامعه بزرگ بشری نداریم مگر آنکه دین دارد. از ده هزار سال پیش که کشاورزی اختراع شد به بعد، جوامع انسانی رفته رفته بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شده‌اند. هیچ جامعه انسانی نداریم مگر آنکه دین‌دار است. دین توانسته این جمع‌های بیگانه را با کمک اخلاق دور هم جمع کند. شواهد نشان داده که باورها و افعال دینی به ویژه از کانال اخلاق کمک کرده‌اند که انسان‌ها بتوانند جمعی زندگی کنند. بیشتر روان‌شناسان و زیست‌شناسانی این نظریه را مطرح کرده‌اند بی‌دین هستند. بیشتر کسانی که در این زمینه کار کرده‌اند با این نظر موافق هستند. من هم موافق هستم ولی همچنان که گفتم «خود» موضوع اخلاق است، نه گروه. فضیلت‌گرایی نظریه قابل دفاع است، نه افعال. عده قلیلی از روان‌شناسان و زیست‌شناسان بوده‌اند که برای اینکه تکامل اخلاق را توضیح دهند فرد را مبنا قرار داده‌اند. انسان به خاطر تکامل، یک سری مشکلات اخلاقی با خودش دارد و هیچ مکانیزمی مؤثرتر از دین برای رفع کردن این مشکلات اخلاقی انسان با خودش نیست. کسانی که این نظریه را مطرح کرده‌اند هم اکثراً بی‌دین هستند. یعنی مثلاً یک روان‌شناس روی مشکلات آدم‌ها با خودشان مطالعه کرده و متوجه شده این مشکلات ریشه تکاملی دارد. سپس بررسی کرده که آیا راهی برای حل کردن این مشکل داریم یا نه. برای حل این مشکل راهی جز دین نداریم. دین برای اینکه بتواند مشکلات اخلاقی انسان را حل کند مکانیزم‌هایی دارد.