سخنرانی دکتر امیراحسان کرباسی‌زاده مدیرگروه مطالعات علم مؤسسه تحت عنوان «تاریخ فلسفة علمِ قرن هفدهم» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران

نوشته شده در تاریخ ۱۰:۴۴:۰۰ ۱۳۹۶/۱۱/۰۲ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی دکتر امیراحسان کرباسی‌زاده مدیرگروه مطالعات علم مؤسسه تحت عنوان «تاریخ فلسفة علمِ قرن هفدهم» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران
حکمت و فلسفه: سخنرانی دکتر امیراحسان کرباسی‌زاده مدیرگروه مطالعات علم مؤسسه تحت عنوان «تاریخ فلسفة علمِ قرن هفدهم» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران

تحقیق من در این مورد است که در صورت امکان یک تصویر کلی از فلسفه علم در قرن هفدهم به دست بدهم. طبعاً پرسشی که در تحقیق خودم به آن پاسخ می‌دهم این است که آیا می‌شود یک تصویر جامع از فلسفه علم در قرن هفدهم به دست داد؟ مهم‌ترین مشکل مورخان علم و تاریخ اندیشه، ارائه تصویری بزرگ و فراهم آوردن یک روایت جامع است؛ که در این حالت خاص، تعاملات علم و فلسفه است. فراهم آوردن این روایت جامع در حوزه فلسفة علم، مشکل‌تر از حوزه فلسفه و علم به تنهایی است. به این دلیل که تفکیک مسائل فلسفی و علمی در متون قرن هفدهم مثل امروزه نیست. بسیاری از متونی که به نظر علمی می‌رسند، با مسائل روش‌شناسانه و فلسفی مطرح شده‌اند. مثلاً مباحث کتاب اصول نیوتن، و به خصوص مقدمه و تعلیقات آن، کاملاً جنبه فلسفی دارند. یا در رساله اصول فلسفه دکارت در جایی که سخن از قوانین حرکت به میان می‌آید، کاملاً مسائل علمی مطرح می‌شود. کارهای کپلر، گالیله و بویل هم از این خصیصه مستثنا نیستند.
در ابتدای این تحقیق، به انواع نگاه‌های جامع و تصویرهای کلی به فلسفه علم، یا فلسفه و یا علم می‌پردازم و انها را به سه دسته تقسیم می‌کنم. دسته اول، دیدگاه مورخان اندیشه‌ای مانند کوایره یا برت است که اهمیت ویژه‌ای برای اندیشه‌های فلسفی و تأثیرگذاری آنها قائل‌اند. دسته دوم کسانی هستند که اهمیت را به عوامل اجتماعی، عوامل بیرونی و عوامل اقتصادی می‌دهند. و دسته سوم تعامل‌گرایان هستند و من هم دقیقاً از این دیدگاه دفاع خواهم کرد که تعامل‌گرایان، یک مکتب معتدل در مورد رابطه علم و فلسفه و قواعد فلسفی و علمی هستند. به خصوص در مورد اول، یعنی کسانی که تکیه بر تأثیر اندیشه‌های فلسفی یا الهیاتی بر مواضع علمی دارند و معتقدند که این تصویر جامع را می‌توان با یک تِز فلسفی روایت کرد، تصویر آدم‌هایی ماند کوایره است. یکی از نمایندگان بارز این دیدگاه، آقای ادوارد کرِیگ است که کتابی دارد تحت عنوان Mind of God and  the Works of Man و در آن ادعا می‌کند که در مورد فلسفه و بعضی از موضوعات فلسفه و علم، یک تِز اصلی هست که نهایتاً در فلسفه علم و تعاملات فلسفی و علمی قرن هفدهم تأثیرگذار بوده؛ و آن تِز چیزی نیست جز آموزه مشابهت. آموزه مشابهت یعنی خداوند انسان را بر صورت خویش آفرید. این تِز، ریشه در سنت مسیحی و سنت اسلامی دارد. ادعای کرِیگ و مدافعان این تِز هم این است که وجه جامع فلسفه و علم قرن هفدهم، عکس‌العمل و یا تشریح و تجلی این تِز در حوزه‌های مختلف فکری و روشن‌فکری است. من ابتدا این تِز را توضیح خواهم داد، نمونه‌های زیادی که این آقایان جمع کردند را ذکر خواهم کرد، و بعد این دیدگاه را نقد خواهم کرد. این دیدگاه در عین حال که خیلی جذاب است ولی تصویر ساده‌انگارانه‌ای ارائه می‌دهد. بعضی از عناصر و تکیه‌هایی که در این دیدگاه هست جالب است. مثلاً ادعا می‌شود وقتی دستاوردهای نجوم جدید، به خصوص نجوم کوپرنیکی، برای فلاسفه به وجود آمد و نظام زمین-‌مرکزی جای خود را نظام خورشید-مرکزی داد، آن وقت می‌بینید که مرکزیت زمین و و جایگاه ممتاز انسان از او گرفته می‌شود و علاوه بر آن، شما با یک نظام باز و بی‌کران از هستی روبرو هستید. یعنی اگر در نظام‌های بطلمیوسی افلاک نه‌گانه را داشتید، در نظام‌های جدید، تعداد افلاک و تعداد ستارگان و سیارات نامتناهی است. به خصوص در کارهای جوردانو برانو یا گیلبرت که در قرن هفدهم هستند، بر نامتناهی‌بودن خلقت بسیار تأکید می‌شود. اگر خلقت نامتناهی شود و جایگاه مرکزی زمین از میان برداشته شود، طبعاً جایگاه مرکزی انسان هم از او گرفته می‌شود.
شما دو عکس‌العمل در برابر این مسأله دارید. یک عکس‌العمل این است که وقتی زمین به عنوان مرکز کیهان برداشته می‌شود، شما در این کیهان خودتان را گمشده می‌یابید و به پوچی می‌رسید. عکس‌العمل دیگر این است که شما دیگر مسئولیتی به عنوان اشرف مخلوقات در برابر خلقت و در برابر خداوند ندارید. اگر روی عکس‌العمل اول تکیه کنید و باور داشته باشید که شما یک ذره هستید در بین نامتناهی ذرات خلقت، آن وقت درست که مکان شما به عنوان اشرف مخلوقات و مرکز از شما گرفته شده است اما شما یک شباهت اساسی با خداوند دارید و آن این است که خداوند شما را به صورت خودش آفریده است. اگر خداوند شما را به صورت خودش آفریده باشد دو وضعیت پیش می‌آید: یا شما به صورت کمّی به خداوند شباهت دارید و یا به صورت کیفی. ادعای کرِیگ این است که در قرن هفدهم، تکیه عمده بر روی همین مسأله شباهت کیفی با خداوند است. یعنی ما شباهت فیزیکی با خداوند نداریم اما شباهت کیفی داریم، به این معنا که ذهن ما شبیه ذهن خداوند است. ما می‌توانیم حقایق را درک کنیم. به ادعای آقای کرِیگ، همین موضوع در کارهای دکارت و گالیله تجلی دارد. مثلاً شما در گفتگتو درباره دو نظام عالم در کتاب مکالمات گالیله می‌بینید سالویاتو -که نماینده صحبت‌های گالیله است- ادعا می‌کند که درست است که ما تعداد کمی از حقایق را می‌دانیم اما در کیفیت دانستن این حقایق با خداوند مشترک هستیم. اتفاقاً دکارت هم در کتاب تاملات در جایی ادعا می‌کند که ما از یک جنبه به خداوند شبیه هستیم و آن این است که بی‌نهایت چیز را می‌توانیم اراده کنیم و بفهمیم. ادعای این مورخان در وجود این شباهت‌ها، مؤید آموزه همانندی انسان و خداست.