سخنرانی دکتر غلامحسین جوادپور عضو هیئت علمی گروه کلام مؤسسه تحت عنوان «تأثیر ارزش بر علوم انسانی و چالش‌های معرفت‌شناختی آن» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران

نوشته شده در تاریخ ۱۲:۲۲:۰۰ ۱۳۹۶/۱۱/۰۲ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی دکتر غلامحسین جوادپور عضو هیئت علمی گروه کلام مؤسسه تحت عنوان «تأثیر ارزش بر علوم انسانی و چالش‌های معرفت‌شناختی آن» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران
حکمت و فلسفه: سخنرانی دکتر غلامحسین جوادپور عضو هیئت علمی گروه کلام مؤسسه تحت عنوان «تأثیر ارزش بر علوم انسانی و چالش‌های معرفت‌شناختی آن» به مناسبت هفته پژوهش در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفة ایران

بسم الله الرحمن الرحیم

طرح فعلی بنده با نام تأثیر ارزش بر علوم انسانی و چالش‌های معرفت‌شناختی آن در گروه فلسفه علوم انسانی انجام می‌شود. این یک بحث در فلسفه علم است که البته بر مباحث حوزه علوم انسانی و چالش‌های معرفت‌شناختی آن تمرکز می‌یابد. امروز هر یک از اساتید تحقیقی ارائه دادند؛ اما اینکه چه می‌شود که انسان تحقیقی را در پیش می‌گیرد، دلایل و علت‌های مختلفی دارد. گاهی آن مسأله با روح و روان انسان پیوند می‌خورد و تبدیل به دغدغه ذهنی می‌شود، برخی اوقات سفارشی است، گاهی برای ارتقا است و موارد دیگر. حال یکی از بحث‌های خیلی مهم این است که ارزش‌هایی که در هر فرد، هر جامعه و هر نهاد حاکم است، چه تأثیری در سیر علمی آن فرد یا نهاد از ابتدا تا انتها دارد.
برخی مفردات در این عنوان وجود دارد که نیازمند توضیح هستند. منظور از «ارزش» به‌اختصار همان مطلوبیت است، یعنی چیزی که برای فرد، نهاد یا جامعه، مطلوب یا خیر است. ما برای اینکه ببینیم ارزش چگونه تأثیر می‌گذارد، مراحل علم را برشمردیم. علم از وقتی که پژوهشگر در نقطه آغاز می‌ایستد تا وقتی که از آن نتیجه‌گیری می‌کند، حدود بیست مرحله دارد و ارزش در هر یک از این مراحل، ممکن است تأثیر داشته باشد؛ مثلاً آنجا که فردی به اصل تحقیق علاقه‌مند می‌شود، مسأله خاص تحقیق را انتخاب می‌کند، این تحقیق را برای کجا انجام می‌دهد، چه منابعی را استفاده می‌کند و اینکه چه غایتی دارد، همه اینها قابل چینش و تغییر هستند.
در یک تقسیم‌بندی کلان، علوم به دو دسته انسانی و طبیعی تقسیم می‌شوند. پوزیتیویست‌ها معتقد بودند علوم طبیعی، بازنمایی از واقع هستند و لذا در عینیت و واقع ‌نمایی علوم طبیعی هیچ اشکالی نداشتند؛ اما در علوم انسانی که مطالب مقداری پیچیده‌تر است و در آن با یک واقع عریان مواجه نیستیم که بخواهیم نظریه‌پردازی کنیم، پوزیتیویست‌ها معتقد شدند همان‌طور که در علوم طبیعی، هیچ ارزشی بر فرآیند علم تأثیر ندارد و نباید داشته باشد، در علوم انسانی نیز چنین است؛ یعنی در علوم انسانی هیچ ارزشی نباید دخیل باشد و تمام معیارهای ارزیابی باید همه‌پسند و همه‌فهم باشند. لذا مناقشه‌ای بین طرفداران پوزیتیویست و طرفداران اعتقاد به ارزش در علوم انسانی صورت گرفت. دسته دوم چنین اشکال می‌کنند که محققان علوم طبیعی نیز از آنجا که موضوعی را انتخاب می‌کنند، برای تحقیق خود غایتی خاص دارند و منابع خاصی را استفاده می‌کنند و...، آنها هم از ارزش‌ها متأثر هستند و فرقی بین علوم انسانی و طبیعی نیست.
طبق تحقیق ما، چندین نوع تأثیر ممکن است بر علوم انسانی وجود داشته باشد. یک نوع آن، تقسیم تأثیر به منطقی و عملی است. منظور از تأثیر منطقی این است که آیا ارزش باید تأثیر داشته باشد یا نباید تأثیر داشته باشد و تأثیر عملی و خارجی یعنی اینکه ببینیم در خارج تأثیر دارد یا ندارد. نوع دیگر آن، تقسیم تأثیر به فردی و نهادی است؛ یعنی اینکه آیا فرد ارزش‌های خود را بر تحقیقاتش حاکم می‌کند یا اینکه نهاد و جامعه‌ای که آن فرد، عضوی از آن است، او را ملزم به حاکم کردن ارزش‌هایش می‌کند. یک تقسیم‌بندی دیگر، تقسیم‌بندی به مستقیم (direct) و غیرمستقیم (indirect) است. یعنی اینکه آیا فرد ارزش‌هایش را به صورت مستقیم و عیان تأثیر می‌دهد یا اینکه آنها به‌صورت غیرمستقیم یا ناخودآگاه تأثیر می‌گذارند. اینها مراحلی از تأثیر است که هر کدام در این تحقیق تفکیک شده‌اند و قرار است درباره آنها بحث شود.
چیستی ارزش بحث مستقلی است که شاید با بحث ما پیوندی نداشته باشد؛ ولی به لحاظ کلیات باید درباره آن بحث شود. حدود سی مکتب کلان ـ از مکاتب سنتی گرفته تا مکاتب مدرن و پست‌مدرن ـ درباره چیستی ارزش وجود دارد که آنها را هم به صورت خلاصه دسته‌بندی کرده‌ایم. همچنین ارزش‌ها چند دسته هستند: ارزش‌های سیاسی، ارزش‌های اجتماعی، ارزش‌های هنری، ارزش‌های اخلاقی، ارزش‌های زیبایی‌شناختی و غیره که باید دید آیا همه اینها یک وجه جامع دارند و باید درباره تأثیر همه اینها در پژوهش بحث کنیم یا نه. البته عمده بحث بر محور ارزش‌های سیاسی و اخلاقی است؛ اما درباره همه انواع ارزش‌ها بحث شده است.
یکی دیگر از مفردات بحث، علوم انسانی(humanity) است که از آنها با علوم فرهنگی (cultural sciences) و علوم اجتماعی (social sciences) نیز یاد می‌شود و هنوز هم درباره مقصود از آنها مناقشات پردامنه‌ای وجود دارد که در تحقیق به آن پرداخته خواهد شد.
دو دسته نظر در زمینه تأثیر ارزش‌ها بر علوم انسانی هست: کسانی که مخالف تأثیر هستند و کسانی که موافق آن هستند. هر دو گروه در مورد اینکه آیا ارزش می‌تواند/ باید و نمی‌تواند/ نباید تأثیر داشته باشد، حدود ده دلیل ارائه داده‌اند. هر کدام از این دو دسته، رویکرد توصیفی و هنجاری دارند. دلایلی که در مخالفت با تأثیر ارزش بر دانش ارائه شده‌اند، برخی به خود علم مرتبط هستند و برخی هم به ارزش بازمی‌گردند.
یکی از دلایل کسانی که می‌گویند ارزش نباید تأثیر داشته باشد، نسبیّت ارزش است. آنها می‌گویند ارزش‌ها نسبی هستند و تأثیرشان در علوم، باعث نسبیّت علوم می‌شود. همین‌طور عده‌ای می‌گویند ارزش‌ها احساسی، ذهنی و درونی هستند؛ درحالی‌که علم، برونی و بازتاب‌دهنده خارج است. اشکال دیگری که مخالفان به آن اشاره دارند، این است که علوم باید واقع‌نما باشند و اگر ارزش‌ها بخواهند در آن دخیل باشند، بازنمایی واقع از بین می‌رود؛ چراکه وقتی ما ارزش را دخیل بدانیم، در واقع چارچوب ذهن پژوهشگر و اندیشمند را دریچه ای برای واقع قرار داده‌ایم. بنابراین اگر ارزش‌های حاکم بخواهد بر ذهن فرد نقش داشته باشد، رئالیسم یا عینیت هم از بین می‌رود. مشکل دیگر، نگاه به ماهیت اخلاق است. در تفکر پوزیتیویستی، اخلاق، فاقد معناست و وقتی فاقد معنا و مصداق باشد، نمی‌توانیم از ارزش صحبت کنیم. لذا یک سری از ادله مخالفان به مشکل ارزش برمی‌گردد و یک سری به رسالت علم؛ که اگر اینها را کنار هم بگذاریم نتیجه این می‌شود که ارزش به هیچ‌وجه نمی‌تواند در علم تأثیر داشته باشد.
عمده‌ترین دلایل مخالفانِ اثرگذاری هم این است که انسانی که با حقیقت مواجه می‌شود، درهم‌آمیخته از همه ساحات است؛ یعنی وقتی انسان با حقیقت مواجه می‌شود، همه ساحت‌های احساسی، عاطفی، فکری، شناختی، ارادی او به مصاف آن می‌رود. به دیگر معنا، انسان با همه وجودش با خارج مواجه می‌شود و همه ساحات و ابزارهای نفس انسان، در حکم یک مُدرِک واحد قرار می گیرد. البته نهایت چیزی که این دلیل ممکن است اثبات کند، این است که در خارج و در جنبه عملی چنین است؛ اما اینکه آیا در بحث منطقی و ارزش‌گذاری هم درست است یا نه و هنگام ادراک باید از دخالت برخی ساحات نفس جلوگیری کرد، بحث دیگری است.
دلیل دیگر موافقان این است که می‌گویند ما شهود می‌کنیم که ارزش‌ها بر پژوهشگران در مواجهه با واقع تأثیر دارد؛ آنجایی که مسأله انتخاب می‌کنند، غایت انتخاب می‌کنند و تحقیق و پژوهش می‌کنند و...، در همه این موارد، ارزش‌های فرد حاکم است و این شهودی است. لذا اگر بخواهیم تفکیکی را صورت دهیم و معتقد باشیم که انسان باید تمام ارزش‌های حاکم بر خود و ساختار خود را از بحث پژوهشی جدا کند، یک بحث غیرممکن یا مشکلی می‌شود و رسالت بحث علمی را با مشکل مواجه می‌کند.
به صورت کلی چالش‌هایی را که برای این بحث پیش می‌آید، می‌توانیم به این صورت تقسیم‌بندی کنیم که: یا ارزش‌ها بر دانش و فرآیند پژوهش تأثیر دارند یا ندارند. اگر تأثیر نداشته باشند و بگوییم ساحت علم مستقل از ساحت ارزش است، یک سؤال بزرگ در برابر این رویکرد وجود دارد و آن این است که اگر ارزش‌های غیرعلمی شامل ارزش‌های اخلاقی، سیاسی، زیبایی‌شناختی و غیره را از ساحت علم جدا کنیم، چه منطقی وجود دارد که به ارزش‌های علمی مجوز تأثیرگذاری می‌دهید؛ ولی به ارزش‌های غیرعلمی مجوز نمی‌دهید؟ همه ما می‌دانیم که در فرآیند علم، ارزش‌های علمی و معرفتی بسیاری هستند که تبعیت از آنها ضروری است. اینکه باید تابع دلیل بود، اینکه باید صداقت داشت، اینکه باید احتیاط کرد، اینکه باید تبیینِ درست کرد و اینکه باید به دلایل مخالف توجه کرد، همه ارزش‌های علمی هستند که در بحث پژوهش وجود دارند. کسانی که در نهایت معتقد شوند ساحت علم از ارزش خالی است، با این سؤال مهم مواجه هستند که چه فرقی بین ارزش‌های علمی و غیرعلمی هست که یکی اثرگذار باشد و دیگری نه؛ مگر اینکه بگوییم «ارزش» یک لفظ مشترک است و این ارزش با آن ارزش نسبتی ندارد که در این صورت، مسأله به‌کلی منتفی می‌شود. در هر صورت این یک چالش معرفت‌شناختی است که باید به آن پاسخ داده شود. در اینجا از طرف بزرگانی که به این زمینه پرداخته‌اند، اشکالات جدی مطرح شده است.
اگر ارزش‌ها بر دانش تأثیر داشته باشد، این سؤال مطرح می‌شود که خود ارزش‌ها نسبی هستند یا مطلق. اگر ارزش‌ها نسبی باشند و ما معتقد به تأثیر آنها بر دانش باشیم، به‌ناچار باید نسبیت علوم را هم قبول کنیم؛ یعنی اگر ارزش نسبی باشد و در علوم تأثیر تام داشته باشد، منجر به پذیرش نسبیت علوم می‌شود. این فرآیندی است که پست‌مدرن‌ها به‌صراحت قبول کردند؛ یعنی هم پذیرفته‌اند که ارزش تأثیر دارد و هم پذیرفته‌اند که ارزش نسبی است و به نتیجه آن (نسبیت علوم) هم پایبند شده‌اند. پس چالش معرفت‌شناختی دوم این است که آیا ما نسبیت علوم را قبول می‌کنیم یا نمی‌کنیم. در این صورت، حجیت و واقع‌نمایی علوم چه می‌شود؟
چالش سوم آنجا است که ما تأثیر ارزش بر علوم را قبول کنیم و معتقد به اطلاق ارزش باشیم. البته این به آن معنا نیست که همه ارزش‌ها مطلق هستند. اطلاق در ارزش یعنی ارز‌ش‌ها در نهایت به ارزش‌های ثابتی بازمی‌گردند. هم اطلاق ارزش با مشکل مواجه است و هم چشم¬پوشی از نقش ارزش بر دانش سخت است. حال مشکل معرفت‌شناختی حالت سوم این است که اگر ما ارزش‌ها را مؤثر می‌دانیم و آنها را مطلق می‌دانیم، چگونه ارزش‌های مطلق، به علوم متکثر انجامیده‌اند و معیار حجیت آنها چیست؟ یعنی مثلاً چطور ما ده نوع جامعه‌شناسی داریم که از ده مکتب ارزشی مختلف به وجود آمده‌اند؛ درحالی‌که می‌گوییم ارزش‌هایی حاکم بر آنها مطلق هستند؟ بالاخره کدام جامعه‌شناسی درست و مطابق واقع است و معیار ارزیابی بین علومِ پدید‌آمده از ارزش‌ها چیست؟ این هم یک چالش معرفت‌شناختی است که به نظر می‌رسد چالشی جدی است که باید حل شود.