سخنرانی دکتر حسین هوشنگی، عضو هیئت علمی دانشگاه امام صادق (ع)، با عنوان «پیامدهای ادغام فلسفه و کلام از دیدگاه فلسفه کلام» به مناسبت بزرگداشت خواجه نصیر

نوشته شده در تاریخ ۱۷:۰۷:۰۰ ۱۳۹۶/۱۲/۰۶ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی دکتر حسین هوشنگی، عضو هیئت علمی دانشگاه امام صادق (ع)، با عنوان «پیامدهای ادغام فلسفه و کلام از دیدگاه فلسفه کلام» به مناسبت بزرگداشت خواجه نصیر
حکمت و فلسفه: سخنرانی دکتر حسین هوشنگی، عضو هیئت علمی دانشگاه امام صادق (ع)، با عنوان «پیامدهای ادغام فلسفه و کلام از دیدگاه فلسفه کلام» به مناسبت بزرگداشت خواجه نصیر

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت حضار و اساتید محترم. چنانکه آقای دکتر به عنوان سخنرانی اشاره کردند، ما در این بحث می‌خواهیم بحث فلسفی شدن کلام یا به تعبیری ادغام فلسفه و کلام را از دیدگاه فلسفة کلام بررسی کنیم. در این عنوان دو نکته هست. مقدمتاً برای اینکه موضوع بحث مشخص شود، باید در مورد آنها توضیحاتی را ارائه دهم. یک مسأله، فلسفه کلام است. به اختصار عرض می‌کنم که چنانکه از نامش پیداست، وقتی فلسفه به یک علم اضافه می‌شود یک نگاه بالا و درجه دو به آن علم -که در اینجا منظورمان علم کلام است- می‌کند. ما فلسفه کلام را به عنوان یک هویت تاریخی (که از یک تاریخی تکون، تطور و تحول پیدا کرد و مراحلی را از سر گذراند) از بالا نگاه می‌کنیم و تأثیر و تأثر آن را از شرایط دیگر و زمینه‌ها بررسی می‌کنیم. همچنین آن خصوصیت‌ها، ویژگی‌ها و مؤلفه‌های کارکردی و هویتی این علم را که از بدو تولد و تکوّنِ خود با آنها عجین بوده است، عرض می‌کنم.
متعاقب سخنانی که اساتید محترم در خصوص فلسفی شدن کلام مطرح کردند، این تبصره و تکمله را عرض می‌کنم. کاری که خواجه نصیر کرد این بود که میراث‌دار کلامی شد که به قول ابن خلدون، از جوینی، غزالی و فخر رازی شروع شده بود و ابن‌خلدون از آن به کلام متأخر تعبیر می‌کند. او در همان مقدمه توصیه می‌کند که اگر کسی می‌خواهد کلام بخواند، کلام متقدم یعنی تا زمان جوینی (و به نظر بنده تا غزالی) را بخواند. چون بعد از آن، کلام یک تحول و تبدلی پیدا کرده است.
عرض بنده این است که به فلسفی شدن کلام باید توجه کنیم. البته این موضوع بحث من نیست و فقط اشاره‌ای به آن می‌کنم. کاری که متعاقب کار فخر صورت گرفته است این است که مرحوم خواجه، الهیات بالمعنی الأعمِ کلام را تا حدی زیادی به عنوان مبانی فلسفی قرار داده است. قبل از خواجه، در کلام متقدم نیز راجع به مبانی مثل مبانی معرفتی، عقل، روش عقلی، وجود، وجودشناسی، کیهان‌شناسی، جهان‌شناسی و انسان‌شناسی و اینها بحث می‌شده است و متکلمان معتزلی و متعاقب آنها، متکلمان اشعری و شیعی، یک سری مبانی داشتند. کاری که خواجه کرده این است که الهیات بالمعنی الأعم را عمدتاً به عنوان مبانی فلسفی قرار داده است. اما آیا در الهیات بالمعنی الأخص این تغییر و تبدل چه مقدار  تغییر کرده است؟ هویت و ماهیت الهیات بالمعنی الأخص، یعنی مباحثی که به طور خاص مباحث کلامی هستند، مثل نبوت، معاد، فعل انسان و مانند اینها چه مقدار تغییر کرده است؟ این محل بحث است. زیرا همان‌طور که جناب دکتر ناجی هم اشاره کردند، کلام خواجه در الهیات بالامعنی الأخص، هنوز تا حد زیادی در سنت سید مرتضی و معتزلی باقی مانده است و وقتی راجع به افعال و اختیار و مانند اینها بحث می‌کنند، حسن و قبح همچنان به عنوان یک مبنا در این مباحث دخیل است. این تلقی که کلام از دوره ایشان برهانی و فلسفی شد و تبدل ماهوی پیدا کرده است، به نظر می رسد کمی دور از دقت است.
البته این تحول که خواجه نقطه عطف آن بود و الهیات بالمعنی الأعم را فلسفی کرد، از یک نگاه بیرونی عواقبی داشت و آن این است که کلام به عنوان یک هویت مستقل، و متکلم به عنوان صنفی از صنوفِ علماء، تقریباً از میان رفت. کلام ابتدا کلام اجتماعی- سیاسی خوارج، مُرجئه و شیعه در دوره متقدم است؛ پس از آن، کلام نظری و علمی؛ و پس از آن، کلام فلسفی می‌شود. بعد از قرن هشتم و نهم تا قرن سیزدهم و چهاردهم و حتی در زمان حال حاضر، به جز آن دسته از بحث‌های کلامی که کلام جدید نامیده می‌شود، کلام به حاشیه رفته است و دیگر هویتی به  عنوان متکلم نداریم. بحثی که من عرض می‌کنم، کمی ناظر بر این واقعیت تاریخی است و باید بررسی شود که آیا این سیر کلام و فلسفی شدن آن، در از میان رفتن کلام به عنوان یک علم مستقل دینی، مقارن بوده یا مسبب (نه علت تامه، بلکه علت ناقصه) نیز بوده است؟ این امر چه تبعاتی می‌تواند داشته باشد و چه نتیجه‌ای از آن حاصل می‌شود؟
من بحث را به دو قسمت تقسیم می‌کنم. یک بخش از بحث، ناظر بر هویت، ماهیت، تعریف کلام و کارکردهای ذاتی کلام است که از بدو تکوّن با آن همراه بوده است. بخش دیگر بحث، از بُعد جامعه‌شناسی علم کلام است. در واقع این بخش از بحث، مربوط به نگاه فرهنگی به کلام و جایگاه آن در میان علوم دینی است.
از بُعد اول، ما چند نکته را در کلام تشخیص می‌دهیم که هویت کلام و تعریف کلام با آن عجین است و کارکرد ذاتی و اصلی کلام بوده است. یک نکته که نکته مکرری است، بحث جدلی بودن کلام است. سنت فلسفی ما، جدلی بودن را یک نقطه منفی تلقی می‌کند؛ درحالی که اساساً هویت کلام، به آن قیام داشته است. اولین کسی که کلام را تعریف کرده است فارابی است. او می‌گوید کار کلام دفاع از عقاید و آرایی است که واضع دین بیان کرده و مقابله با شبهاتی است که متوجه آن می‌شوند. معتزله کلام را تعریف نکردند و این نکته جای تعلیل دارد. اما بعد از آن، در کلام متأخر (به تعبیر ابن‌خلدون) و در شرح مواقف، شرح المقاصد و دیگران، همه بُعد جدلی را به عنوان یک وظیفه و کارکرد اصلی زبان دانسته‌اند. یعنی مأموریت و رسالت متکلم، دفاع از باورهای عامه و باورهای دینی است. اما جدل از موضع فلسفی، مبانی برهانی ندارد و متکلم نیز چنین ادعایی ندارد، آیا این یک نقیصه است؟ به نظر من نیست.
وقتی ابن رشد می‌خواهد اقسام استدلال و حجت را به لحاظ فرم فکری و روانی مردم بیان کند، می‌گوید یک قسمت، استدلالِ برهانی است که متعلق به عده‌ای خاص و اهل فلسفه است که برای اینکه امری را بپذیرند، آن امر باید صد در صد برایشان مسجل شود، به گونه‌ای که نقیض آن محال باشد. اما یک طیف از ذهنیت‌ها (که بخش وسیعی از مردم این‌گونه‌اند)، ذهنیت جدلی است؛ یعنی اینکه با ظن و درصدی از اطمینان که باورشان از باور رقیب ضعیف‌تر نباشد و بلکه قوی‌تر باشد، به طور نسبی امری را می‌پذیرند. نگاه دیگر، نگاه خطابی است که محل بحث نیست. وظیفه متکلم این است که از حریم ایمان عامه و بخش وسیعی از باورهای دینی مردم و مؤمنین به کمک جدل دفاع کند. در حالی که اساساً فلسفه، جدل را نقطه ضعفی می‌بیند. یک فیلسوف بما هو فیلسوف نمی‌تواند اهل جدل باشد.
مسأله دیگر، مقید به دین بودن و مقید به نصوص دینی بودن است. این حرف عجیبی نیست و در تعاریفی که عرض کردم، از جمله در تعریف فارابی نیز هست. چنان که عرض کردم، رسالت و مأموریت متکلم اساساً مقید بودن به دین است. او این پیش فرض را دارد که از آراء دینی دفاع کند. این یک نیاز اجتماعیِ جامعه متدین یا جامعه ایمانی است که یک عالِم با پیش فرض‌های دینی‌اش در واقع تلاش کند که آراء دینی را مستدل کند؛ اگر قابل برهان هستند، برایشان برهان بیاورد و اگر نه، در سطوح پائین‌تر و نازل‌تری از آنها دفاع کند.
همان‌طور که عرض کردم، کلام به خصوص در دوره معتزلی -یعنی از قرن دوم تا پنجم- علمی شد. ما می‌بینیم حتی در جایی که متکلمین مباحث نظری و الهیات بالمعنی الأعم داشتند، مبانی جهان‌شناختی، معرفت‌شناختی و انسان‌شناختی داشتند. آنها مبانی‌ای را به عنوان ملاک انتخاب می‌کردند که بهتر بتواند در خدمت دفاع از دین باشد، متکلم را در دفاع از دین تواناتر کند و شایستگی بیشتری برای ماندگاری داشته باشد. اتمیسم، جزء لایتجزّا، یکی از مبانی جهان‌شناختی است که ابتدا متکلمین معتزلی آن را اخذ کردند و بعد از آن، اشاعره نیز آن را برگرفتند. با توجه به اینکه اتمیسم، به اجسام و اعراض قائل می‌شد، جهان را به گونه‌ای ترسیم می‌کرد که می‌گفت فنا و بقا، خودشان یک عَرَضی هستند که خداوند باید دم به دم به عالم بدهد. اتمیسم در واقع عالم را معلق و آویزان به خدا و متعلق به خدا نشان می‌داد و این دسته از متکلیمن، از لحاظ موضع کلامی‌شان آن را اختیار کردند.
از طرف دیگر، همان‌ طور که در طول تاریخ کلام می‌بینیم، اگر متکلمان عقیده و نظریه‌ای را در این مبانی انتخاب می‌کردند که با احساسات دینی منافات داشت، آن نظریه کنار گذاشته می‌شد. مثلا نَظّام می‌گفت که خداوند نمی‌تواند ظلم کند. این نظریه کنار گذاشته شد. زیرا این تعبیر، احساسات دینی را جریحه‌دار می‌کرد. گاهی متکلم به عنوان کسی که می‌خواهد دفاع عقلی از دین کند، باید به لوازم کلام خود نیز ملتزم باشد و آنها را بپذیرد. ما در طول تاریخ کلام می‌بینیم که بعضاً از بعضی لوازم که تبعات دینی داشت و احساسات دینی را جریحه‌دار می‌کرد یا با بعضی از عقاید یا نصوص منافات داشت، در طول زمان دست کشیده شده است. مثل بحث نفی حرکت که ابوالهذیل به آن قائل بود و می‌گفت ما بعد از مرگ، حرکت نداریم. این بحثِ جدی در فلسفه هم هست که در بهشت و دوزخ نه حرکت هست، و نه اختیار. چون اگر اختیار باشد، باز فرد مکلف است؛ درحالی که افراد در قیامت، دیگر مکلف نیستند. بعدها این نظریه کنار گذاشته شد. همه این مواردی که گفتم، در فلسفه بنا بر تعریف، منتفی هستند. شما نمی‌توانید این قسم دغدغه‌ها را به عنوان یک فیلسوف لحاظ کنید. بنا بر تعریف، فیلسوف دغدغه حقیقت را دارد و نگران لغزش است، نه نگران نتیجه و تبعات آن.
تقسیمی در کلام هست. مباحث کلام را به لحاظ محتوا، به دقیق الکلام یا لطیف الکلام و جلیل الکلام (جلی هم گفته می‌شود) تقسیم می‌کنند. گاهی دقیق را با طبیعیات، و مبانی غیرالهیاتی و جلی را با مباحث الهیاتی یکی می‌گیرند. اما در تقسیمی دیگر که متکلمین انجام داده‌اند، به نظر می‌آید که دقیق الکلام را با عقلیات یکی گرفته و جلیل‌الکلام را آن دسته از مباحث کلامی دانسته‌اند که سمعی و نقلی است. در بین صفات الهی، مثلا صفات خبری؛ مثل الرحمن على العرش استوى. پس جلیل الکلام راجع به این مباحث و بحث‌های معاد و خصوصیات بهشت و جهنم و نبوت خاصه بحث می‌کند که همه اینها سمعی هستند. البته این بحث‌های سمعی با آن صبغه کلامی، از بحث‌های تفسیری و مباحث اهل حدیث و فقه الحدیث متفاوت است و این نیازمند صنفی است که به آنها بپردازد و فلسفه نمی‌تواند متکفل این امر شود.
اما مسأله دیگر، معطوف به عمل بودن است که آن را به طور ظنی مطرح می‌کنم. کلام، معطوف به عمل و تکلیف‌محور است. تکلیف، از مباحث اولیه و محوری کلام است و ناظر بر عمل است. فقه، فعل مکلفین را بررسی می‌کند. یک بحث اصلی متکلم هم تکلیف است. هرچند که متکلم می‌گوید تکلیف عملی و تکلیف نظری داریم و فعل عملی و فعل قلبی داریم، ولی به هر حال حتی آن تکلیف نظری را هم به عنوان یک فعل در نظر می‌گیرد و تکلیف‌محور است. گفتیم که خود کلام یک رسالت و تکلیفی است که یک عالم  آن را در خود احساس می‌کند.
می‌خواهم این نکته را بگویم که بحث‌های کلامی، ولو آنجا که راجع به عقاید است، معطوف به نتیجه عملی است. چون سعادتی که متکلم در نظر می‌گیرد، سعادتی است که انسان در آخرت به آن نایل می‌شود و بهشت و جهنم یا ثواب و عقاب، متفرع بر جزاء و عقاب عمل انسان است. آنجا که راجع به مبدأ و معاد بحث می‌شود، آن عواقب و سعادت عملی مد نظر است. درحالی که چنانکه اشاره کردیم، فیلسوف سعادت انسان را سعادت نظری می‌داند: «و صیرورت الانسان عالما عقلیّا مُضاهیا للعالم العینی».
یوزف فان اس، چهار جلد کتاب راجع به بحث‌های کلام در سه قرن نخست اسلامی نوشته است و کتاب کلام و جامعه او در حال ترجمه است و جلد اول آن زیر چاپ است. در فرهنگ و علوم و تمدن اسلامی، تأکید بر عمل به حدی است که فان اس در این رابطه می‌گوید تأکید بر نظر  –در میان مستشرقین رایج است که کلام را یک علم نظری می‌بینند. هرچند که در تقسیمات حکمت نظری و عملی، کلام بیشتر در نظر قرار می‌گیرد- یک اشتباه و خلطی است که از مقایسه اسلام و مسیحیت رخ داده است. چون در مسیحیت، ارتدکسی یعنی راست‌کیشی یا راست‌عقیدتی اصل است؛ درحالی که در اسلام، ارتوپراکسی یعنی راست کیشی یا راست‌عملی اصل است. این حرف کمی رادیکال و تند است و از همین جهت، دور از واقع به نظر می‌رسد. عقیده هم در سعادت انسان دخیل است. ولی می‌خواهم این را بگویم که کسی از بیرون به این موضوع نگاه می‌کند که کلام‌شناس است و بیشتر ناظر بر آن دوره متقدم کلام است وجه عملی کلام را خیلی برجسته  می‌فهمد. درحالی که در حکمت نظری و فلسفه، حسن و قبح و مبنای عمل را یک بحث جدلی می‌دانند و بیشتر بر نظر تأکید دارند.
نکته دیگر، متطور و متحول بودن کلام است. وقتی از بالا نگاه می‌کنیم، کلام به عنوان یک هویت تاریخی، هویتی کاملاً متطور و متحول دارد. تطور کلام هم از لحاظ موضوعاتش است و هم از لحاظ روش. در یک دوره می‌بینید که گناه کبیره، کفر و ایمان مسأله آن است و در دوره‌ای دیگر، توحید و صفات. بسته به شرایطی که جامعه اسلامی طی می‌کند، کلام هم خود را با آن، در روش، موضوعات و تعریفی که از خودش دارد تطبیق می‌دهد. بنابراین کلام در موضوعاتی که مورد بحث قرار می‌دهد، متطور است و آنها را به طور طبیعی بازنگری می‌کند. نمی‌خواهم بگویم که این امر کاملاً خودآگاهانه است. زیرا کلام با جامعه عجین است و با عینیت جامعه آمیخته است. جامعه متطور و متحول است و کلام هم بخشی زنده و پویا از جامعه است که متناسب و هم پای جامعه حرکت می‌کند. بحث کلام جدید هم در اینجا معنا پیدا می‌کند. چون جامعه متطور است و کلام زنده و پویاست، بنابراین کلام حتی در مبانی، موضوعات و حتی روش خود تجدید نظر می‌کند. چون باید در هر زمان، پاسخگوی جامعه و مسائل آن باشد. جدلی بودن، یکی از عوامل تطور کلام است.
مسأله دیگر این است که به نظر من نقشی که متکلم بازی می‌کرد، نقش یک نخبه فکری جامعه است. در این بحث‌ها تفاوتی بین روشنفکر و آکادمیسین قائل می‌شوند به این نحو که روشنفکر درگیر مسائل عینی جامعه، اصلاح جامعه، انقلاب در جامعه و دگرگونی جامعه است. به نظرم شبیه این تفاوت را می‌توان میان فیلسوف و متکلم در نظر گرفت. فیلسوف، یک آکادمیسین است که فارغ‌البال دغدغه حقیقت دارد. لذا می‌بینید که مصلحان نیز نظر مثبتی درباره فلسفه ندارند. مرحوم شریعتی به فلاسفه می‌تازد. ولی متکلم این گونه نیست. ما می‌بینیم که خوارج در دوره‌ای با یک اندیشه کلامی و با تعریف خاصی از ایمان، خشونت آفرینی می‌کردند، انتقال جامعه از آن خشونت، به مداراگری و تحملِ دیگری دقیقاً توسط متکلمان صورت گرفت و متکلمان –چه مُرجئه، چه متکلمان شیعی و چه معتزله- در آن انتقال دخیل بودند. این نکته نشان می‌دهد که متکلمان هم‌پای جامعه متحول می‌شوند.
متکلمان به مسائل ناظر به نیازهای عینی جامعه، مقابله با بدعت‌ها، مقابله با خرافات و حتی مقابله با حکومت نیز پرداخته‌اند. جدا از متکلمان شیعه، بسیاری از متکلمان مثل مُرجئی‌ها، خوارج، زیدیه و معتزله، موضع منتقد حکومت، بعضاً موضع انقلابی، و بعضاً موضوع سکوت و همراهی داشتند. متکلم باید از یک موضع دینی در مورد مسائل حکومت و جامعه، اعتقاداتی که هست، خرافات، زندقه، باورهای بیگانه‌ای که وارد می‌شوند -خواه سازگار و خواه ناسازگار- اظهارنظر کند. فیلسوف هم می‌تواند جدا از موضع فلسفی، موضع خود را داشته باشد.
یک خصوصیت متکلم که کلام را متصرم می‌کند و پا به پای جامعه حرکت می‌کند، انفتاح و گشودکی آن است. متکلم به لحاظ فرهنگی، به روی دیگری گشوده است. منظور از دیگری، ادیان، نحله‌ها و مذاهب دیگرست. البته نه به این معنا که متکلم آنها را می‌پذیرد، بلکه متکلم می‌خواهد ببیند که تا چه حد می‌تواند از آنها استفاده کند و آنها تا چه حد برای دین شبهه‌انگیزند تا به آن پاسخ بگوید. بنابراین متکلم به این معنا، گشودگی دارد.
رویارویی مستقیم با منتقدان و پرسشگران، خصوصیت دیگر متکلم است. متکلم دائم در جامعه حضور دارد و پاسخگوی منتقدان است. این امر، ماهیت متطور بودن متکلم را رقم می‌زند.
بحث سیاست را کنار می‌گذارم و به بحث اجتماعی و رابطه کلام و جامعه می‌پردازم. متکلم، بر خلاف فیلسوف، به عنوان یک عالم دینی شناخته می‌شد. شما در تقسیمات متعددی که عالمان اسلامی و حتی فیلسوفان اسلامی از علوم اسلامی کرده‌اند، فلسفه را نمی‌بینید؛ اما کلام یکی از علوم مهم اسلامی است. چرا باید وضع به گونه‌ای باشد که کلام و متکلم، به عنوان یک صنف، حضور جدی نداشته باشد؟ باید به وجه تبلیغی و دعوت‌گری و وجه آموزش‌گری متکلم نیز توجه کرد. فلاسفه در مساجد، حوزه درسی و حلقات درسی حضور نداشتند! درحالی که متکلم در مساجد، در مدارس علمیه دینی، در دارالتبلیغ‌ها، در دارالعلم‌ها و در دارالحکمه‌ها حلقات درسی حضور دارد. وقتی به لحاظ جامعه‌شناسی علم نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که اینها در واقع خسران‌هایی هستند که فلسفی شدن کلام، این فرصت‌ها را از کلام گرفته است.
متکلم به عنوان یک عقل‌گرای معتدل و مقید به نصوص و به ظواهر دینی، طبقه‌ای بود که می‌توانست چراغ عقل‌گرایی را در میان مُتِدیِنین و در میان جامعه دینی زنده نگاه دارد؛ چون عموماً او را به عنوان یک عالم دینی به رسمیت می‌شناسند. ولی فلسفه یا عرفان در میان متشرعین چنین نبود. من نمی‌گویم که این حرف درستی است. اما از ابتدا تا امروز، همواره یک نگاه منفی وجود داشته است مبنی بر اینکه فلسفه ریشه یونانی دارد. باید به این نکته توجه داشت.
نکته آخر، جایگاه فرهنگی کلام است. کلام در میان پیکرة علوم دینی، یک جایگاه سیستماتیک و ارگانیک و اندامواری دارد؛ درحالی که فلسفه این جایگاه را ندارد. من به درستی یا غلطی این گفته کار ندارم و واقعیت موضوع را می‌گویم؛ جایگاهی که کلام در میان علوم دینی دارد این است که مبانی کلامی در مبانی فقه، در بحث‌های اصولی، در حدیث و در تفسیر، دخیل‌اند. یک مفسر، پیشاپیش مبانی کلامی دارد.
نکته‌ای را راجع به فقه  می‌گویم، غزالی در المستصفى می‌گوید متکلم مبانی فقه را تعمیم می‌کند. نگاه به خدا در فقه به عنوان مولا و به عنوان مکلِّف و شارع است و انسان، عبد است. حال از شما می‌پرسم که در کجای فلسفه در مورد مکلِّف بودن و شارع بودن خداوند بحث شده است؟ در حالی که این متکلم است که بحث می‌کند خدا مکلِّف، تکلیف‌کننده و شارع است. در واقع مبانی یک متکلم این اجازه را به او می‌دهد. کتاب معتمد ابوالحسین بصری (که الان هم موجود است) و قبل از او، عبدالجبار عمد در اصول فقه، در آن زمان که کلام حیویت داشت و زنده بود، نوشته شدند. غزالی، کتاب المستصفى را تا حد زیادی بر اساس معتمد نوشته است. آنها کتاب اصولی، فقهی و مبانی حدیثی داشتند و اینها تنگاتنگی کلام را با سایر علوم دینی نشان می‌دهد. اگر ما کلام را کاملاً فلسفی کنیم، فرصت داد و ستد و ارتباط تنگاتنگ با سایر علوم را از کلام گرفته‌ایم. از حوصله‌ای که به خرج دادید، خیلی ممنونم. والسلام علیکم.
دکتر یوسف ثانی: خیلی متشکرم. سخنرانی بسیار خوب و پر نکته‌ای بود در دفاع از علم کلام؛ برخلاف جو موجود در جامعه علوم اسلامی در ایران که همه مسحور فلسفه و بحث‌های عقلی شده‌ایم. و  اینکه که بیان شد کلام در دامن فلسفه آمده و هویت خود را از دست داده و چیزی از آن باقی نمانده است  البته این امر مطلوبی  نیست. اینها نکات مهمی بود. زیرا معلوم نیست که ادغام کلام در فلسفه که باعث از بین رفتن هویت مستقل کلام شد، امر مبارکی بوده باشد!  کاش آقای دکتر زودتر سخنرانی خود را ایراد می کردند و این سخنرانی در اول ایراد می‌شد که بحث بهتری بین سخنرانان بعدی که ممکن بود موضع دیگری داشتند دربگیرد.
حضار: ما راجع به کلام صحبت می‌کنیم، اما چرا برکه کلام خشکیده است؟ چرا کلام به معتزله و مُرجئه و غیره محدود شده است؟ چرا ادامه پیدا نکرد؟  کلام خسته کننده است و حرف نو ندارد و به یک سری از حرف‌های تکراری که سربسته هستند محدود است و در حوزه اسلامی، حرفی نو ندارد.
دکتر یوسف ثانی: فکر می‌کنم که آقای دکتر ضمن صحبت‌هایشان، پاسخ شما را داده‌اند.
دکتر هوشنگی: خواجه متوفی سال 672 است. از قرن هفتم، وقتی الهیات بالامعنی الأعم فلسفی می‌شود، کلام فلسفی می‌شود. البته همان‌طور که عرض کردم، کلام به طور کامل هم فلسفی نشد. فلسفی دانستن کلام، فقط در خواجه -که شیعه است- نیست. شما در شرح المواقف و شرح المقاصد نیز همین داستان را می‌بینید. ایجی، تفتازانی و جرجانی همه اشعری هستند. اما در عین حال، کلام فلسفی می‌شود.
در مورد درجا زدن جریان کلام که شما فرمودید، باید گفت که  کلام درجا نزده است، بلکه ما درجا زده‌ایم. مرحوم خواجه در زمان خودش مسائل را جواب داده است. به نظرم می‌آید در کنار این جریان فلسفی، در جهان اسلام -چه تسنن و چه تشیع- جریانی داریم که اینگونه نیست که به کلام، صرفاً فلسفی نگاه کنند. هم از آن استفاده می‌کنند و هم از مبانی دیگر. اما اینها افراد صاحب فنون هستند؛ یعنی در درجه اول فقیه هستند، مثل آیت الله سبحانی که مرجع تقلید است و در عین حال، دغدغه کلامی هم دارد. یا مثل آیت الله مکارم، و به نظر من قوی‌تر از همه اینها، استاد مطهری است که ایشان تا حد زیادی ممحض بودند. این در جهان شیعه است که به نظر می‌آید بهتر است. چون شیعه، آن میراث فلسفی و عقلی را دارد. ولی مباحث و اشکالات در آن سطح فلسفی باقی مانده است و فرد نیز ممحض نیست.
استاد یزدان‌پناه اشاره کردند که خواجه به فلاسفه یک شهریه‌ای اختصاص داده بود. در یک دوره، حکومت از متکلمین حمایت می‌کرد، مأمون برایشان مقرری گذاشته بود و بعضی خواص از آنها حمایت می‌کردند. وقتی صنف وجود داشته باشد، باید حامی نیز داشته باشد. الان آن مساله وجود ندارد. فردی فقیه، مفسر و فیلسوف است و ناچار است بر اساس دغدغه‌های شخصی‌اش، یک آراء کلامی را هم پاسخ بدهد. به نظر می‌آید این داستان در اهل تسنن هم اتفاق افتاده است. ما متکلم ممحض نداریم. تنها در دوره متأخر -که بعضی‌ها می‌گویند از اقبال و کتاب بازسازی فکر دینی و سید جمال شروع شده است- همه  انتظار دارند که یک کلام که از آن به کلام جدید تعبیر می‌شود ظهور کند. دو تعبیر از کلام جدید هست. یکی همان کلام تجرید است، یعنی در مبانی و روش به مسائل جدید پاسخ دهد؛ و یک تلقی دیگر که متناسب با هویت متطور و متصرم کلام است این است که یک سنتی شروع شود که حتی در روش هم تجدیدنظر بکند. یعنی شاید نتواند بحث حقوق زن یا حقوق بشر را با مبانی فلسفی پاسخ دهد. هرچند آیت الله جوادی از موضع فلسفی به آن جواب داده‌اند، اما از موضع حقوقی نیز باید به آن پاسخ داده شود. به نظر من باید به سویی برویم که کلام تخصصی شود و یک عده ممحض شوند و از تجدیدنظر در روش، مبانی، موضوعات و حتی اولویت‌ها ابایی نداشته باشند.
حضار: آیا شما می‌فرمایید که کلام دغدغه اصلاح دارد، اما فلسفه چنین دغدغه‌ای را ندارد؟
دکتر هوشنگی: کلام به دلیل ماهیتش، یک هویت پویا، چابک و سبک‌بال دارد و نمی‌تواند خود را به آن مبانی که اهل فلسفه می‌گویند برهانی، فرا زمانی و فرا مکانی است مقید کند و فقط با آن مبانی کار کند. آن مبانی در دفاع از خدا و اثبات واجب همیشه به کار می‌آیند. اما بحث دین خیلی فراتر از فقط اثبات خداست. در حال حاضر اثبات خدا و وجود خدا چقدر دغدغه بشریت است؟ من آماری را جدیداً دیده‌ام که نمی‌دانم تا چه اندازه معتبر است. گفته شده است که حدود 42% از ملحدان به طور کلی و حدود 22% از آنها به صورت روزانه دعا می‌کنند. عده‌ای از آنها گفته بودند فقط در موقعیت‌های خطیر، مخاطره‌آمیز و یا در تنهایی دعا می‌کنند. یعنی آن کسی هم که به صراحت منکر است، در عمق مکنون ضمیرش چنین باوری دارد. از آنها پرسیده شد که دعا کردن تا چه اندازه معقول است؟ گفتند این کار جواب می‌دهد و من با دعا کردن، آرامش می‌گیرم.
دکتر یوسف ثانی: گفته بود، شنیده‌ام این کار برای کسانی که معتقد نیستند هم جواب می‌دهد.
حضار: شما فرمودید که وظیفه کلام، دفاع از دین است. الان سؤالاتی که به دین وارد می‌شود مخلوط با فلسفه است. یعنی بحث هرمنوتیک فلسفی را مطرح می‌کنند. کلام اینجا کاربردی ندارد.
دکتر هوشنگی: منظور از فلسفه لزوماً فلسفه ملاصدرا نیست. البته با فلسفه ملاصدرا هم با یک مبنایی می‌توان به آن پاسخ داد. مگر متألهین غربی چه کار کردند؟ آنها متکلم امروزی هستند. پل تیلیش یا بولتمان با مبانی هایدگری و اگزیستانسیالیستی از دین دفاع می‌کنند. ما آن دفاع را نمی‌پذیریم.  من می‌گویم که شما بعضی از شبهات فلسفی را با مبنای فلسفی پاسخ می‌دهید. به نظر من الان یکی از مهم‌ترین شبهات، بحث نظریه ابعاد فرهنگی و اجتماعی تکامل است. حتی آن بحث فیزیولوژی که برهان نظم را زیر سؤال می‌برد هم الان زیاد مطرح نیست. ابعاد اجتماعی- فرهنگی که اخلاق، دین و هنر را می‌خواهد با نظریه تکاملی، بقای اصلح و انطباق با محیط توضیح بدهد. الان عموماً اشکالات از ناحیه علوم انسانی مثل جامعه‌شناسی و روان‌شناسی مطرح می‌شوند. پاسخ این اشکالات نیز باید از سنخ خودشان باشد و لزوماً نمی‌تواند فلسفی باشد. ولی آنجا که اشکالات، ماهیت فلسفی دارد، قطعاً متکلم باید از مبانی فلسفی استفاده کند.
خانم دکتر اعوانی: فکر می‌کنم مشکل این است که کلام یک مبحث مختص به همان جامعه، همان فرهنگ، همان عقیده و همان دین است. ما می‌خواهیم مباحث کلامی را با فلسفه غرب جواب بدهیم. یعنی از یک جهت، فلسفه به طرف فلسفه غربی رفته است و از سوی دیگر، فلسفه اسلامی به رشد مباحث کلامی امروز نرسیده است. بنابراین از فلسفه غربی برای کلام پاسخ تهیه می‌کنیم که موجب خلطی می‌شود که مخرب است.
آقای دکتر هوشنگی: یعنی از مبانی استفاده می‌کنیم که شاید آن مبانی معارض یا ناهمخوان باشند. کلام باید از دل جامعه و سنت بجوشد. فلسفه نیز باید از دل سنت بجوشد. فلسفه جدیدی که منتظر آن هستیم، نمی‌تواند وارداتی باشد. البته همه مطالب را باید خواند. همان‌ طور که ابن‌سینا یا فارابی، افلاطون را خواندند، متکلمین ما هم اتمیسم را از فلاسفه یونان گرفتند و آن را بومی سازی کردند، بنابراین ما نمی‌توانیم آن باب را ببندیم. اما فلسفه باید از درون بجوشد؛ یعنی ارتباط ارگانیک و انداموار با سایر علوم باید حفظ شود. در روش‌شناسی ما با روش‌های جدید مثلاً در علوم اسلامی، حدیث و قرآن آشنا می‌شویم. گاهی این روش‌ها یک مبانی دارند که این مبانی اساسا ممکن است با وحی ناسازگار باشد. حال آنکه ما در شاخ و برگ‌ها از آنها استفاده می‌کنیم! آنجا که علم، کلام و تفکر زنده باشد و این رشد و تحول انداموار رخ بدهد، این مشکلات پیش نخواهد آمد.