سخنرانی آقای علیرضا مددیان با عنوان «دریچه گشوده در ساعت یازدهم: از رمز حقیقی تا حقیقت رمز»‌ در همایش بزرگداشت مارتین لینگز

نوشته شده در تاریخ ۱۳:۴۷:۰۰ ۱۳۹۷/۰۲/۳۱ و در حوزه های تک صفحه ای - ۰ نظر
سخنرانی آقای علیرضا مددیان با عنوان «دریچه گشوده در ساعت یازدهم: از رمز حقیقی تا حقیقت رمز»‌ در همایش بزرگداشت مارتین لینگز
حکمت و فلسفه: سخنرانی آقای علیرضا مددیان با عنوان «دریچه گشوده در ساعت یازدهم: از رمز حقیقی تا حقیقت رمز»‌ در همایش بزرگداشت مارتین لینگز

بسم الله الرحمن الرحیم. حمله‌مان از باد و ناپیداست باد/ جان فدای آن‌که ناپیداست باد. عنوان مقاله‌ای که من امروز ارائه خواهم داد «دریچه‌ای‌ گشوده در ساعت یازدهم: از رمز حقیقی تا حقیقت رمز» است. آقای لینگز در کتاب رمز و مثال اعلی در این رابطه می‌فرمایند: «درک شایسته از چیستی رمز، زندگی‌مان را دست‌خوش تغییر می‌نماید». ایشان در بخش دیگری از همین کتاب می‌فرمایند: «فهم حقیقت رمزی مهم‌ترین چیز در وجود، و در عین حال، تنها تبیین وجود است. تا بدانجا که گویی جهان چیزی جز رمز در بر ندارد». شاید تفسیر این دو جمله‌ای که از آقای لینگز نقل کردم کل سخنرانی امروز مرا تشکیل بدهد و در واقع همین بستری باشد برای اینکه جایگاه هنر مقدس را در دنیای امروز و در کلیت جهان آفرینش بشناسیم.
من دوباره می‌خواهم به همین دو جمله برگردم، چون این دو جمله را می‌توان به دو صورت خواند. یکی اینکه بگوییم آقای لینگز اغراق می‌کنند و وقتی می‌گویند «درک شایسته از چیستی رمز، زندگی‌مان را دست‌خوش تغییر می‌نماید» ایشان از صنایع ادبی استفاده می‌کنند و این جمله را صرفاَ از این منظر نگاه کنیم. اما اگر ما آقای لینگز را انسان صادق و راستگویی بدانیم –که من ایشان را این گونه می‌بینم- در واقع ایشان دارند جمله‌ای را بیان می‌کنند که اگر ما خودمان را مخاطب واقعی این جمله قرار بدهیم واقعاً زندگی‌مان دست‌خوش تغییر خواهد شد. همین طور جمله دوم ایشان که می‌فرمایند «فهم حقیقت رمزی مهم‌ترین چیز در وجود، و در عین حال، تنها تبیین وجود است. تا بدانجا که گویی جهان چیزی جز رمز در بر ندارد»، آیا امروزه برای ما به عنوان یک پزشک، اقتصاددان، سیاست‌مدار و یا فیزیکدان، رمز مهم‌ترین چیز در وجود است؟ این سؤالی است که باز هم اگر صحبت آقای لینگز را اغراق ندانیم باید به آن فکر کنیم.
من سخنرانی امروزم را در هفت عنوان تنظیم کرده‌ام، منتها به خاطر محدودیت زمان بعید می‌دانم که بتوانم به بییش از سه یا چهار عنوان بپردازم. ابتدا در بخش اول، مقدمات طرح خواهد شد. در بخش دوم، به طور مختصر، شرح و تبیینی از دو منظومه متفاوت و متمایز معرفت‌شناختی-کیهان‌شناختی در رابطه با هستی خواهیم داشت. بخش سوم، اصول، مبادی و مبانیِ هر یک از این دو منظومه را طرح خواهیم نمود که اگر ما بتوانیم این دو منظومه را به خوبی تشریح کنیم و اصول و مبادی آنها را بیان کنیم به نظر می‌آید که هم به مفهوم رمز و هم به نتایجی که این منظومه‌ها می‌سازند از جمله معنای هنر خیلی نزدیک شده‌ایم. بخش چهارم، نتایجِ منظومه‌واری است که از این اصول نتیجه می‌شود؛ از جمله این نتایج، بخش بعدی ما یعنی بخش پنجم است؛ یعنی بحث هنر مقدس و هنر مدرن. در بخشِ ششم درباره خصوصیات رمز  قراردادی در مقابلِ رمزِ حقیقی خواهیم پرداخت و در نهایت در رابطه با تعقل در رمز صحبت خواهیم کرد.
آقای اولدمیدو در کتاب خود جمله‌ای دارند که می‌گویند: «وجد راما کریشنا از دیدن یک شیر، یک پرنده و یک دختر در حال رقص، مثال بارزی از موهبت فهم و تحقیق رموز است. هرچند در خصوص او این مسأله نه تنها مسأله رمزگشایی سمبل‌ها، بلکه مسأله چشیدن ذوات بود». باز هم مسأله پیچیده‌تر شد. نه تنها فهم رمز که خیلی مهم است، بلکه بحث چشیدن ذوات هم در اینجا مطرح می‌شود. منظور از رقص در اینجا رقص مقدس است. چشیدن ذوات هم باید تبیین شود که به چه معناست.
من از دو منظومه صحبت کردم. ما باید این پرسش را از خودمان بپرسیم که مثلاً وقتی به همین درختانی که در حیاط انجمن هستند نگاه می‌کنیم آیا می‌خواهیم شاخه‌های آنها را مثل بال فرشتگان ببینیم یا هیزمی ببینیم برای سوختن و آنها را به صورت یک سوخت تجدیدپذیر بیابیم که در شاخص‌های توسعه می‌تواند به ما کمک کند. گویی ما باید تکلیف‌مان را با دنیای پیرامون‌مان مشخص کنیم. یعنی مشخص کنیم الان، در زمانی که هستیم، کیفیت اردیبهشت جاری است یا اینکه فقط یک نام‌گذاری است که گذشتگان ما کرده‌اند و تصادفی بوده است. باید از خودمان بپرسیم که آیا جهان ما را فرشته‌ها پر کرده‌اند و اطراف ما جهان فرشتگان است یا همین جهانی است که وجود دارد. این زمین زم نیست، آسمان اسمن نیست (به عنوان ایزد)، بلکه اینها صخره‌هایی هستند که بعد از بیگ بنگ، سرگردان و حیران در فضای بی‌کرانه حرکت می‌کنند. بحث دو منظومه این بحث است که ما باید تکلیف خودمان را مشخص کنیم که می‌خواهیم جهان را چطور ببینیم. اینجا پرسش ما مطرح می‌شود و بحث ما شروع می‌شود.
من برای اینکه بتوانم این دو منظومه را توضیح دهم یکی از آنها را منظومه الف و دومی را ب می‌نامم، به این دلیل که بتوانم پیش‌داوری‌هایی را که ممکن است از نام‌گذاری‌ها به ذهن متبادر شود تا حدودی حذف کنم. تأکید می‌کنم که منظومه الف و ب منحصر به شرق و غرب جغرافیایی یا گذشته و حال نیست؛ بلکه دو نوع نگاه به دنیاست که اصول، مبانی و مبادی خودش را دارد و در نتیجه نتایج خودش را به بار خواهد آورد. اینجا باز جمله‌ای از آقای اولدمیدو کمک می‌کند. در اهمیت اصول و مبادی ایشان می‌فرمایند: «تنها از راه درک اصول کلی که ذات را آشکار می‌سازند به فهم پدیدارهای متفاوت می‌توان نائل شد که این پدیدارها ترجمان‌های مقید اصول مورد نظرند».
در اینجا من هفت عنوان را تحت عنوان «اصول منظومه الف» و شش عنوان را تحت عنوان «اصول منظومه ب» در نظر گرفته‌ام. من ابتدا عنوان‌های کلی را عرض می‌کنم و بعد وارد هر کدام می‌شوم و بعضی‌ها را به دقت بیشتری مورد کنکاش قرار می‌دهم. از منظومه الف عنوان وحدت را داریم و از منظومه ب عنوان بی‌شماری. از منظومه الف سلسله‌ مراتب طولی تجلی را داریم و از منظومه ب هم‌سطحی عرضی. از منظومه الف یکپارچگی معرفتی-کیهان‌شناختی و از منظومه ب تحلیل جزئی و تخصصی علمی. در منظومه الف خیالی و موهومی بودن این دنیا و در منظومه ب عینی‌انگاری دنیا را داریم. برای پنجمین مؤلفه از منظومه الف بی‌زمانی و خلق در ازل را داریم (که به نظر من بسیار مهم است) و از منظومه ب زمانمندی و تعاقب خطی زمانی. ششمین عنوان، سیر نزولی و دایره‌وار تاریخ از هنگام آفرینشِ انسان کامل تا به امروز در منظومه الف؛ و در منظومه ب سیر خطی و تکاملی تاریخ از بیگ بنگ و میمون انسان‌نما. و هفتمین عنوان که معادلی در منظومه ب ندارد ماهیت رمزی در تمام سلسله مراتب وجود است. من اکنون هر کدام از اینها را توضیح می‌دهم. اگر بتوانم اصول را توضیح بدهم شاید به تبیین بحث‌های دیگر هم کمک کند.
اصل وحدت در برابر بی شماری: در منظومه الف یکی از مهم‌ترین، زیباترین و عجیب‌ترین اصول، بحث وحدت است. منتها چون این اصل به نوعی اصلی اوپانیشادی است، یعنی استاد و شاگرد باید زانو به زانو بنشینند و درباره این کلام صحبت کنند و بحثی نیست که در یک کنفرانس بخواهد درباره‌اش صحبت شود، به همین بیت از حافظ بسنده می‌کنم که
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم/ رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
یعنی اگر ما به عالم این نگاه را داشته باشیم و وحدت را این‌گونه ببینیم، این، یکی از اصلی‌ترین اصولی است که شما می‌توانید در منظومه الف در پی آن باشید. این را من به نحو دیگری مطرح می‌کنم. «این وحدت ساری و جاری، اتحاد متافیزیکی بین اصل و تجلی است؛ اتحادی که البته به سختی قابل بیان است، ولی همه مسلک‌های باطنی بدان گواهی می‌دهند. مایا، آتما است یا غیر از آن نیست. سمساره، نیرواناست. الخلق، الحق است؛ وگرنه واقعیتی غیر از الله در کنار او می‌بود». در مقابل، این وحدت لزوماً جزو اصول دنیای ب نیست. یعنی این اصل می‌تواند نباشد و باز هم این دنیا باشد. اتفاقاً جدا انگاری‌هایی که ما با هم حس می‌کنیم اصل مهمی است. یعنی من از شما جدا هستم، شما از درخت جدا هستید، درخت از آسمان جداست، و هیچ لطمه‌ای هم به هیچ چیز ما نمی‌زند. به همین خاطر، وحدت جزو اصول دستگاه ب نیست، حتی اگر در بعضی از جاها یکی از مؤلفه‌های آن تلقی شود.
اصل سلسله مراتب تجلی در مقابل هم‌سطحی: در دستگاه الف ما یک سلسله از عوالم داریم که در تمثیل به صورت دوایر تو بر تو هستند. حضرات خمس –یا عناوین دیگری که برای آن عنوان می‌شود- از همین‌ها هستند. آقای لینگز در این زمینه می‌فرمایند: «اگر عوالم فراتر، سایه‌هایی فرو نمی‌افکندند، عوالم مادون آنها یکسره نیست و نابود می‌شدند». این نگاه از منظومه الف می‌آید. نکته مهم این است که ما می‌توانیم در منظومه الف سلسله مراتب در مراتب بالا را ببینیم. یعنی این چیزی نیست که غیر قابل رسیدن باشد. ما الان می‌گوییم ما در عالمِ دنیایی‌ای هستیم که یک عالم مثال آن را احاطه کرده و به همین ترتیب یک عالم ملکوت آن دو را احاطه کرده و .... ما می‌توانیم از اینها فراتر برویم و این را قبل از مرگ تجربه کنیم. آقای نیهارت در کتاب گوزن سیاه سخن می‌گوید از تجربه یک عارف سرخ‌پوست می‌گوید: «او دید که به عالمی رفته است که در آنجا هیچ چیز به جز روح (یعنی جان و حقیقت اشیاء) نبود. آن عالم، عالم واقعی و آن‌سوی این جهان است و هر چیز که ما در اینجا می‌بینیم به سان سایه‌ای از آن عالم است. در آن جهان خود او و اسب‌اش و درخت‌ها و چمن‌ها و سنگ‌ها و همه و همه از روح بود». بدیهی است که در دستگاه ب این سلسله مراتب شرط اساسی نیست. یعنی حتی اگر شما به این سلسله مراتب قائل باشید می‌توانید به صورت طولی این را ببینید و اگر از دستگاه ب حذف شود لطمه‌ای به دستگاه‌ وارد نمی‌شود.
اصل دوم یعنی یکپارچگی معرفتی-کیهان‌‌شناختی در مقابل تحلیل تخصصی علمی: ما باید تکلیف‌مان را با خودمان روشن کنیم. آیا طلوع یک ستاره در شب با تولد یک فرزند در کرانه نیل نسبتی دارد؟ خیلی از اوقات ما صبح به عنوان یک مؤمن معتقد می‌خوانیم که در مصر در آسمان‌ها دیدند که موسی می‌خواهد به دنیا بیاید. اما وقتی سر کار می‌رویم نظریه‌ ریسمان و سیاهچاله‌ها و غیره را دنبال می‌کنیم. تمایز این اصول مهم است، به این دلیل که ما هیچ وقت این پرسش‌ را به صورتِ جدی از خودمان نمی‌پرسیم که می‌خواهیم کدام‌یک از اینها را انتخاب کنیم؛ چون این اصول، نتایجی را برای ما می‌سازند. بحث عدم احتمال و فرایندهای تصادفی در عالم به نوعی با این بحث مرتبط می‌شود. آقای لینگز هم می‌گوید «نیاکان قرون وسطایی ما به تصادف و اتفاق باور نداشتند و مشیّت الهی را باعث وقایع می‌دیدند». یعنی اگر یک هندوی در حال مراقبه در یک معبد تغییر حالی پیدا می‌کند آیا این بی‌ ارتباط است با اینکه مثلاً فرزندِ یک مادر گریه می‌کند؟ خیلی از اوقات بعضی از مادرها این حس را دارند ولی وقتی در حوزه تخصص خودشان، مثلاً به عنوان یک روانشناس کار می‌کنند این حس جداست و کارشان جدا. مشخص است که در دستگاه ب ارتباط همه چیز با همه چیز بی‌معنی است. یعنی در دنیای ب این درخت با ستارگان و من و شما بی‌ارتباط است ولی در دنیای الف همه چیز با هم مرتبط هستند.
یکی از مهم‌ترین اصل‌ها اصل خیالی و موهومی بودن دنیا در مقابل عینی‌انگاری آن است. به قول آقای دکتر عالیخانی در مقدمه‌ای که بر کتاب معانی رمز صلیب نوشته‌اند «بشر در پرده پندار (avidya) گرفتار و از این حقیقت بی‌خبر است». این موهومی بودن –که اسامی مختلفی هم برای آن قائل‌اند- هم یکی از تمایزات دستگاه الف و ب است. در دستگاه الف چون شما این دنیا را پایین‌ترین مرتبه در در سلسله مراتب عوالم می‌دانید آن را عالم خیال (مایا) نام می‌گذارید. به این معنی که خودش را به شما نشان می‌دهد اما حقیقت آن چیز دیگری است. البته این بحثی است که باید در سلسله مراتب هم توضیح داده شود اما من به دلیل محدودیت زمان نمی‌توانم خیلی به اینها برسم. در سلسله مراتب عالم، این عالم کم‌نورترین، کوچک‌ترین و غیرواقعی‌ترین عوالم است. و عوالم بالاتر به تدریج، حقیقی‌تر، بزرگ‌تر و زیباترند. آقای کربن از یک عارفی نقل می‌کنند «هر عالمِ برتر از جنس نوری است هفتاد بار شدیدتر از نور عالمی که بلافاصله پایین‌تر از آن قرار دارد. این عدد با ارزش علم‌الاعداد حِکمی می‌خواهد بگوید که این فاصله، فوق سنجش‌های کمّی ماست». اصلاً ریشه لغت دنیا به معنی پست و پایین هم در همین‌جاست.
اصل پنجم بی‌زمانی و خلق در ازل است در مقابلِ زمان‌مندی و تعاقب خطی زمانی. به نظر من این یکی از اصول مهم است که ما بدانیم در دستگاه الف کل عالم خلق در ازل می‌شود. یعنی هر اتفاقی که الان می‌افتد پیش از خلقت، در علم الهی بوده. تقریباً تمام عرفا در تمام مکاتب مضمونی نزدیک به این را دارند. گنون می‌گوید: «همه حوادث چون در حالت معیّت بی‌زمان در نظر گرفته شوند هریک چون حرفی مستور در کتاب الهی یا گرهی در یک نسج خواهند بود». آقای عالیخانی در همان مقدمه می‌گویند: «اصالتاً نظر عرفانی به تعاقب زمانی کار ندارد». همین به معانی مختلف آمده. محی‌الدین هم دوباره همین حرف را می‌زند که «عالم کتابی است گسترده، همگیِ آن دفعة واحده نگاشته شده است». مسلم است که در دستگاه ب اینطور نیست. به نظر من این اصل خیلی مهم است. یعنی این جلسه، این افرادی که در اینجا هستند، پیش از خلقت عالم در علم الهی بودند و نگاه تاریخی که در دستگاه ب حاکم است دیگر اینجا حاکم نخواهد بود.
یکی دو اصل دیگر هست که من از آنها می‌گذرم تا به بحث هنر مقدس برسم. اگر ما این اصول را بپذیریم دو منظومه برایمان ساخته می‌شود: منظومه الف و منظومه ب. منظومه الف اقتصاد خودش را دارد، سیاست خودش را دارد، علم خودش را دارد، هنر خودش را دارد، روانشناسی خودش را دارد، و منظومه ب هم اجزای خودش را دارد. منظورم از نگاه منظومه‌واری که می‌گویم این است.
حال می‌خواهم به عنوان یک نمونه به هنر مقدس در منظومه الف در مقابل منظومه ب اشاره کنم. آقای لینگز از هنر مقدس به عنوان دریچه گشوده نام می‌برد و می‌گوید: «تمثالی قرون وسطایی بیش از هر چیز ذات حق را جلوه‌گر می‌کند؛ ذاتی که پشت حجابی بشری می‌درخشد. به عبارتی دیگر، این تصویر همانند دریچه‌ای است که از جزء به کل باز می‌شود. به برکت این دریچه گشوده چیزی در آن وجود دارد که نه شرقی است و نه غربی، و نه به عصری بیش از عصری دیگر متعلق است». البته اینجا چند مطلب هست؛ ما باید فرق هنر مقدس، هنر دینی و هنر سنتی را در نظر بگیریم. دیروز هم دوستان این موضوع را گفتند و شاید لازم باشد امروز هم اشاره‌ای به آن بشود. لزوماً هر هنر دینی، مقدس نیست و حتی هر هنر دینی، سنتی نیست. مثلاً سریال مختارنامه هنر دینی هست اما نه هنر مقدس است و نه هنر سنتی. چرا؟ چون هنر سنتی و هنر مقدس، اصول، فرم، شیوه‌ی اجرا و معنای ویژه‌ی خودش را دارد. هر یک از این موارد نیز تعاریف دقیقی دارند. منتها چون هم دوستان دیروز به آن اشاره کردند و هم امروز، من وارد این موضوع نمی‌شوم. اما اگر بخواهم کلیت را بگویم این است که در بحث هنر مقدس، یک بی‌نهایت در متناهی متجلی می‌شود و شما به عنوان هنرمندِ منظومه الف که در واقع سالک و عارف هستید، اگر این اصول را از مشاهده عوالم بالاتر نبینید خودتان نمی‌توانید این اختراع فردی را انجام دهید. در حقیقت، اگر این مشاهده اتفاق بیفتد، آنگاه می‌‌توانیم نوعی هماهنگی را بین اجزای مختلف هنر سنتی و طبیعت و غیره نیز ببینیم. در دستگاه الف همه چیز، حتی رنگ‌ها، فرشته‌ای دارند که در عوالم بالاترِ وجود است. یعنی حقیقت رنگ سرخ در عالمِ بالاترِ وجود است و ما سایه و عکسی از رنگ سرخ را می‌بینیم. عارفی که سالک است می‌تواند به عنوان یک هنرمند بالا برود و اینها را ببیند. این تفکیکی که ما امروزه از هنر داریم اساساً تفکیک مدرن است. خصوصاً بعد از کانت، وقتی بحث هنر از بقیه مباحث جدا ماند، این تفکیک وارد شد. وگرنه اصلاً هنر در تمامیت منظومه سنت، در همه چیز حضور دارد و یک بحث جداگانه نیست.
آقای لینگز حتی در مورد میکل‌آنژ که در دوران رنسانس در اثر «آفرینش» خودش در واقع هنر دینی را ترسیم می‌کند توضیح می‌دهد که این هنر دینی هنر سنتی نیست و مقدس هم نیست. او می‌گوید: «میکل‌آنژ در دوران رنسانس در اثر آفرینش خود، انسان را به گونه یک مظهر نقش نمی‌کند، بلکه به گونه یک واقعیت مستقل می‌کشد و از آنجا که او انسان را به صورت خدا نقش نمی‌کند به ناچار نتیجه آن می‌شود که خدای را به صورت انسان نقش می‌زند».
من دوست داشتم که وارد بحث‌های مرتبط با شکسپیر و تحلیلی که آقای لینگز دارند می‌شدم، خصوصاً که اگر اشتباه نکنم ایشان 25 سال پیش درباره شاه لیر صحبت کردند. دوستان برای من تعریف کردند که ایشان وقتی از شاه لیر صحبت می‌کردند اشک در چشمان‌شان حلقه زده بود. من فکر می‌کنم خیلی زیبا بود اگر من می‌توانستم وارد این موضوع شوم. اما به خاطر ضیق وقت از مباحث مرتبط با هِنری چهارم عبور می‌کنم تا مختصراً به بحث ماهیت رمز بپردازم.
کلمه رمز به معنای اشاره و معادلSymbolon  یونانی است که به معنای علامت و نشانی است که بین دو نفر به صورت جفت قرار داده شده بود، حال یا این نشان را به دو نیم می‌کردند و یا از اول به صورت جفت می‌ساختند که پس از گذشت سال‌ها به واسطه آن نشان یکدیگر را می‌شناختند. این باز هم معانی جالبی دارد که باز هم از آنها عبور می‌کنم.
در بحث رمز –همان‌طور که اشاره کردم- آقای لینگز می‌گویند:‌ «تعالیم سنتی، عالم را جهانی از رمزها می‌داند تا بدانجا که گویی جهان چیزی جز رمز در بر ندارد». منتها باید این جمله را ادامه داد. «که زمین بسی بیشتر از معبدی که مملو از نمادها و رموز است حضور نیروهای روحانی را در ورای حجاب خود ظاهر می‌سازد». این خیلی مهم است که ما وقتی در مورد رمز صحبت می‌کنیم اصلاً در مورد ادبیات یا هنر صحبت نمی‌کنیم. من خیلی تأکید دارم که بگویم شاید ادبیات و هنر، رمزِ رمز یا سایه رمز را در خودشان حمل می‌کنند. رمز حقیقی خود شما هستید. رمز حقیقی درخت است. رمز حقیقی آسمان است. رمز حقیقی همین مکالمه‌ای است که ما با هم داریم. چیزی که به اشتباه در مورد آن در ادبیات و هنر صحبت می‌شود یک امانت است که در دوره‌ای بعد از دوران مدرن باید در موزه‌های هنر و ادبیات نگهداری می‌شد و در واقع بدانجا تبعید شده بودند. اما این در واقع اصل رمز نیست.
رمز در جهان الف چند خصوصیت دارد. من هفت مورد از خصوصیات رمز در دستگاه الف عنوان کرده‌ام و شش مورد هم در دستگاه ب. منتها در اینجا تنها دو سه مورد را عنوان می‌کنم و صحبت‌ام را به پایان می‌رسانم. یکی بحث وحدت در رمز (در منظومه الف) در مقابل کثرت رمزها (در منظومه ب) است. یک عارف، از جمله آقای لینگز، به جهان مثل یک فرش یا تابلوی بافته‌شده در ازل نگاه می‌کند، یعنی هیچ چیزی را تصادفی در عالم نمی‌بیند، حتی اسم‌مان را. یعنی شما یا می‌توانید بگویید اسم مرا پدر و مادرم برایم گذاشتند و یا اینکه بگویید در ازل این اسم بوده. تفکر اول یک چیستی جهان برای شما می‌سازد و تفکر دیگر یک جهان دیگر. در اینجا آقای لینگز اشاره می‌کند که «نمایشنامه‌های شکسپیر همچون تخته قالی بسیار کوچکی است که از قالی بزرگ‌تر هستی نمونه‌برداری شده است. کوچکی این قالی تا حدی به خاطر شدت رنگ‌های آن جبران می‌شود. شکسپیر این قالی کوچک را در تأتر میان ما و خودش می‌آویزد. روی قالی به سمت اوست و همچنان پشت این قالی به سمت ماست. درست همان‌گونه که پشت قالی عظیم زندگی به سمت ماست». اما می‌دانیم که دستگاه ب به عالم اینگونه نگاه نمی‌کند. در بحث سلسله مراتب رموز هم بحث‌هایی هست که من وارد آنها نمی‌شوم.
مورد دوم، رمز به عنوانِ حقیقتی وجودی در مقابل رمزهای قراردادی است. آیه‌ای در قرآن هست که دوست دارم اگر ممکن است دوستان به آن فکر کنند. خداوند می‌فرمایند شرم نمی‌کنم که به پشه مثال بزنم. من قبل از آنکه با مفهومی که آقای لینگز مطرح می‌کنند آشنا بشوم همیشه برایم جای سؤال بود که چرا خداوند در ادامه مثالی نمی‌زند؟ به نظر شما با توضیحاتی که من دادم پاسخ چیست؟ خداوند مثال را زده‌اند. خود پشه مثال است. خود من و شما مثال‌ایم. این خیلی نکته مهمی است. به نظر من اگر به این نکته به صورت جدی فکر کنیم و به عالم به این حالت نگاه کنیم زندگی‌مان دستخوش تغییر می‌شود. لااقل من اینطور فکر می‌کنم. آقای اولدمیدو می‌گویند «ساده‌ترین شیء مادی، در واقع هر چه به وجود می‌آید و صورت می‌پذیرد، خواه به دست انسان و خواه به دست طبیعت، یک سمبل است». این جالب است که برای انسان نخستین، برای همان سرخپوستی که مثال زدم، برای حضرت شیث و حضرت آدم، اینها شفافیت داشت. «برای انسان نخستین همه چیز در درون یا در برون شفاف بود. او با تجربه کردن یک رمز مثال اعلای آن را تجربه می‌کرد. بدین‌سان او می‌توانست از اینکه در بیرون با حضورهای الهی احاطه شده و در درون بدانها زینت یافته است احساس سرور کند». این همان چیزی است که من در مورد بحث تاریخ گفتم، که اگر میمونِ داروین و یا در مقابل، آدمِ ابوالبشر را بپذیرید، اینها دو نوع نگاه به شما می‌دهد و دو جهان برای شما می‌سازد. اما رمزهای دستگاه ب قراردادی است. آقای کوماراسوامی می‌گوید: «میان نمادی که آن را بدانند، بشناسند و بیایند و نمادی که آن را بجویند و وضع کنند فرق است». آقای دکتر نصر می‌گویند: «رمزها بر قراردادهای بشری مبتنی نیستند، بلکه جنبه‌ای از حقیقت وجودشناختی اشیاء و در نتیجه مستقل از ادراک یک انسان از آنها هستند. رمز، ظهور مرتبه بالاتر در مرتبه پایین‌تر است».
از بحث «رمز: کشف الهی» -که به قول آقای چیتیک راه یادگیری چیزی جز جستجوی قلب گمشده نیست- عبور می‌کنم و به آخریم مبحث‌ام می‌پردازم که ثبوت عینی رمز در مقابل تغییر و تحول در رمزهاست. وقتی بحث خلق در ازل را گفتیم، بحث ثبوت عینی رمز در اینجا پیش کشیده می‌شود. در نظر یک عارف، اعیان ثابته در تعین ثانی، علم خداوند به همه موجودات است. یعنی اگر ما می‌بینیم حضرت محمد (ص) در عربستان که جایی بیابانی و خشک است دین اسلام را می‌آورند، اگر نگاه‌مان نگاه رمز نباشد می‌گوییم بنا به تاریخ، خداوند به این نتیجه رسیده که اینها احتیاج به یک پیامبر دارند. آنها محدودیت‌هایی دارند، نوع پوششی دارند، تفکرات جاهلی دارند که خداوند هم باید دین خود را متناسب با اعراب جاهلی شکل بدهد و تغییر بدهد. اما وقتی آن اصول را در نظر داشته باشیم، وحدت و خلق در ازل را ببینیم متوجه می‌شویم که اسلام که یک دین آخرالزمانی است، در عصر تاریکی (کالی یوگه) و در زمستان است، باید فضایی به وجود بیاید که به لحاظ رموز زمانی و مکانی متناسب با آن باشد؛ یعنی در یک بیابان و در میان افرادی که به اصطلاح جاهل‌اند. می‌خواهم بگویم خداوند منتظر نبوده که ببینید اعراب چه کار می کنند و بعد دین‌اش را متناسب با آنها بیاورد؛ بلکه همه چیز در تناظر با هم آفریده می‌شوند، آن هم پیش از خلقت. این به نظر من نکته مهمی است. آقای بورکهارت در این زمینه می‌گوید: «روابط علّی-معلولی مندرج در پدیده‌های ظاهری اساساً نمادین هستند. یعنی علت‌های ثانویه چیزی جز بازتاب علت نخستین نیستند و هیچ واقعیتی از آن خود ندارند». و بحث سرّ القدر را در نگاه عرفا و حکمای ما پیش می‌کشد که «اعیان ثابته را سرّ القدر خوانند. از همین رو اگر کسی به مرحله شهود اعیان ثابته برسد بر همه آنچه که بر اشیاء می‌گذرد و خواهد گذشت واقف می‌شود». بنابراین اینکه می‌گویند در فلان تاریخ در آینده فلان اتفاق می‌افتد در دستگاه الف چیز عجیبی نیست. در صورتی که در دستگاه ب باید حیرت‌زده نگاه ‌کنید و بپرسید یعنی چه؟ در دستگاه الف وقتی عارف به مرحله مشاهده اعیان ثابته می‌رسد و به سرّ القدر دست پیدا می‌کند می‌تواند حقایق را بفهمد.
از بحث تعقل در رمز می‌گذرم و برمی‌گردیم به سخنی از مولانا که با آن آغاز کردیم:
حمله‌مان از باد و ناپیداست باد/ جان فدای آنکه ناپیداست باد.