همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی در مؤسسه پژوهشی حکمت وفلسفه ایران برگزار شد.

نوشته شده در تاریخ ۱۰:۵۳:۰۰ ۱۳۹۷/۱۰/۰۸ و در حوزه های اخبار و رویدادها - ۰ نظر
همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی در مؤسسه پژوهشی حکمت وفلسفه ایران برگزار شد.
حکمت و فلسفه: همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی، از سلسله نشست‌های یادبود استادان تأثیرگذار در اعتلای علمی ـ پژوهشی موسسه حکمت و فلسفه به همت موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران و انجمن حکمت و فلسفه ایران، دوشنبه، ۳ دی ماه برگزار شد.

همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی، از سلسله نشست‌های یادبود استادان تأثیرگذار در اعتلای علمی ـ پژوهشی موسسه حکمت و فلسفه به همت این موسسه پژوهشی و انجمن حکمت و فلسفه ایران، دوشنبه، 3 دی ماه برگزار شد.

این همایش به دبیری سرکار خانم دکتر شهین عوانی و عرض خوش آمد گویی ایشان به مهمانان و اساتید حاضر در جلسه و پخش یک قطعه کلیپ از فعالیتهای موسسه به مناسبت چهل و پنجمین سال فعالیت آن آغاز شد و در ادامه حجه‌الاسلام و المسلمین استاد عبدالحسین خسروپناه ریاست موسسه پژوهشی حکمت وفلسفه ایران ضمن خوش آمدگویی به مهمانان و اساتید حاضر در جلسه آغازکننده بحث و سخنرانی در خصوص شخصیت و خدمات استاد مهدی حائری یزدی بود.

استاد خسروپناه در خصوص نحوه شکل گیری ایده و اجرای سلسله نشست ها فرمودند: این طرح به نظر من یک لطف الهی بود. تابستان امسال که به حرم ثامن‌الحجج مشرف شدم، در کنار مضجع شریف آن حضرت، خدای سبحان یک‌دفعه این طرح را در ذهن بنده انداخت که باید یادی از بزرگانی که سال‌ها در اینجا زحمت کشیدند و الان در قید حیات نیستند بشود که من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق. به همین مناسبت این طرح پیشنهاد شد، و اساتید هم در شورای پژوهشی و در هیئت رئیسه از آن استقبال کردند. زحمت طراحی این نشست را هم به جناب استاد دکتر محقق داماد سپردیم و با پیشنهاد ایشان این جلسه ترتیب داده شد.

استاد خسروپناه در ادامه  در خصوص استاد مهدی حائری یزدی فرمودند: استاد حائری در سال 1302 در قم در خانواده فقاهت به دنیا آمد. ایشان فرزند آیت الله العظمی آقای شیخ عبدالکریم حائری بود. ما آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حائری را به عنوان مؤسس حوزه علمیه قم می‌شناسیم. نظر بنده این است –شاید برخی از دوستان نپسندند یا نپذیرند- که تأسیس حوزه علمیه قم یک معجزه الهی بود که خداوند به دست آیت الله حائری انجام داد. اگر این حوزه شکل نمی‌گرفت، با اتفاقاتی که بعدها در حوزه نجف شکل گرفت، شاید حوزه تشیع نابود می‌شد. اندیشه و فکر حوزه عظیم قم امروزه در کل جهان مطرح می‌شود و ما باید قدر آیت الله العظمی حائری یزدی که این خدمت بزرگ انجام داد را بدانیم. جا دارد حوزه علمیه قم یک نشست علمی ناظر به نظرات ایشان در حوزه علمیه قم برگزار کند. چون مأموریت مؤسسه، مباحث فلسفی حکمی است. مأموریت ما بحث‌های فقهی نیست.

استاد حائری یزدی فقیه، مجتهد و فیلسوف و حکیم بود. ایشان در حوزه و نزد بزرگان فقاهت و فلسفه یعنی نزد مرحوم آیت‌الله بروجردی، حضرت امام، مرحوم آقا سید محمدتقی خوانساری، مرحوم میرزا مهدی آشتیانی و خیلی از بزرگان دیگر درس خواند. مباحث حکمی و فقهی و فلسفی را تا عالی‌ترین درجه گذراند و کتباً از بزرگان و فقهای آن زمان اجازه اجتهاد هم گرفت. بعد هم به آمریکا و کانادا رفتند و در تورنتو PHD فلسفه تحلیلی را گذراندند. به همین خاطر شما در آثار ایشان می‌بینید که ایشان جزو مؤسسین فلسفه تطبیقی در ایران هستند. چون بحث فلسفه تطبیقی بحث خیلی جدی است. ان‌شاء الله اگر بتوانیم یک نشست خوب علمی برگزار کنیم حتماً باید درباره روش فلسفه تطبیقی ایشان کار شود. ایشان عمر شریف‌شان را به تدریس و پژوهش و تحقیق در حوزه ادبیات و فلسفه و الهیات و فقه گذراندند. جالب است که ایشان نوشته‌های فقهی هم دارند که بعضی از آنان منتشر نشده. شرح اصول کافی ایشان که تا جایی که من دیده‌ام یک جلد آن منتشر شده است.

من توصیه می‌کنم عزیزان علاقمند به فلسفه حتماً با یک سیر مطالعاتی، آثار استاد حائری را بخوانند. ایشان نگاه جدیدی به مباحث فلسفه اخلاق دارند. با اینکه بنده با آثار ایشان مأنوس بودم و در بسیاری از نوشته‌هایم از نظرات استاد حائری استفاده کرده‌ام و به آثار ایشان ارجاع داده‌ام، دیشب چند ساعت بر مجموعه آثار ایشان تأمل کردم. اگر کسی از من سؤال کند که سیر مطالعاتی آثار ایشان باید چگونه باشد، به نظرم می‌رسد که از بین این شش کتاب، اول کتاب علم کلی خوانده شود. این کتاب در سال 1335 منتشر شد و در آن مباحث فلسفی را از تعریف فلسفه تا مسائل فلسفه، اصالت وجود، وجود ذهنی و اقسام وجود و غیره را به زبانی دقیق و قابل فهم بیان کرده است. اگر طلبه‌ای به من بگوید من به عنوان اولین کتاب فلسفه چه بخوانم من به ایشان کتاب علم کلی را معرفی می‌کنم – و بعد بدایة الحکمة. واقعاً  روان و دقیق است. بنده به عنوان یک طلبه فلسفه عرض می‌کنم که ایشان در این کتاب، بسیار زیبا به مسائل فلسفی با زبان زمان پرداخته است.

دوم، کتاب کاوش‌های عقل نظری است که در سال 1347 تمام شد. ایشان در این کتاب با عمق بیشتری به تبیین فلسفه اسلامی، مخصوصاً بحث اصالت وجود و اتحاد عاقل و معقول، پرداخته است. بحث آخر این کتاب، خداشناسی تطبیقی است بین فلسفه اسلامی و غربی. به نظرم این قسمت از کتاب خوانده نشود تا عرض کنم چه زمان مطالعه شود. با کتاب علم کلی و بعد کاوش‌های عقل نظری -تا قسمت خداشناسی تطبیقی- در واقع یک دور با مباحث فلسفه اسلامی آشنا می‌شوید.

می‌دانید که معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی معرفت دو شاخه از فلسفه است.  استاد حائری دو کتاب در زمینه معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی معرفت دارند؛ یکی کتاب آگاهی و گواهی که ترجمه و شرح انتقادی رساله تصور و تصدیق ملاصدراست که این مؤسسه معزز در سال 1360منتشر کرده، و دیگری کتاب علم حضوری است که رساله دکتری ایشان است که سال 1978 دفاع کردند. بنابراین بعد از اینکه آن دو کتاب هستی‌شناسی خوانده شد خوب است این دو کتاب معرفت‌شناسی خوانده شود.
کتاب پنجم، کتاب کاوش‌های عقل عملی است که در زمینه فلسفه اخلاق و حل مسأله «ربط باید و هست» یا «است و بایست» است. ایشان در این کتاب اشکال بزرگ هیوم را پاسخ داده و استنتاج منطقی بایستی‌ها از اَستی‌ها را مادتاً و صورتاً حل کرده. در واقع بایدها را به ضرورت بالغیر برگردانده که یک بحث دقیق و نو و ابتکاری است و بنده در هیچ یک از آثار فلاسفه این دیدگاه را ندیدم.
ششمین کتاب، هرم هستی است که یک بحث تطبیقی است. در واقع از مبادی هستی‌شناسی تطبیقی، و بحث‌های کانت و هگل و ابن‌سینا و ملاصدرا استفاده کرده. کسی که می‌خواهد روی فلسفه تطبیقی کار کند اول باید آن کتاب‌ها را بخواند و بعد به این کتاب مراجعه کند. پس از اینکه این کتاب را خواند، آن بخش خداشناسی تطبیقی که عرض کردم در آخر کاوش‌های عقل نظری است خوانده شود.
ان شاء الله خداوند توفیق بدهد که بتوانیم با مطالعه آثار این مرد بزرگ خدمتی به جامعه حکمی داشته باشیم. همه این کتاب‌ها را مؤسسه چاپ کرده. ان‌شاء الله دوستان مطالعه کنند. اگر سؤالی هم بود ان شاء الله از جناب آیت الله محقق داماد استفاده خواهید کرد. والسلام علیکم و رحمة الله.

متن سخنرانی آیت الله دکتر سیدمصطفی محقق داماد در همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی 

با عنوان

«شخصیت اخلاقی حائری»

بسم الله الرحمن الرحیم

ای چهره زیبای تو رشک بتان آذری  / هرچند وصفت می‌کنم در حسن از آن افزون‌تری
آفاق را گردیده‌ام، مهر بتان ورزیده‌ام  / بسیار خوبان دیده‌ام، اما تو چیز دیگری

از همه فضلایی که دعوت ما را اجابت کردند و تشریف آوردند، به خصوص از صدیق گرامی جناب استاد خسروپناه سپاسگزارم که تصمیم گرفتند شخصیت مظلومی را تکریم کنند و یادی از اندیشه‌های ایشان کنند.
همان‌طور که فرمودند، استاد مهدی حائری یزدی متولد 1302 هجری شمسی هستند. و ظاهراً اولین نوزاد حوزه قم هستند. یعنی بعد از تأسیس حوزه، اولین نوزادی که متولد شد مرحوم مهدی حائری یزدی است. ایشان چند ویژگی دارند که من به سرعت اشاره می‌کنم و مرخص می‌شوم.
اولین خصوصیت ایشان این است که ایشان یک شخصیت ایران‌دوست بودند و این ارث را از پدرشان داشتند. ایران‌دوستی و وطن‌دوستی خمیره خانواده ماست. ایشان عاشق ایران بودند. می‌دانید که گاندی متوفی به 1948 (1327 شمسی) است. مرحوم مؤسس حائری یزدی، پدر ایشان، متوفی به 1315 هستند. مقاومت ملی برای مصرف اجناس وطنی را ایشان آغاز کرده بود. هنوز گاندی این موضوع را مطرح نکرده بود. مادرم می‌گفت: «پدرم ما بچه‌ها را جمع می‌کرد و می‌گفت چای نخورید [در آن زمان چای در ایران تولید نمی‌شد]. پول چای را من به شما می‌دهم. سکنجبین بخورید و مابقی پول‌اش را بریزید در قلک‌تان. چیز خارجی نخورید».
همین دایی بنده، استادم، مرحوم حائری می‌گفتند: «زمانی که بچه بودم مرا با برادرم برای خرید لباس فرستادند. برادرم یک پارچه وطنی انتخاب کرد. یعنی پارچه بافته ایران بود. [در آن زمان کارخانه نبود] برای من هم همان را انتخاب کرد. من آن پارچه را دوست نداشتم. گفتم من نمی‌خواهم. برادرم به من تند شد. آمدیم منزل. پدرم من را به داخل اتاق کشید و گفت چرا انتخاب نکردی؟ گفتم من گاواردین دوست داشتم. مرحوم پدرم گفت آن گاواردین را کارگران خارجی بافته‌اند. این پارچه وطنی را کارگران خودمان بافته‌اند. آنها به انتظار تو بافته‌اند. برای من و تو بافته‌اند. و خلاصه مرا قانع کرد». وقتی از اتاق بیرون آمدم پدرم به برادرم گفت «مرتضی! مهدی را باید قانع کرد. به زور و به ولایت با او صحبت نکن». ایشان می‌گفت بعد من هم رفتم و پارچه وطنی خریدم. بد نیست جوان‌ها اینها را هم بشنوند. ایشان ایران‌دوست بود و فارسی‌دوست.
ایشان یک رمان دارد به نام کودک اندلسی که در 1317 شمسی وقتی 15 ساله بودند نوشته شده. روحیه وطن‌دوستی در این رمان نشان داده شده. نمی‌دانم چرا تجدید چاپ نشد. تا وقتی که ما جوان بودیم شاید 30- 40 بار چاپ شده بود، اما یک‌دفعه متوقف شد. داستان زیبایی را ایشان به رمان درآورده بود.
دومین قلم فارسی ایشان مقالاتی است که علیه رضاخان نوشته بود. گویا رضاخان در جایی علیه قرآن کنایه‌ای زده بود. ایشان خیلی ناراحت شده بود و تحریک شد تا مجموعه مقالاتی در روزنامه استوار آن زمان بنویسد. ما این مقالات را نداشتیم. بعدها، اسناد انقلاب اسلامی به من داد. بعد از انقلاب ما توانستیم یک نسخه از آن پیدا کنیم. سلسله مقالات بسیار زیبایی بود، بسیار خوش‌قلم و عالی در دفاع از حجاب و قرآن. شهربانی قم این اسناد را دسته کرد و به همراه نامه‌ای با این مضمون که «مهدی حائری فرزند شیخ عبدالکریم اینها را نوشته، ما چه کنیم» برای آقای فروغی -که در آن زمان نخست‌وزیر بود- فرستاد. دست‌خط فروغی آنجا هست که «هیچ اقدامی نکنید و هیچ عکس‌العملی نشان ندهید». این سلسله مقالات به فارسی بود. او عاشق ایران و عاشق زبان فارسی بود. در آن زمان بنا نبود کسی فارسی بنویسد و در حوزه کسی نمی‌توانست فارسی بنویسد، آن هم به این روانی و زیبایی. کسی فقه فارسی نمی‌نوشت، فلسفه فارسی نبود. این علم کلی که جناب استاد گفتند واقعاً هنرمندانه و زیبا نوشته شده. خود من استادهای زیادی دیده‌ام. همان‌طور که گفتم، آفاق را گردیده‌ام، مهر بتان ورزیده‌ام، اما قلم فلسفه ایشان، قلم فریبنده و فریبایی است. بعد دیگر همه کتاب‌هایشان را فارسی می‌نوشتند و اصرار داشتند بر فارسی‌نویسی.
او اهل ادبیات و شعر بود. شعر دوست داشت. به او گفتم آقا دایی، شما خوب فارسی می‌نویسید. گفت مگر ندیدی که خطیبی چه گفته؟ خدا او را بیامرزد. خطیبی تازه این قصیده را گفته بود:

ای زبان پارسی افسونگری/  هر چه گویم از تو، زان بالاتری
این صدای توست کاندر گوش ماست /می‌شناسم من صدایی آشناست
بانگ او وابانگی از آهنگ توست/ این صدای پای پیش‌آهنگ توست
تک برآور پای و سر در پیش نه/ تک روان را در قفای خویش نه
یادم آمد کز زمان کودکی/  می‌شنیدم از تو نام رودکی
رودکی آن پیش‌وای چامه‌ها/  پارسی‌گوی بزرگ نامه‌ها
چون سرود او بوی جوی مولیان/ یاد یار غم‌گسار مهربان
چنگ را بگرفت و آهنگی نواخت/ تا که شه، ساز سفر آماده ساخت
بوی جوی مولیان آید همی/  یاد یار مهربان آید همی
تو به فردوسی توان بخشیده‌ای/   از توان برتر، روان بخشیده‌ای

خدا او را بیامرزد. من اول‌بار اینها را از او شنیدم. هنر فارسی‌نویسی، علاقه به زبان فارسی و به وطن، و عِرق ایرانیت از اولین خصوصیات و ویژگی‌های ایشان است. عِرق ایرانیت در درون این خانواده بود. حتی برادر بزرگ ایشان که یک فقیه سنتی است، غرب نرفته و دانشگاهی هم نبود، به خاطر دارم وقتی خدمت ایشان رفتم به من گفتند دیشب تا صبح نخوابیدم و گریه کردم. گفتم چرا؟ گفت مگر ندیدی که خرمشهر ما را گرفتند. شبی که خرمشهر را گرفتند، این فقیه بزرگ تا صبح نخوابید و اشک ریخت. عِرق وطن‌دوستی و وطن‌پرستی در درون این خانواده بود. علی دشتی خوب فهمیده که هدف شیخ عبدالکریم از تأسیس حوزه علمیه قم فقط این است که می‌خواهد پایگاه تشیع را به ایران بیاورد. این خصوصیت اول ایشان است.
دومین خصوصیت اخلاقی ایشان این بود که ایمان به فلسفه اسلامی داشت. او به غرب رفت، دانشجویی فلسفه تحلیلی غربی را خواند، اما تا آخر معتقد بود که فلسفه اسلامی کجا و غرب کجا. همیشه بر برتری فسلفه اسلامی پافشاری می‌کرد و سخن می‌گفت و می‌نوشت. حتی در مورد خیلی از چیزها می‌‌گفت اینها از فلسفه اسلامی نفهمیده‌اند و درک نکرده‌اند. نسبت به برتری فلسفه اسلامی تعصب داشت.
و اما در خصوص نکته‌ای که جناب خسروپناه فرمودند، واقعیت این است که ایشان دارای یک نظام فلسفی بود. من این موضوع را در اساتید دیگر فلسفه ندیدم. غرض او این بود که چنین کاری کند. ایشان دارای یک نظام بود. اساتید فلسفه، فلسفه را به حکمت عملی و حکمت نظری تقسیم می‌کردند. در حکمت عملی و حکمت نظری یک نظام بود. می‌گفت اگر کسی در مبحث مبانی وجود چنان اعتقادی داشته باشد باید در نظریات سیاسی او اثر داشته باشد؛ زیرا حکمت عملی به تدبیر منزل و سیاست مُدُن می‌رسید. یعنی می‌گفت اینها باید به هم پیوسته باشد و یک نظام باشد. نظام فلسفی، یک نظام خاص است. لذا ایشان آخرین چیزی که نوشت، یک اندیشه سیاسی است.
می‌دانید که ایشان از قدیمی‌ترین شاگردان فلسفه امام خمینی است. اجازه دهید خاطره‌ای نقل کنم که چقدر این رابطه دوستی و علاقه تا آخر بین آنها قوی بود. تا آخر عمر وقتی نام امام را می‌برد از روی علاقه در چشم‌شان اشک جمع می‌شد. اما؛ من خودم شاهد بودم که یک زمان در خدمت‌شان رفتیم خدمت امام. امام دست ایشان را در دست گرفته بود و اظهار علاقه پدرانه‌ای به ایشان می‌کرد. ایشان نامه مفصلی از آمریکا به نجف نوشت -که الان در خانواده ما هست و من دیده‌ام- که آقا شما چه می‌خواهید بکنید، در مورد آینده چطور فکر کرده‌اید، طرح‌تان برای اداره کشور چیست، بفرمایید تا ما هم که شاگرد شما هستیم دنبال شما باشیم. من آن نامه و جواب امام را دیده‌ام. در آن خصوص صحبت نمی‌کنم. در آن نامه‌ای که ایشان می‌نویسد تشریح شقوق می‌کند و می‌گوید اگر چنین باشد این نقد وارد است، اگر چنان باشد آن نقد بر آن هست.
امام خمینی هم می‌دانست که ایشان اختلاف فکری از نظر تئوری سیاسی دارد. اشکال ندارد. روحانیت این افتخار را دارد که یک طرف‌اش امام خمینی درمی‌آید و طرف دیگر آقا سید احمد خوانساری. این آزادی اجتهاد است. به این نکته توجه داشته باشید.
آقای حائری در اندیشه سیاسی ادله نقلیه را نقد می‌کرد، چون خودش یک فقیه به تمام معنا بود. ایشان قلم عربی را هم بسیار روان می‌نوشت. تقریر آقای بروجردی را نوشت که الان آقای امام‌زاده چاپ کرده‌اند، همچنین تقریر آقای حجت را نوشته‌اند، بسیار روان؛ اما ترجیح می‌داد که فارسی بنویسد. این بزرگوار فقیه به تمام معنا است.
ایشان با برهان دیگری، از تئوری مالکیت مشاع به نظریه دولت رسید. از نظر حقوقی بسیار مهم است که یک طلبه و استاد روحانی چنین کاری کرده باشد. جالب است که من خودم نقدی خدمت‌شان تقدیم کردم و گفتم چنین اشکالی دارم. ایشان جواب دادند. بعدها فهمیدم چه اشکال بی‌ربطی کرده بودم. نقدی که شفاهاً به ایشان می‌گفتم این بود که مالکیت مشاع جزو حقوق خصوصی است. شما چطور می‌خواهید چیزی را که جزو حقوق خصوصی است ببرید به حقوق عمومی و از آن نظریه دولت دربیاورید؟ ایشان به من جواب دادند و من دیدم حق است. بعد واقعاً فهمیدم آن حرف من بسیار بی‌ربط بود. ما بسیاری از مفاهیم مشترک داریم؛ بسیاری از مباحث که هم در حقوق خصوصی و هم در حقوق عمومی هست. امروز در قانون جزای عمومی ایران برای شخصیت‌های حقوقی مسئولیت کیفری قائل شده‌اند. این را باید توجیه فقهی کنیم. چه اشکالی دارد که از نهادی که در حقوق خصوصی است در حقوق عمومی استفاده کنیم؟ خودم اشکال‌ام را پس گرفتم. الان از روح بزرگوار ایشان معذرت می‌خواهم. اشکال بنده وارد نبود. به هرحال تئوری مهمی است که مالکیت مشاع را به تئوری دولت رساند.
ایشان مُصر بر عقیده خود و پابند به مبانی خود بود. ما اساتید زیادی دیده‌ایم که پابند به مبنای خودشان نیستند. اینها همان‌هایی هستند که امیرالمؤمنین در موردشان می‌گوید همج الرعاع. این بزرگوار به مبانی و عقاید خود ایمان داشت و لذا انزوای خودساخته برای خود درست کرده بود. اگر او حاضر بود از مبانی خود دست بکشد، یقیناً بعد از انقلاب از خیلی‌ها جلوتر بود. آیا چنین نبود آقای دکتر دینانی؟ اما ایشان انزوای خودساخته برای خود ساخت و در خانه نشست و تا آخر هم منزوی بود. جز بعضی از دوستان، مثل خانم دکتر اعوانی، آقای دکتر دینانی و بعضی دوستان نزدیک و شاگردان خاص مثل آقایان عمادزاده و حمیدزاده با کسی رفت و آمد نداشت. با همین‌ها تا آخر ساخته بود و اصلاً ناراحت نبود. یک روز که من نشسته بودم کسی زنگ زد. معلوم شد به ایشان می‌گوید می‌خواهیم با شما مصاحبه کنیم. گفت نه من الان در زباله‌دان تاریخ هستم و اینجا جای خیلی خوبی است و آدم‌های محترمی اینجا هستند. به هر حال انزوای خودساخته برای خود تنظیم کرده بود.
آخرین صفت ایشان پرکاری بود. ما در جوانی ایشان را دیده بودیم. ما جوان بودیم. من و پسر دایی‌ام، محمد حسین، زود می‌خوابیدیم، اما ایشان تا وقتی که صبح طلوع می‌کرد هنوز کار می‌کرد. خیلی کار می‌کرد. تا آخر که پارکینسون گرفته بود و دست‌اش می‌لرزید، حاشیه‌ای‌ بر کتاب تحفة الحکیم حاج محمد حسین اصفهانی را تعلیقه کرد که من مقدمه‌ زدم و چاپ شده. یادم نمی‌رود که او همیشه با مداد یادداشت می‌کرد، آخرین دمی که من خدمت‌شان بودم و حال‌شان بهم خورد، آقازاده‌شان ایشان را در آغوش گرفت که به بیمارستان ببرد، قلم‌اش را زمین گذاشت و وسط کار تمام شد. یعنی آخرین خطی که می‌نوشت دو دقیقه قبل از رفتن به بیمارستان بود. و لذا گویی حافظ از زبان ایشان می‌گوید:
دست از طلب ندارم تا کام دل برآید/ یا جان رسد به جانان یا جان ز تن درآید
بگشای ترتبتم را بعد از وفات و بنگر /کز آتش درونم دود از کفن برآید
والسلام علیکم

متن سخنرانی دکتر غلامحسین ابراهیمی‌دینانی در همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی

با عنوان

«شخصیت فلسفی حائری»

بسم الله الرحمن الرحیم.
به بال خویش باید کرد پرواز/  به بال دیگران نتوان پریدن

شاید همین چند دقیقه‌ای که می‌خواهم درباره استاد حکیم، جناب حائری صحبت کنم، معنی همین شعر باشد. همه شما می‌دانید که مرحوم حاج عبدالکریم (ره) مؤسس حوزه علمیه قم است. تا قبل از حاج شیخ، سالیان دراز -یعنی از زمان شیخ طوسی تا ایشان- حوزه علمیه علما -علم فقه و اصول و علم دین- نجف اشرف بود. نجف اشرف جای مقدسی است و حرفی در آن نیست. در طول بیش از هزار سال، حاج شیخ عبدالکریم آمدند و حوزه علمیه را تأسیس کردند. در ادامه صحبت می‌کنیم که انگیزه او از این کار چه بود، اندیشه او چه بود و چه آثاری داشت.
مرحوم دکتر مهدی حائری یزدی (ره) فرزند کوچک‌تر آن بزرگوار بود و فرزند بزرگ‌تر او، مرحوم آقا مرتضی بود. اگر من برادر بزرگ‌تر ایشان -آقا مرتضی حائری- را ندیده بودم، شاید معنای قدیس بودن را نمی فهمیدم. او فیلسوف نبود، اما فقیه بود. در عمر خودم آدمی به این صداقت ندیده‌ام و نخواهم دید. پسر ایشان، مرحوم محمد حسین، با ما دوست بود. اجازه دهید مطلبی خنده‌دار برایتان بازگو کنم تا بخندید. پسر آقا مرتضی، خدا بیامرز محمدحسین، با ما دوست بود. او تازه ازدواج کرده بود و یک روز به همراه همسرش به حرم رفته بود. به آقا مرتضی خبر دادند که محمدحسین با همسرش شانه به شانه به حرم رفتند. در قم برای یک آخوند، مرجع و قدیس مثل آقا مرتضی این مسئله کمی خلاف عرف بود. درحالی‌که در شهرهای دیگر چنین دیدگاهی نبود. وقتی محمدحسین به خانه برگشت، آقا مرتضی فرمود: محمدحسین شنیده‌ام که با همسرت دوش به دوش به حرم می‌روید. او گفت بله آقا. پس می‌خواهید همسرم با دیگران برود؟! بعد از این حرف، آقا مرتضی گفت دیدم او راست می‌گوید. صداقت آقا مرتضی را ببینید. این مرد با این صداقت، مرد عجیب بزرگی بود. او فقیه بود و اصولی. خدا رحمت‌شان کند.
به برادر کوچک‌تر آقا مرتضی، یعنی آقا مهدی حائری برگردیم. این مرد فیلسوف بود. اگر بخواهیم در مورد فلسفه او صحبت کنیم، مفصل است. او انصافاً فلسفه اسلامی را خوب می‌دانست. در این گفته شک نکنید. او سال‌ها در آمریکا بود. آمریکا بودن ایشان از طرف آیت الله بروجردی بود و او مبلغ اسلام در آمریکا بود. ولی او سال‌ها بعد از آیت الله بروجردی هم در آمریکا مانده بود. او دانشگاه‌های آمریکا را دیده بود، به زبان انگلیسی مسلط بود، فلسفه غرب را خوب می‌دانست. همان‌طور که اساتید فرمودند، ایشان آثار خود را نه به انگلیسی نوشتند و نه به عربی. هزار و چهارصد سال است که علمای ما آثار خود را به عربی می‌نویسند. من نمی‌خواهم از این مسأله انتقاد کنم. عربی زبان اسلام و زبان رایج بود و به همین دلیل آنها آثار خود را به عربی نوشتند. ابن سینا اکثر آثار خود را به عربی نوشت. من نمی‌توانم با ابن سینا مخالفت کنم. او مرد بزرگی است. ملاصدرا در قرن یازدهم آثار خود را به عربی نوشت. دیگران و حتی علامه طباطبایی نیز کتاب تفسیر خود را به عربی می‌نویسد که البته این کتاب اکنون ترجمه شده است. در گذشته رسم بر این بود که علما آثار خود را به عربی بنویسند. این مسئله به‌خاطر احترام به زبان قرآن بود. همچنین مسئله دیگری نیز هست که باید در نظر داشت. هر انسانی به هر زبانی که علم را می‌آموزد، به آن زبان راحت‌تر می‌نویسد. ایرانیانی که به انگلیس می‌روند و در آنجا فیزیک می‌خوانند و به ایران برمی‌گردند اگر بخواهند مطلبی در مورد فیزیک بنویسند، علی‌رغم اینکه ایرانی هستند، به انگلیسی راحت‌تر می‌نویسند. چون آن را به همان زبان خوانده‌اند. هر کس هر علمی را به هر زبان بیاموزد، به همان زبان راحت‌تر می‌نویسد. بزرگان ما از ابتدا به عربی می‌خواندند و بنابراین آثارشان را هم به عربی می‌نوشتند.
مرحوم دکتر مهدی حائری آثار خود را به عربی ننوشت، به فارسی نوشت و چقدر هم زبیا نوشت. یادم هست زمانی که اولین کتابی که از ایشان در نوجوانی خواندم، صرف نظر از افکار فلسفه، مسحور زبان فارسی آن شدم. والله راست می‌گویم. یک آخوند آنقدر زیبا فارسی می‌نوشت! علی دشتی را نمی‌گویم. آخوند قم فارسی را اینقدر زیبا نوشته است. این نکته مهمی است. او تا آخر هم آثار خود را به فارسی نوشت و کتاب حکمت و حکومت را هم به فارسی نوشته است و مقید بود که فارسی بنویسد. او فرزند مرحوم حاج شیخ عبدالکریم است.
بنده شاید خودم خیلی باور نداشته باشم که کسی به بیت خود افتخار کند. این به یک معنی خوب است و به معنی دیگر، وجه عقلی ندارد. بدون تردید، دکتر مهدی حائری یزدی آقازاده است. فرزند حاج عبدالکریم است که او فردی مهم، مؤسس حوزه و فقیه بزرگ است. اگر وارد خصوصیات حاج شیخ شویم، شرح مطول می‌خواهد که او فقیه بود و اخلاقیات حاج شیخ چه بود. چقدر این مرد بااخلاق و بزرگ‌مرد بود! ما که او را ندیده بودیم، اما خدا رحمت‌شان کند. فرزندان و نوه‌های او اینجا هستند. آنها می‌توانند بگویند که فرزند حاج شیخ هستند. ما آقازاده‌هایی داریم که به چندین پشت خود افتخار می‌کنند که ما که بودیم. من نمی‌خواهم وارد این بحث بشوم. آقای دکتر مهدی حائری یزدی نمی‌گفت من که هستم، و به فامیل خود افتخار نمی‌کرد. البته فامیل او افتخار داشت و دارد. اما او بزرگی خود را به این که آقازاده است نمی‌دانست. او انصافاً درس‌خوانده بود، فلسفه اسلامی را خوب خوانده بود و همان‌طور که اساتید فرمودند، آن را به درستی خوانده بود. او از شاگردهای دوره اول امام خمینی است. اسفار خوانده بود و استادان دیگر را هم دیده بود.
او در سال‌هایی که در آمریکا بود بیکار ننشسته بود. همان‌طور که اساتید پیش از من فرمودند، او فعال بود. فلسفه غرب را به زبان اصلی غرب به خوبی خوانده بود و واقعاً مجمع الحکمتین بود. باید بگوییم که او جامع الحکمتین بود. مصداق جامع الحکمتین ناصرخسرو، دکتر مهدی حائری یزدی است.
او آثار زیادی ندارد ولی آنچه که دارد پخته، و قابل احترام است. و چقدر این مرد مؤدب بود و همان‌طور که فرمودند، چقدر اخلاقی بود. یادم می‌آید که یک وقت او اشکالی به یکی از قواعد کتاب قواعد فلسفی به ما کرده بود. اشکال او را یادم نمی‌آید وگرنه برایتان می‌گفتم. ما به ایشان جواب دادیم که اشکال شما وارد است. من مکرراً خدمت ایشان می‌رفتم و از محضرشان استفاده می‌کردم. جواب ایشان بسیار محترمانه و موقرانه بود. این نشان از اخلاق او دارد. او با نهایت احترام پاسخی داد. نمی‌خواهم بگویم که من از پاسخ او قانع شدم. چرا که من هنوز بر سر عقیده‌ام هستم. آدم‌ها معمولاً بر عقایدشان می‌مانند. منظور من طرز رفتار و برخورد ایشان است. او به معنی واقعی کلمه آقازاده بود. ولی با آقازادگی زندگی نکرد.
به بال خویش باید کرد پرواز / به بال دیگران نتوان پریدن
اگر پرنده‌ای بال داشته باشد پرواز می‌کند و می‌رود. اما نمی‌تواند بگوید بالی به من قرض بدهید تا بروم. او درس خوانده بود، فقه را خوب خوانده بود. اصول را خوب خوانده بود. در قم خوب درس خوانده بود. سال‌هایی که در غرب بود هم خوب آموخته بود و انصافاً در عصر ما، بدون هیچ‌گونه اغراق می‌توانیم از ایشان به عنوان جامع الحکمتین سخن بگوییم و همان‌طور که آقای محقق -همشیره‌زاده ایشان- فرمودند، او به فلسفه اسلامی بی‌اعتنا نبود. او ضمن اینکه مکتب‌های غربی را دیده بود، همچنان به عظمت و عمق فلسفه اسلامی باور داشت.
نمی‌خواهم از کسی اسم ببرم، اما گاهی می‌بینم یک آقا که اسفار خوانده و چه بسا اسفار را درس هم بدهد، یک کتاب پشت جلد سفید غربی خوانده، حال ببینید که چه چیزهایی می‌گوید. او نمی‌داند فلسفه اسلامی چیست. مزخرفاتی می‌شنوم از کسانی که فلسفه اسلامی درس می‌دهند. از شنیدن این حرف‌ها دلم خون می‌شود. اینها باید درست درس بخوانند. وقتی آدم فلسفه اسلامی را خوب نخواند، خواه ناخواه تحت فلسفه غرب قرار می‌گیرد. فلسفه غرب جاذبه دارد، روان‌تر و به‌‌روزتر است. کسی که عمق فلسفه ملاصدرا و ابن سینا را نفهمیده باشد، بی‌اختیار مجذوب فلسفه غرب می‌شود و می‌خواهد فلسفه اسلامی را در پرتو هگل، ویتگنشتاین و برتراند راسل تفسیر کند. کتاب‌های امروزی‌ها را بخوانید تا ببینید چه مزخرفاتی پدید می‌آید. یک فاجعه رخ داده است.
ایشان مردی بود که به بال خویش پرواز کرد. به بیت حال شیخ برگردم. خدا حاج کریم را رحمت کند. ما او را ندیده بودیم. ولی آنچه که از نوه‌ها و فرزندان او دیدیم این بود که همه بزرگوار بودند. آقا مرتضی که قدیس است. خدا رحمت‌شان کند. همه فرزندان و نوه‌های ایشان نیز همین‌طور هستند. این بیت، شریف بوده است. آقای محقق الان در خصوص مسئله مشاع صحبت فرمودند. من تردیدی ندارم که ما فقهای بزرگ زیادی داریم. ولی توجه به این نکته یک ذهن باز می‌خواهد که مسئله مشاع، مالکیت دولت را توجیه می‌کند. او چون فیلسوف بود، توانسته بود این جمله را بفهمد. مالکیت مشاع، توجیه مالکیت دولت است. اگر همین حرف درست فهمیده می‌شد و باز می‌شد و توضیح بیشتر داده می‌شد، اکنون ما بسیاری از مشکلات را نداشتیم. این فقه ایشان بود. کتاب‌های فلسفه ایشان را خوانده‌اید. البته من خیلی أنها را نخوانده‌ام، ولی حکمت و حکومت را خوانده‌ام. نمی‌خواهم چیزی از حکمت و حکومت بگویم. به این دلیل که نمی‌توانم. این کتاب را بخوانید. در هر حال ایشان مردی واقعاً حکیم و فرهیخته بود.
خوشحال هستیم که آقای دکتر داوری را به سلامت می‌بینیم. شنیده بودیم که شما کسالت داشتید. خوشحال هستیم که کسالت شما برطرف شده است. ما می‌خواستیم به عیادت‌تان بیاییم، اما حال خودتان تشریف آوردید. از سلامتی شما خیلی خوشحال هستیم. الان بحث را تمام می‌کنم و نوبت به شما می‌رسد.
درباره شخصیت بزرگ دکتر مهدی حائری یزدی صحبت می‌کنیم که شما او را دیده بودید و خودتان نیز یزدی هستید. کمی از یزد صحبت کنم. یزد جای خوب و خوش آب و هوایی است، زارچ هم بد نیست. زمانی چند طلبه در اصفهان بودند که هم‌دوره ما بودند و همه زارچی بودند. یزد مردمی شریف و پرکار دارد. برای مناسبتی به یزد رفته بودم. همه ما در خیابان و همه جا فقیر و گدا زیاد دیده‌ایم. اگر کسی یک فقیر گدای یزدی دیده است به من بگوید. در یزد گدا وجود ندارد. یزدی بالذات فعال است، لذا گدا نمی‌شود. یزدی هم در کار فعال است، هم در قناعت فعال است و هم در علم.
فقهای بزرگ در یزد بوده‌اند. خود حاج شیخ عبدالکریم یکی از فقهای بزرگ شهر یزد است. آقا سید محمدکاظم یزدی (ره)، صاحب کتاب عروة الوثقی اهل یزد است. در طول تاریخ فقه، چند رساله عملی دیگری به این روانی و جامعیت می‌توانید پیدا کنید؟ حال قصه‌ای از آقا سید محمدکاظم یزدی بگویم. نقل شده که یک روز ایشان در زمان طلبگی‌ با دوستان‌شان اطراف شطی در نجف بودند. ایشان یک مسئله فقهی را طرح می‌کند و به طلبه‌ها می‌گوید شما در مورد این مسئله فکر کنید تا من برگردم. سپس به شط می‌افتد، یک دور شنا می‌کند و برمی‌گردد و می‌پرسد آیا مسئله حل شد یا نه؟ او در یزد کویری چطور شنا کردن را یاد گرفته بود! در هر صورت یزد فقهای بزرگی داشته اشت. شما دو تن از این بزرگان را می‌شناسید: آقا سید محمدکاظم یزدی و حاج عبدالکریم. من ناسیونالیست نیستم اما ایرانی مآب هستم. من را ناسیونالیست ندانید. ولی ایرانی‌ام و ایران را دوست دارم.
حوزه نجف را عرب‌ها برقرار نکردند. تأسیس حوزه نجف با شیخ طوسی است. هزار سال است که این حوزه در آنجا هست. حاج شیخ عبدالکریم آن حوزه را در قم آورد؛ القم المشرفه. و چه کار خوبی کرد. ما ایرانی هستیم. حال دیگر لازم نیست به نجف برویم و درس بخوانیم. طلبه‌ها! به قم بروید. درس‌های قم کمتر از درس‌های نجف نیست. درس‌های فقه و اصول قم و همچنین فقهای قم، کمتر از فقهای نجف نیستند. آیت الله بروجردی در قم درگذشت. فقه آیت الله بروجردی کجا از فقهای نجف کمتر است؟ فقهای امروز قم هم کمتر از فقهای نجف نیستند. اگر فقیه بزرگی هم در نجف هست، او هم ایرانی است. نمی‌توانید یک فقیه عرب را نام ببرید. ما نمی‌خواهیم وارد این بحث‌ها شویم.
مرحوم دکتر مهدی حائری یزدی فقیه، اصولی و ادیب بود و فارسی‌نویسی او بی‌نظیر بود. نمی‌گویم این فارسی‌نویسی در عالم آخوندی بی‌نظیر بود، بلکه حتی علی دشتی هم نمی‌تواند به این زیبایی فارسی بنویسد. ایرج میرزا از قلم فارسی دشتی تعجب کرد و شعری برای آن سرود:
گاه قلم بر کف دشتی نهی/ بر قدم‌اش نقش بهشتی نهی
اگر ایرج میرزا قلم فارسی دکتر حائری یزدی را می‌دید، از قلم دشتی تعریف نمی‌کرد. قلم فارسی او زیبا است. او حکیم و جامع الحکمتین بود. فلسفه اسلامی و فلسفه غرب را به خوبی می‌دانست. مثل بعضی از امروزی‌ها نبود که یک کتاب پشت جلد سفید مطالعه کرده‌اند و حال مرتب فلسفه اسلامی را در فلسفه غرب غرق می‌کنند و چیزهایی می‌گویند که وقتی من کتاب‌های امروز را می‌خوانم حالم بد می‌شود. من بیش از این پرحرفی نمی‌کنم و طلب رحمت می‌کنم و بر روان پاک دکتر مهدی حائری یزدی (ره) درود می‌فرستم.

متن سخنرانی جناب آقای دکتر  غلامرضا اعوانی در همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی 

با عنوان

«حائری: جامع الحکمتین»

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصیر. عذر می‌خواهم که شاید نتوانم آن‌طور که باید و شاید حق این جلسه را بگزارم، چون از پله افتادم و چند روزی حال بنده خوب نبود. ولی چون بزرگداشت استاد بزرگوار و عزیز ما، مرحوم استاد دکتر حائری بود بر من فرض و واجب بود که در این جلسه شرکت کنم و تا اندازه‌ای که بتوانم درباره استاد حائری یزدی به عنوان نمونه بارز جامع الحکمتین در روزگار ما و اهمیت آن بحث کنم.

اولاً باید بدانیم معنای جامع الحکمتین چیست. حکمت در نزد ما یک معنی بیشتر ندارد؛ یعنی مشترک لفظی نیست. متأسفانه بعضی‌ها کلماتی مثل فلسفه و حکمت را مشترک لفظی می‌دانند. این درست نیست. اگر مشترک لفظی باشد در یک زبان به صورت تصادفی مشترک لفظی است، اما در زبان‌های دیگر این‌طور نیست. مثل شیر در فارسی؛ آن یکی شیری است اندر بادیه، وان دگر شیری است اندر بادیه. ما نمی‌توانیم لفظ شیر را در زبان‌های دیگر به این معنی به کار ببریم. آنها لفظ‌های دیگری دارند. ولی حکمت، فلسفه و علم را در همه زبان‌ها می‌گوییم حکمت، فلسفه و علم. اینها نمی‌توانند مشترک لفظی باشند. زیرا اگر مشترک لفظی باشند باید الفاظ دیگری را برای آنها وضع کنیم. در صورتی که تمام علما و حکمای تاریخ آنها را به یک معنا به کار برده‌اند و می‌برند. بنابراین با وجود فرق‌هایی که در میان آنها هست، نمی‌توانند مشترک لفظی باشند.
او جمع بین حکمتین بود؛ حکمت قرآنی (دینی) و حکمت رسمی (برهانی). البته ناصر خسرو رساله‌ای به نام جامع الحکمتین داشت. ولی جمع بین حکمت برهانی و قرآنی و عرفانی فلسفی یکی از دستاوردهای بسیار بزرگ حکمت ما است که در جاهای دیگر به این صورت دیده نمی‌شود. با اجازه سروران عزیز می‌خواهم این را عرض کنم که جمع بین حکمت برهانی و قرآنی در غرب –جز در دوره‌هایی- دیده نمی‌شود. در یونان، حکمت وحیانی به این صورتی که در اسلام هست نبود. در قرون وسطی تا حدودی بود، ولی در دوره جدید نوعی انفصال و گسستگی بین این دو حکمت ایجاد شده است. حکمت الهی در غرب حیات مستمری نداشت. در دوره سوفسطائیان حکمت بود، اما آن را مورد حمله قرار دادند. حکمتِ پیش از سقراطیان هم به حکمت بحثی مطلق تبدیل شد. در دوره قرون وسطی بیشتر شکل کلامی به خود گرفت. در دوره جدید هم این دو حکمت بنا به دلایلی از هم جدا شد. بنابراین ما نمی‌توانیم فلسفه جدید را فلسفه الهی یا فیلسوفان جدید را جامع الحکمتین بنامیم. در اسلام به معنی واقعی کلمه جمع بین حکمت وحیانی و حکمت برهانی و حکمت عرفانی (بحثی) صورت گرفته که مرحوم دکتر حائری یزدی، از اساتید بزرگوار ما، یکی از بهترین نمونه‌های آن است.
سخنرانی بنده سه بخش دارد. یکی درباره ایشان به عنوان یک شخص است. دوم، مقام ایشان در تاریخ فلسفه است و می‌خواهم ایشان را با چند فیلسوف بزرگ اسلامی مقایسه کنم تا ببینیم او در مقایسه با اینها چه وضعی داشته. سوم، چند خاطره است که می‌خواهم از ایشان نقل کنم. بنده به عنوان یک استاد بسیار عزیز همیشه به یاد ایشان هستم و برای ایشان فاتحه می‌خوانم.
ایشان در فقه و اصول شاگرد اساتید بزرگ بود. جمع بین فقه و حکمت از خصوصیات ایران است. فقیهِ حکیم را هیچ کجا جز ایران نمی‌بینید. اما متکلم فقیه (مثل اشعری) دارید. حکمت در جاهای دیگر اسلام وجود ندارد. فقط کلام است. در دانشگاه‌های خارج، در اندونزی و مالزی، چیزی به نام حکمت اسلامی وجود ندارد؛ به جای آن اصول عقاید یا فلسفه جدید هست. این یک دستاورد بسیار بزرگ ایران است که بنده بعداً به عنوان یک مسأله به آن می‌پردازم که چطور شد که این تنها در ایران ظهور کرد.
پس اولاً در فقه و اصول شاگرد اساتید بزرگی مانند والد مکرم خودشان است. گرچه هیچ‌وقت از ایشان به عنوان استاد نام نمی‌برد، اما صد در صد استاد او بوده و اولین تأثیر ایشان از والد مکرم ایشان، مرحوم آیت‌الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی بوده. بعد سالیان دراز شاگرد آیت الله العظمی بروجردی بود. ایشان نوشته و گفته بود اولین کسی که از آیت الله بروجردی اجتهاد مطلق گرفت من بودم. همچنین نزد آیت الله سید محمد حجت کوه کمری و آیت الله سید احمد خوانساری شاگردی کرده است. «وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ». البته در جایی نقل می‌کند که مدتی هم به نجف رفتم، اما در آنجا چیزی ندیدم و برگشتم. این حرف را آقا علی مدرس هم می‌زند. آقا علی مدرس می‌گوید بعد از اینکه فقه خواندم به آنجا رفتم، ولی دیدم چیزی نیست، برگشتم. البته شاید درس‌هایی که آنجا می‌دیدند درس‌های ابتدایی بود. به هر حال چنین حرفی را گفته‌اند.
در فلسفه به مدت دوازده سال شاگرد امام راحل بود. درس اسفار و شرح منظومه را به طور خصوصی نزد ایشان خواند. محضر سید احمد خوانساری که در تهران بودند اما در آن زمان در قم تشریف داشتند و همچنین نزد میرزا مهدی آشتیانی که از حکمای بزرگ دوران ما بودند هم در تهران و هم در قم تلمذ کردند. اینها واقعاً اساتید بزرگی بودند. حتی مدت کوتاهی –ولو یک سال- تلمذ کردن نزد این اساتید، انسان را برمی‌کشد.
ایشان از نادر کسانی هستند که در عین تبحر تمام در فقه و حکمت، در دانشگاه‌های مختلف خارج، مثل هاروارد، میشیگان، جورج تاون و تورنتو، درس منظم خواندند. در حالی که از لیسانس برای تدریس دعوت شده بود. این خیلی تواضع می‌خواهد. مثلاً اگر مرا به یک جایی دعوت کنند، من می‌گویم من استادم، چه نیازی دارم که بروم در آن کلاس شرکت کنم. او در دانشگاه میشیگان در کلاس لیسانس شرکت کرد. سپس در دانشگاه هاروارد و میشیگان لیسانس گرفت. و بعد در جورج تاون فوق لیسانس گرفت. و در آخر هم برای دکتری به تورنتو رفت. ایشان استاد ما بود. یکی از افتخارات من این است که شاگرد ایشان بودم. الهیات شرح منظومه را به طور کامل نزد ایشان خواندیم. همچنین در همین‌جا کلاس‌های فلسفه ابن‌سینا (الهیات شفا) درس می‌دادند. ساعت شش صبح کلاس‌ها پر بود. چون صبح زود درس می‌داد، از جاهای مختلف شاگرد می‌آمد و اینجا پر می‌شد. امیدوارم که این کلاس‌ها ثبت شده باشد، اما نمی‌دانم آن موقع ضبط می‌شد یا نه.
پس از گذراندن این دوره، دکتری گرفته بود. در حالی که خودش استاد تمام بود. کاوش‌های عقل نظری یک کتاب اجتهادی است. او بعد از نوشتن این کتاب به بهترین دانشگاه‌ کانادا -که فلسفه اسلامی هم دارد- رفت تا دکتری بگیرد. در آنجا فلسفه اسلامی درس می‌داد و تلمذ می‌کرد. هفت سال طول کشید تا دکتری بگیرد. همه درس‌ها را با استادان بسیار بزرگ و سرشناس نظیر فرانکنا گذراند. بنده این خصوصیت را نه تنها در ایران، بلکه شاید در جهان اسلام هم جز ایشان در کسی ندیدم؛ که کسی که فقیه حکیم است و حکم اجتهاد دارد برود دکتری بگیرد. ایشان خیلی مورد احترام بود. بنده دیده‌ام در تقریظ‌هایی که بر کتاب‌شان نوشته شده بود تا چه حد به ایشان احترام می‌گذاشتند.
اما ایشان چند تعریف از فلسفه کرده. او طوری می‌دیده که دین بدون فلسفه و حکمت نمی‌توانست باشد. ما گاهی از طرف دین حرکت می‌کنیم، که در آن صورت این مسأله برای ما روشن نیست. قرآن خودش را حکمت می‌گوید. یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ. أدعُ إِلى سَبیلِ رَبِّکَ بِالحِکمَةِ وَالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَجادِلهُم. دعوت کن. حکمت بخوان. حکمت اساس است. خداوند وقتی پیامبران را مبعوث کرد، در عهد الست از آنها میثاق گرفت. در قرآن یک میثاق غیر از میثاق عام، میثاق انبیاء است. وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ؛ که من کتاب و حکمت را به شما دادم. کتاب همیشه با حکمت است. ما متوجه این نکته نیستیم. ایشان علاوه بر این، از راه فلسفه رفته و ثابت کرده که دین بدون فلسفه نمی‌شود.
او می‌گوید فلسفه پی‌جویی حقیقت است. دین هم پی‌جویی حقیقت است. بنابراین هیچ فرقی ندارند. همچنین می‌گوید اصول دین را باید با استدلال پذیرفت، نه با تحکم. دین تحکمی نیست. باید با استدلال باشد. لفظ برهان و حجت و حکمت و علم چندین بار در قرآن استفاده شده و مورد تأکید است. تفکر و تدبر و تعقل و فهم و شعور هم همین‌طور. لَّا یَشْعُرُونَ یعنی شعور ندارند. شعور و فهم داشتن، اصل و اساس دین است. حکمت و عقل و تفکر، اساس است. بنابراین می‌گوید باید دین را با استدلال پذیرفت، نه با تحکم. ایشان می‌فرمایند اگر بگویند چرا فلسفه می‌خوانید یعنی اینکه چرا در شناختن خویش کاوش می‌کنید. فلسفه خودشناسی است. همه علوم پدیداری‌اند. عرضی‌اند. فلسفه طولی است. تنها چیزی که درباره حقیقت اشیا بحث می‌کند حکمت است. علوم پدیداری‌اند. حال کسی که این پدیدارها را تبدیل به حقیقت تبدیل کند حکیم است. کسی که عرض را طول کند حکیم است. هر عرضی را، حتی عرض این علوم را طولی کنید، می‌شوید حکیم. در جای دیگری می‌فرمایند در اصول عقاید (توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد) چطور می‌توان بدون فلسفه از عهده آنها بیرون آمد؟ همچنین می‌گوید اگر کسی اینها را بدون برهان بپذیرد فقط کورکورانه پذیرفته است و فایده‌ای ندارد. دین مبتنی بر علم و حکمت است. می‌فرمایند حقیقت‌یابی فصل ممیز انسان از دیگر موجودات است. تنها انسان از میان کل موجودات، حتی فرشتگان، در جستجوی حقیقت است. می‌فرمایند فلسفه مبتنی بر برهان است؛ برعکسِ کلام که از مسلمات و مشهورات یافته. می‌فرمایند فلسفه مساوی با هستی خود انسان است. اگر فلسفه را کنار بگذارید انسانیت را کنار گذاشته‌اید. چرا؟ چون انسان حیوان ناطق تعریف شده است. ناطق یعنی چه؟ یعنی درّاک حقیقت. اگر نطق (درک حقیقت) را از انسان بگیرید یک حیوان محض می‌شود. این هم در دین است و هم در فلسفه. همچنین می‌فرمایند نتایج عملی فلسفه، تمام رفتار، کردار، سیاست، اقتصاد و تمام شئون عملی و نظری و اجتماعی انسان است. سیاست جای خاصی دارد و مبتنی بر دو اصل است: یک حکمت و دیگری عقل. علوم عرضی است و فلسفه طولی. این خیلی مهم است. شک نکید که همه علوم پدیداری‌اند. هر علمی که ما در دانشگاه یا در حوزه می‌خوانیم پدیداری است. فقه و کلام هم پدیداری است. برای اینکه باید در اصول خودش به حق که مبدأ المبادی است برسد. تنها علمی که انسان را به مبدأ المبادی می‌رساند حکمت است و لا غیر. به همین دلیل است که حکمت چنین جایگاهی دارد. ایشان در جایی می‌گوید از اینکه امروز علوم پیشرفت کرده فریفته نشوید. برخی تصور می‌کنند علوم که پیشرفته کرده‌اند حکمت است. برعکس است. طول زیاد شده است و عرض کم. منظور او این است. امروزه عرض علوم خیلی زیاد شده اما به همان اندازه طول زیاد شده است.
حال می‌خواهیم فرهنگ اسلامی را پدیدارشناسی کنیم. الان تاریخ گذشته است. پدیدارشناسی لازم است. فنومنولوژی خیلی حرف برای گفتن دارد. درباره حکمت پدیدارشناسی کنیم. یعنی چه؟ چرا حکمت اسلامی فقط در ایران وجود داشت و کشورهای عربی ضد حکمت بودند؟ این خودش پدیدارشناسی می‌خواهد.
از خصوصیات فرهنگ ایرانی، چه پیش از اسلام و چه بعد از اسلام، حکمت به معنای عام و خاص است. ایرانی‌ها حکمت را دوست داشتند. قبل از اسلام هم خرد بود. خرد همان حکمت است. دین و فلسفه و حکمت یکی بود. در شرق بین فلسفه و دین دوگانگی نبود. در دین زردشت خرد بود. یونانیان زردشت را بزرگترین حکیم می‌دانستند. در هند هم فلسفه و دین یکی است. در کتابی هم که آقای شایگان نوشته هیچ فرقی نیست. در چین هم همین‌طور است. در چین کنفوسیوس را حکیم بزرگ می‌دانند. آنها لفظ نبی ندارند. او را حکیم می‌دانند. دین را حکمت دانستن در شرق خیلی رواج داشت.
حال می‌خواهیم پدیدارشناسی کنیم که چطور شد ایرانی‌ها در عالم اسلام تشیع و حکمت را پذیرفتند و برعکس، در جاهای دیگر اسلام، اشعریت و سایر چیزهای ضد حکمت بود. بزرگان اشعری هم ایرانی بودند، منتها بازارشان نگرفت و حکمت جایگزین شد. ظهور اشعریت در جهان عرب با آنکه برخی از بزرگان آن ایرانی بودند خیلی مهم است. فلسفه جز اندلس –که ساکنان آن هم عرب نبودند؛ مستعرب بودند- در جایی رواج نداشت.
پشت نهضت ترجمه در بیت الحکمه هم ایرانیان بودند؛ نوبختیان و برمکیان. مأمون بزرگ‌شده و فرمانروای خراسان بود و پایتخت او هرات بود. بنابراین پشت پرده نهضت ترجمه، ایرانیان بودند. در زمان متوکل، بعد از مأمون، اصلاً فلسفه از بین رفت و دوباره گرایش ضد فلسفی ایجاد شد. و می‌دانید که سهروردی هم به شهادت رسید.
یکی از دلایل گرایش ایرانیان به حکمت برمی‌گردد به اینکه ایرانیان حکومت داشتند. حکومت بدون حکمت نیست. یکی از قدرت‌های بزرگ دنیا در طول تاریخ ایران بوده است. وقتی ایرانیان یونان را گرفتند یونان یونان شد. جنگ ماراتون، اولِ تاریخ یونان و غرب است. دوم فهم آنها از معنای حکمت و علم از قرآن بود. لو کان الدین (او العلم) معلقا بالثریا لتناوله رجال من ابناء الفارس. در علت گرایش ایرانیان به علم و حکمت این دو عامل دست به دست هم داد.
مکتب‌های مختلفی مانند کلام و عرفان به وجود آمد. اما تفاوت فلسفه با عرفان از نظر استاد حائری این است که فلسفه قائم به برهان است. هیچ چیزی که قائم به برهان نباشد در فلسفه پذیرفتنی نیست. بنابراین عرفان را مادامی که قائم به برهان است –مثل آن طوری که ابن‌سینا گفته- می‌پذیریم. لازمه علم برهان، علم منطق است. ایشان فوق العاده به منطق خواندن نزد اساتید اهمیت می‌دادند؛ اینکه کدام کتاب منطق را نزد چه استادی خوانده است. منطق در قم و تهران و دیگر در غرب خیلی پیشرفت کرده است. در غرب الان دو سه قرن است واقعاً به زوایای منطق رسیده‌اند. این لازم است، ولو اینکه از آن استفاده نمی‌کنند. مثل چاقوی تیز کرده‌ای که فقط در علوم استفاده می‌شود، نه در حکمت الهی.
روش ایشان خیلی به ابن‌سینا شباهت دارد، یعنی خیلی برهانی است. ابن‌سینا در کتاب شفا مابعدالطبیعه را خیلی الهی کرده است. شما مابعدالطبیعه ارسطو را که به روایتی 14یا 16 کتاب است، با مابعدالطبیعه ابن‌سینا که دو کتاب است، الهیات بالمعنی الاعم و الاخص، مقایسه کنید. در کل تاریخ اعم و اخص از ابن‌سینا شروع می‌شود، نه از فارابی. رساله فصوص الحکمة هم از فارابی نیست. مسلم بدانید که از ابن‌سیناست. هم بیان‌اش و هم اعم و اخص بودن‌اش که در کتاب الحروف نیامده. این یک تاریخچه دارد. اینکه ابن‌سینا دعا کرد و نماز خواند، و مسأله حل شد. یا در مطالعه رساله فارابی یک گیری داشت که می‌گوید چهل بار آن را خواندم. یعنی همین اعم و اخص، موضوع علم مابعدالطبیعه بوده؛ که موجود بما هو موجود است. برخلاف ارسطوئیان که موجود بما هو موجود، خدا و علت را موضوع می‌دانستند، ابن‌سینا تنها یک موضوع را قرار می‌دهد و بر این مبنا، اونتولوژی را تأسیس و تئولوژی را جدا کرد و گفت مسائل علم نمی‌تواند موضوع باشد. خدا و علیت مسأله هستند، بنابراین نمی‌توانند موضوع باشند. این را در اول برهان می‌گوید. بنابراین تنها یک موضوع دارد که واضح و بدیهی است؛ موجود. و واجب و ممکن، بالقوه و بالفعل، و علت و معلول همه عوارض ذاتی آن هستند. این در ارسطو و در هیچ فیلسوفی قبل از او نیست. بحث واجب و ممکن و تقسیم الهیات به اعم و اخص بسیار مورد تأکید اوست.
بنده در دقایق منطقی بسیار سر کلاس ایشان استفاده کردم. ایشان خیلی دقت داشتند. مسأله ذاتی باب برهان و باب ایساغوجی خیلی مهم است. ایشان آن موقع بسیار روی این مسأله تأکید کردند که راهگشای حل بسیاری از مسائل است. بعضی‌ها ذاتی را فرق نمی‌گذارند.
ابن‌سینا مخصوصاً در روش‌شناسی علوم برهانی کاری کرده است کارستان، که هنوز به آن توجه نکرده‌اند. با این روش‌شناسی است که الهیات را به اعم و اخص تقسیم کرده. مثلاً نسبت موضوع با محمول در قضایای برهانی و نسبت آنها با مبادی یک بحث بسیار مفصل است. بحث‌هایی درباره عرفان‌شناسی فلسفی، حدوث زمانی و ذاتی، نظریه علیت و نظریه کلی طبیعت، اصل هویت، قاعده الواحد، ارتباط عقل عملی و نظری دارد. امروزه غربی‌ها درباره ارتباط عقل عملی و نظری خیلی اشتباه می‌کنند. مثلاً کانت عقل نظری را از کار می‌اندازد و عقل را در حوزه عملی، یعنی در حوزه اراده می‌پذیرد. این بسیار اشتباه است.
ابن‌سینا فیلسوف محض است. یعنی در کتاب برهان حتی یک آیه قرآن نمی‌آورد. اما خیلی الهی کرده است. همین برهان وجوب و امکان او واقعاً بر همه براهین انّی ترجیح دارد. همان‌طور که ژیلسون گفته است اصل براهین انّی همین برهان است.
اما ابن‌سینا مسائل شرعی را برهانی کرده است. کتاب دهم شفا بحث نبوت، عبادات و معاملات دارد و همه را از دیدگاه برهانی بررسی کرده است. او هم همین کار را کرده است. یعنی این دو را با هم درنمی‌آمیزد. و خیلی مرحوم بروجردی را می‌پسندد. می‌گوید با اینکه مرحوم بروجردی شاگرد میرزا جهانگیرخان بود و یک علامه حکیم بود، ولی هیچ‌وقت مسائل حکمی را با اصول فقه مخلوط نمی‌کرد. بنابراین ابن‌سینا این خاصیت را دارد و مرحوم استاد حائری هم به نحو کامل این مسأله را رعایت کرده است.
و اما ارتباط او با سهروردی. او گرچه اشاراتی دارد، اما در مورد مسأله نور زیاد بحث نکرده است. با این حال در خصوص علم حضوری و علم کشفی خیلی بحث کرده است. رساله دکتری او که درباره علم حضوری است به صورت کتاب شده که کتاب بسیار مهمی است. نمی‌دانم آیا به فارسی ترجمه شده یا نه. ترجمه آن هم بسیار مشکل است، چون خیلی اصطلاحی است. علم ذوقی و علم شهودی غربی‌ها با علم شهودی عرفا فرق دارد. سهروردی همیشه علم شهودی اتصالی دارد. اتصالی یعنی علم شهودی که به حق متصل شده. این با علم شهودی که امروزه می‌گویند خیلی تفاوت دارد. همچنین بحثی درباره عرفان دارد و عرفانی را که آمیخته با حکمت باشد می‌پذیرد.
در دوره صفویه در پدیدارشناسی دینی اتفاقی می‌افتد و آن این است که علمای فقیه از اقصی دیار لبنان و بحرین و عراق به ایران می‌آیند. بنابراین ما در این دوره حکمای فقیه داریم. حکمایی مثل میرداماد و ملاصدرا که در عین اینکه حکیم بودند از فقهای بزرگ هم بودند. این بزرگترین دستاورد این دوره است.
استاد حائری هم فقیه است، هم اصولی است و هم حکیم است. در ملاصدرا که واضح است؛ اصالت وجود او، مفهوم و مصداق وجود، اشتراک لفظی و معنوی وجود، اتحاد عاقل و معقول. همچنین بحث‌های مفصلی در خصوص مباحث الهیات بالمعنی الاعم و الاخص، نظریه «هست و باید» که در غرب خیلی مطرح است. مخصوصاً خیلی به هیوم عنایت دارد و درس‌های زیادی از او گرفته است. به خیلی از اشکالات هیوم پاسخ داده است. خیلی جاها با فلسفه اسلامی مطابقت دارد و خیلی جاها هم ندارد. در مورد اینها بحث کرده است. همچنین درباره وحدت وجود فلسفی و نظریه هرم هستی هم بحث کرده است. هرم هستی یکی از نظریات بسیار مهم ایشان است. نظریه کلی طبیعی و فرد بالذات یکی از مسائلی است که به نظر ایشان کارگشای حل بسیاری از مسائل فلسفی است.

متن سخنرانی جناب آقای دکتر  رضا داوری اردکانی در همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی

بسم الله الرحمن الرحیم. خدمت حضار گرامی و استادان ارجمند سلام عرض می‌کنم. قرار نبود من در این مجلس سخنی بگویم. من آمده بودم تا به روح بزرگ استاد حائری ادای احترام کنم و از درس‌های استادان گران‌مایه بهره ببرم. اما چون مقرر کردند، و اینجا مقامی هست که نمی‌توان از او تخلف کرد و سر باز زد، اطاعت امر می‌کنم. من اطلاعات زیاد، و مطالبی از سنخ مطالبی که استاد دکتر اعوانی می‌گویند، الان نه مایه و پایه آن را دارم که بگویم و نه در وضع و حال عادی هستم که بتوانم درست حرف بزنم. اما بسیار خوشحال هستم که فرصت پیدا کردم تا در این مجلس، از استاد بزرگوار، مرحوم آیت الله مهدی حائری یادی کنم.
من 66- 67 سال پیش ایشان را برای اولین بار زیارت کردم. ایشان خیلی جوان بودند و من نوجوان بودم. ایشان به پیش آقای دکتر مصدق آمده بودند تا نماینده یزد در مجلس شوند. تازه سی ساله شده بودند. من در خانه پیری ایشان را زیارت کردم. جناب آقای دکتر محقق آن پیر را می‌شناسند. دو روحانی هم‌نام، هر دو مؤدب. علاوه بر فضائل علمی و اخلاقی خاصی که داشتند، هر دو بسیار مؤدب بودند. می‌دانستم که به علت پیری احترام می‌کنند اما متحیر بودم که چرا این همه به او احترام می‌کنند. من می‌دانستم که ایشان روحانی بزرگی است و فرزند بنیان‌گذار حوزه علمیه قم هستند. با اینکه خیلی جوان بودم اما اینها را می‌دانستم. اما با این حال این همه احترام برای من غیرعادی بود و به همین دلیل، علت را پرسیدم. ایشان –یعنی پیر ما- چنان در فضائل آقای حائری حرف زدند که در نظر من یک فقیه بزرگ، یک فیلسوف بزرگ و کسی که آینده درخشانی در عالم علم دارد تصویر شد. آنجا در ضمن صحبت‌هایی که با هم کردند فهمیدم که ایشان نمایندگی را نمی‌پذیرند. هم مرحوم آقای بروجردی به آقای حائری علاقه داشتند و هم دکتر مصدق به ایشان علاقه داشت. همچنین آقای حائری نیز به هر دوی این بزرگواران علاقه خیلی روشن، واضح و آشکار داشتند. از صحبت‌های آن روز برآمد که ایشان مناسب نمی‌دانند که نماینده مجلس شوند.
مدتی بعد، ما کمی بزرگتر شدیم و به دانشکده آمدیم. الحمدلله الان به طور کلی در فلسفه، و به خصوص در فلسفه اسلامی، کتاب‌های به نسبت خوب هست. آن زمان کتاب کم بود. این نکته را هم بگویم که من این بخت را داشتم که به قدر استعداد اندک خود از استادان بزرگ زمان بهره بردم. این بهره آنچنان که باید می‌بود، نبود، اما درک حضور آنان برای ما مغتنم بود. یاد و ذکر مرحوم دکتر حائری باعث می‌شود تا از استادان دیگر هم یاد کنم. آن روز کتاب‌های مرحوم عصار منتشر نشده بود و یک جزوه کوچک برای درس فلسفه داشتند. مرحوم فاضل تونی یک کتاب کوچک به اسم الهیات نوشته بودند و یک کتاب کوچک دیگر که طبیعیات بود. گمان نمی‌کنم کتاب فلسفه دیگری که کتاب درسی باشد در آن زمان موجود بود. تا اینکه آقای حائری کتاب علم کلی را نوشتند. علم کلی چنانکه استاد دکتر اعوانی فرمودند، به فارسی است. چون ایشان فارسی را خوب می‌نوشتند و آن کتاب را به فارسی روان و روشنی نوشته بودند. با اینکه آقای دکتر خوانساری نوشته مرحوم فاضل را ویرایش کرده بودند، مع‌هذا نوشته آقای حائری روان‌تر و روشن‌تر بود. 
آشنایی علمی من با ایشان از خواندن و مطالعه کتاب علم کلی آغاز شد که به نظرم می‌رسد اولین کتاب فلسفه‌ای بود که ایشان نوشته بودند. البته شاید ایشان پیش‌تر مقالات کوتاه دیگری نوشته بودند، اما این اولین کتاب فلسفه‌ای بود که نوشتند. چنانکه آقای دکتر اعوانی فرمودند، ایشان اینجا استاد بودند و به آمریکا و کانادا رفتند و در آنجا لیسانس، فوق‌لیسانس و دکتری گرفتند. در این فاصله ایشان به تهران برگشتند و چهار ترم در دانشگاه تهران درس دادند. خاطر شریف آقای دکتر اعوانی هست. درس یکی از کلاس‌ها همین بود که به اسم کاوش‌های عقل نظری چاپ شد. یکی از برکات مهم آن زمان، وجود مرحوم آقای بزرگمهر در کلاس آقای دکتر حائری بود. آقای بزرگهمر استاد فلسفه بودند و به حوزه آنالتیک تعلق داشتند و در همه جلسات کلاس آقای دکتر حائری شرکت داشتند. آقای دکتر اعوانی هم آنجا بودند. ایرادها و اشکال‌های ایشان از موضع فلسفه آنالتیک خیلی مهم بود و بحث‌های خاص، به خصوص بحث‌های منطقی مهمی را پیش می‌آورد. در آن مجالس بود که وقتی ایشان از ضرورت ذاتی بحث می‌کردند، ضرورت ازلی را پیش آوردند که ضرورت ازلی در واقع مغفول عنه بود و به آن توجه نشده بود. آن کلاس که من هم گاهی در آن شرکت می‌کردم، یکی از کلاس‌های بسیار خوب بود. با اینکه صدا ثبت و ضبط می‌شد، آقای بزرگهمر از آقای دکتر حائری خواهش کرد که ایشان مطالبی را بنویسند و ایشان هم نوشتند و آقای بزرگمهر به خرج خودشان چاپ اول کاوش‌های عقل نظری را چاپ کردند.
جامعیتی که ایشان داشتند، بعضی از دوستان من موافق نیستند و وقتی این را می‌گویم ناراحت می‌شوند. ما متأسفانه در فلسفه عملی آنچنان که باید، به اندازه فلسفه نظری کار نکرده‌ایم. ایشان درباره عقل عملی کتاب نوشتند. ایشان کاوش‌های عقل عملی را نوشتند و بعد دوباره به آمریکا رفتند و از آنجا رساله دکتری‌شان را که حقیقتاً محققانه است برای ما به ارمغان آوردند و کتاب‌های دیگری نوشتند. ایشان اینجا، در محل پژوهشگاه علوم انسانی و در دانشگاه‌های تهران درس‌های ذی‌قیمت داده‌اند. آقای دکتر حائری خیلی آزاده بودند. آزاد بودند. فیلسوف آزاد بودند. نه اینکه چیزی که آقای دکتر اعوانی گفتند درست نباشد که ایشان مقید و ملتزم نبودند. ایشان مثل همه فلاسفه ما، از فارابی الی زمان هذا، دین و فلسفه را یکی می‌دانستند. اما ایشان مرد آزاد و صریح بودند. تعبیر خودشان این بود که ما با علم و حقیقت عهدی داریم، و این بزرگ‌ترین عهد ما است. ما این عهد را با هیچ عهدی معاوضه نمی‌کنیم. هیچ عهدی نمی‌تواند شکننده عهدی باشد که ما با حقیقت و با علم داریم.
ایشان همه عمر را صرف آموختن به دو معنا کردند. هم خودشان آموختند، هم به دیگران تعلیم دادند. ایشان هنر و ادب تعلیم داشتند و مرد بزرگواری بودند. ایشان این قدر به من ناچیز لطف داشتند که من همیشه شرمنده وجود گرامی ایشان بودم. گرچه از تذکرات صریح ایشان هم استفاده کردم. اگر گاهی ایشان سهوی می‌دیدند و تذکر می‌داند، از تذکرشان استفاده می‌کردم. از اینکه از محضر ایشان بهره بردم خیلی خوش‌وقت هستم. ایشان تا زمانی که بودند، مشعل فروزانی بودند، هنوز هم هستند. الان هم کتاب‌های ایشان خوانده می‌شود و مورد استفاده قرار می‌گیرد. ایشان استاد بزرگ فلسفه اسلامی و فیلسوف معاصر عالم اسلام بودند. والسلام علیکم.

متن سخنرانی جناب آقای دکتر  سیدمحمود یوسف ثانی در همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی

با عنوان

«حائری و مابعدالطبیعه»

بسم الله الرحمن الرحیم. بنا شد در این جلسه که به مناسبت بزرگداشت مرحوم استاد دکتر حائری یزدی منعقد شده است، بنده کمترین که چند سالی توفیق داشتم که در خدمت‌ ایشان باشم هم چند کلمه‌ای عرض کنم. البته در اینجا شاگردان مرحوم آقای دکتر حائری مثل آقای دکتر عمادزاده و جناب آقای رضوی، اقدم و افضل از من هستند. در ادامه در خدمت آقای عمادزاده نیز خواهیم بود.
شاید یکی از بهترین ادوار تحصیلی من چه در دانشگاه و چه در خارج از دانشگاه، همان ایام و سال‌هایی بود که به خدمت ایشان مشرف می‌شدیم و درس می‌گرفتیم. ایشان قطعاً بزرگ‌ترین و بهترین استاد فلسفه‌ای بودند که دیده‌ام و داشته‌ام. بعد از او، ما دیگر استادی به آن بزرگی و عظمت ندیدیم. یادم هست که 25 سال پیش، آقای دکتر دینانی و بعضی از دوستان‌شان به منزل ایشان آمدند. آقای دکتر دینانی به ایشان گفتند که ما خیلی خوشحال هستیم و خدا را شاکریم که از بین اساتید گذشته، شما هنوز هستید و اگر امروز معضلات و مشکلاتی در فسلفه پیش می‌آید، پشت‌وپناهی داریم، پشت‌گرم و مستظهر به وجود شما هستیم. ایشان این گونه مورد توجه بودند و حق هم بود. گمان نمی‌کنم که بعد از او بتوان این سخن را در حق کسی به این اندازه و مقدار گفت. به قول مولانا:
این نفس جان دامنم برتافته است /بوی پیراهان یوسف یافته است
کز برای حق صحبت سال‌ها/  بازگو شرحی از آن خوشحال‌ها
چون جلسه ما مقداری طولانی شده است، من قبل از اینکه وارد بحث اصلی‌ام بشوم می‌خواهم مقداری راجع به خودشان صحبت کنم. با اینکه به نظرم رسیدن به حریم رفاقت با ایشان قدری سخت بود و هر کسی نمی‌توانست به راحتی به این حریم ورود کند، ولی وقتی کسی وارد این حریم می‌شد، ایشان واقعاً رفیق بودند. با وجود اینکه ما هیچ قرابتی از آن جهت با هم نداشتیم، اما انصافاً من معنای حقیقی رفاقت بین استاد و شاگرد را در ایشان دیدم. وقتی من خدمت آن استاد بزرگ با آن سن و سال می‌رفتم، احساس می‌کردم که نزد دوستی می‌روم که می‌توانم با او درد دل کنم، حرفی بزنم، مشورت بگیرم و چیزی بخواهم. به قول مرحوم یحیی مهدوی که در مقدمه مصنفات در حق مجتبی مینوی می‌گوید «اوست که جان و روان دوستی اوست». آقای حائری واقعاً این‌طور بودند و از این جهت فکر می‌کنم که ایشان غیر از تعلیم، حق تربیت و اخلاقی زیادی بر دوستان و اطرافیان‌شان داشتند.
علی‌رغم اینکه به نظر می‌آمد ترفع و عزت نفسی در وجود ایشان هست و به نظر می‌رسید که اگر اشکال یا نقدی بر رأی و نظرشان وارد آید ممکن است موضع بگیرند، اما در حقیقت این‌طور نبود. یادم هست که یک روز من آگاهی و گواهی را با رساله تصور و تصدیق ملاصدرا –که مصحح آن چاپ شده بود- مقابله کرده بودم. چندین مورد که به نظرم می‌رسید جای بحث دارد و ممکن است در آنها اشکال باشد را یادداشت کردم و با قدری خوف و ترس و لرز به خدمت‌شان بردم. ولی خدا می‌داند که وقتی همه اشکالات را بر ایشان عرضه کردم، اولاً در هیچ کدام مناقشه نکردند و همه را قبول کردند و بعد گفتند که دلم می‌خواهد اگر نوشته‌ها و مقالات من مورد نقد هم قرار می‌گیرند، از این سنخ و از این دست باشد و به تعبیر ایشان، منصفانه و با مراجعه درست به مراجع و متون باشد. این گفته برای من درس‌آموز بود و در عین حال، جالب و به معنایی تعجب‌آور بود. چون قبل از این برخورد، تصور دیگری داشتم.
ایشان شأن مترفعی داشتند. ببینید که ایشان در آخر یکی از مکاتباتی که با مرحوم آقای طباطبایی دارند چه خضوعی نسبت به ایشان می‌کنند و می‌گویند ما باید از محضر افادت‌اثر ایشان پوزش بطلبیم و به این شعر مرحوم ادیب نیشابوری استشهاد کنیم:
این همه بیهده ژاژخواهی/  نیست جز بهر طبع‌آزمایی
ورنه اندر شعار گدایی /  من همان باستانی گدایم
به نظرم این شعر تاریخچه‌ای دارد که شاید بد نباشد آن را خدمت‌تان عرض کنم. چرا که احساس می‌کنم آقای حائری به این تاریخچه هم توجه داشتند. این شعر بخشی از مسمط میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری، ادیب اول، است. آغاز آن این است:
من که پابست دام و بلایم / دست فرسوده رنج و عنایم
پادشاه زمین فنایم   / خسرو آسمان بقایم
من همان شاهبازم که نبود  /جز بر اوج حقیقت مجازم
گرچه در چشم خودبین زاهد / چون حقیقت بسی بی بهایم
این شروع آن شعر است و تا آنجا ادامه می‌یابد که ادیب ترفعی می‌گیرد و از خودش تعریف می‌کند:
لیس فی طیلسانی سوی هو / فاخته‌وار چندی به کوکو
یاوه هر سو مپوی ای خداجو / من خدا، من خدا، من خدایم
ظاهراً این شعر به گوش حاج میرزا حبیب خراسانی می‌رسد و او انگار می‌خواهد ادیب را ادب کند و بگوید که تو با حضرت باری تعالی خوب صحبت نکردی. به همین دلیل، یک ترکیب‌بند می‌سراید که در بخشی از آن به این شعر ادیب اشاره دارد:
نیست جز فقر در طیلسانم  /نیست جز عجز طی لسانم
و در ادامه به این بند می‌رسد:
بنده را پادشاهی نیاید / از عدم کبریایی نیاید
بندگی را خدایی نیاید / از گدا جز گدایی نیاید
من گدا، من گدا، من گدایم
این شعر به گوش ادیب می‌رسد و ادیب تتمه‌‌‌ای که آقای حائری نقل کرده است را می‌سراید:
این همه بیهده ژاژخواهی  / نیست جز بهر طبع‌آزمایی
ور نه اندر شعار گدایی  / من همان باستانی گدایم
به نظرم، هم شعر و هم سابقه و لاحقه شعر، مورد نظر آقای حائری بوده است. در همان زمان، یکی از آقایان مست‌فرنگ –که از آنجا آمده بود یا همانجا بود- جوابیه‌ای را برای آقای طباطبایی می‌نویسد که انصافاً لسان نامؤدب و تندی دارد. وقتی این دو را با هم مقایسه می‌کنیم می‌بینیم که زبان آقای حائری چقدر زبان مؤدبانه و با حفظ ملاحظاتی است و آن زبان چقدر زبان تند، گزنده و قدری خارج از ادب است؛ آن هم با کسی مثل علامه طباطبایی که ایشان نیاز به توضیح و بحث ندارند.
اینها مقدماتی بود که بتوانم آقای حائری را قدری از دیدگاه خودم معرفی کرده باشم و البته سخن من بیش از این حرف‌ها است ولی الان وقت‌تان را بیشتر نمی‌گیرم. عنوان عرایض من این بود که می‌خواستم چند کلمه‌ای درباره نظر مرحوم علامه طباطبایی درباره مابعد الطبیعه عرض کنم. البته چون در انتخاب عناوین قدری تداخلات وجود دارد، بخشی از مطالبی که می‌خواستم عرض کنم را آقای دکتر اعوانی فرمودند. بنابراین من آن قسمت‌ها را تکرار نمی‌کنم.
با اینکه آقای حائری در فلسفه غرب مطالعات عمیق داشتند، ولی به نظر می‌آید که بعد از همه آن مطالعات، نظر ایشان نسبت به مابعد الطبیعه تفاوتی با آنچه که حکمای اسلامی در این باب گفته‌اند نکرده است. با اینکه اگر الان شما کتاب‌های فلسفی غربی را باز کنید تقریباً دیگر هیچ کدام مثل امروز ما -که تابع همان سخن ارسطو هستیم- فلسفه را این‌گونه توضیح نمی‌دهند که علم به احوال و عوارض موجود است از آن حیث که موجودند، اما ایشان بعد از همه آن مطالعات، به هر دلیلی –که البته قدری از آن را در همین کتاب‌هایی که اسم بردم توضیح دادند و در مقاله مستقلی هم گفتند- مابعد الطبیعه را همچنان بنا به تعریف ارسطو، همان علم به احکام و عوارض موجود می‌دانند. ولی به نظرم ایشان مسئله را نسبت به آنچه که دیگران گفتند قدری تنقیح کرده‌اند. ایشان در بیان موضوع فلسفه اولی یا مابعد الطبیعه به سه حیثیت توجه کرده‌اند که با کدام یک از این حیثیات، موضوع فلسفه واقع شده است. به عبارت دیگر، موجود با چه حیثیتی موضوع فلسفه است؟ آنگاه ایشان آن سه حیثیت معروفی که چندجا در کتاب‌هایشان گفته‌اند را ذکر می‌کنند و با خارج کردن آن دو حیثیت دیگر نشان می‌دهند که موجود با کدام یک از آن حیثیات موضوع فلسفه است. آن سه حیثیت، حیثیت تعلیلی، حیثیت تقییدی و حیثیت اطلاقی است که حیثیت اطلاقی در مقابل دو حیثیت دیگر تا حدودی از اصطلاحات و ابتکارات خودشان در خصوص موضوع فلسفه است. ایشان بعد توضیح می‌دهند که چرا وجود و موجود به حیثیت تعلیلی موضوع فلسفه نیست و چرا به حیثیت تقییدی نیست و چرا باید به حیثیت اطلاقی باشد.
اما اگر موضوع فلسفه به حیثیت اطلاقی باشد، ایشان از این مسئله نتیجه‌ گرفته‌اند که بر این اساس هر قضیه‌ای که درباره موجودیت هر شیئی گفته شود -با توجه به اینکه موجود با حیثیت اطلاقی موضوع فلسفه است- آن قضیه‌ای که محمول آن موجود باشد، قضیه‌ای از قضایای فلسفه خواهد بود و هیچ علمی از این حیث -نه از حیث مبادی خود و نه از حیث نتایج خود- از فلسفه مستغنی نیست. بلکه فلسفه از یک جهت مبدأ علوم است. چون آن‌طور که معروف است و می‌دانید، مبادی و مبانی علوم را فلسفه درست می‌کند و تحویل‌ می‌دهد. آن مبادی، مبادی تصوری، مبادی تصدیقی و موضوع هستند. امروز در کتاب پرسش‌های بنیادین فلسفه  دیدم که آنجا هم حرف همین است که یوئینگ هم به عنوان یک فیلسوف راسیونالیست کانتی –که از این جهت آقای حائری کاملاً شبیه او بودند- معتقد است که مبانی علوم باید در فلسفه درست شود. هیچ حرفی نیست که به حکمای ما انحصار داشته باشد. آنها هم معتقدند که در همه علوم، سلسله قواعد و مباحث و اصول مطرح است که هیچ علمی آن قواعد و اصول را در حوزه موضوع خود ندارد تا از آنها بحث کند. آنها باید در فلسفه اثبات شوند. ولو که گفته باشند فلان علم از فسلفه جدا شده است و مثلاً روان‌شناسی از فلسفه کم شده است، ولی همچنان قائل‌اند که علوم دیگر نمی‌توانند درباره آن سلسله از مباحث بحث کنند.
مطلب دوم این است که ایشان می‌گویند فلسفه هم مبدأ علوم است و هم منتهای علوم است. ما مبدأ آن را تقریباً از قبل می‌داینم. اما فلسفه چطور منتهای علوم است؟ می‌گویند هر علمی وقتی به یک حقیقت می‌رسد، نهایتاً آن حقیقتِ یافته خود را در قالب یک قضیه هلیه بسیطه بیان می‌کند و می‌گوید فلان چیز موجود است. به محض اینکه قضیه‌ای درست شد که محمول آن موجود باشد، آن قضیه متعلق به دامنه حکمت و فلسفه است و هیچ علمی نیست که موجود جزء محمولات مسائل‌اش باشد و فقط فلسفه این خاصیت را دارد. از این جهت وقتی کار همه علوم به سامان رسید و اکتشافات‌شان را کردند و در حوزه آن اکتشافات، قضایا و مسائلی را بیان کردند که محمول‌اش وجود بود، بازگشت آن به مسئله فلسفه خواهد بود. بنابراین فلسفه هم ام‌العلوم است -از این جهت که علوم از آن نشأت می‌گیرند- و هم منتهی‌العلوم است -که نهایتاً علوم به آن برمی‌گردند-. منتهی بودن فسلفه برای علوم از نکاتی است که من در نوشته آقای حائری دیدم و در جاهای دیگر به این معنا ندیده‌ام.
مطلب دیگر اینکه اگر فلسفه جست‌وجو و پیگیری حقیقت است و پی‌جویی حقیقت همان فصل ممیز انسان از سایر موجودات است، بنابراین فلسفه همان حقیقت انسان و فصل ممیز انسان از سایر موجودات است. اینجا است که ایشان سراغ حرف دکارت می‌روند که «می‌اندیشم پس هستم». ایشان می‌گویند «تفلسف می‌کنم پس هستم». برای اینکه بنا به این تعبیر، هستی و وجود هیچ کس از پی‌جویی حقیقت خالی نیست و فلسفه ام‌العلوم و رأس‌العلومی است که پی‌جویی حقیقت می‌کند. بنابراین بنا به تعبیر ایشان، حقیقت فلسفه، حقیقت انسان است. اکنون سخنی که آقای دکتر داوری نقل کردند که ایشان می‌گفتند «ما با حقیقت عهدی بسته‌ایم که بر سر این پیمان هستیم» در اینجا معنا پیدا می‌کند.
انصافاً هم ایشان در طول زندگی‌شان بر سر آن پیمان و همان دعایی که پدرشان برایشان کرده بودند ماندند. ایشان گفتند «پدرم به من گفته است که من امید می‌برم که تو چشم به این پولی که به دنبال هر ریالی از آن چشم زن و بچه یتیمی است نداشته نباشی و من گفتم شما دعا کنید که من بتوانم در این راهی که شما می‌فرمایید بروم». ایشان تا آخر عمر هم به همین راه رفتند. بعد از حوادثی که پیش آمد و تحولی که در کشور شد، با اینکه زمینه بسیاری از ترقیات و تعالیات ظاهری برای ایشان فراهم بود، ولی ظاهراً بر سر همان پیمانی که با حقیقت داشتند ماندند و رخت از این جهان بربستند. رحمت الله علیه. والسلام علیکم.

متن سخنرانی جناب آقای دکتر  غلامحسین عمادزاده در همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی

با عنوان

«نقش مرحوم حائری در تثبیت و شرح مبانی و مبادی منطقی حکمت متعالیه»

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. و صل الله علی محمد و آله الطاهرین. برای من مایه خوش‌وقتی است که در میان فرهیختگان، اساتید و جویندگان علم و حکمت در بزرگداشت فیلسوفی صحبت کنم که مانند اسلاف خود در غربت و مظلومیت، ابتکارات فلسفی و آراء و نظریات خود را به دور از جنجال‌ها و هیاهوهای سیاسی مطرح نمود. در این جلسه گرد آمده‌ایم که شاید بتوانیم جنبه‌ای از چهره مستور ایشان را نشان دهیم و از چشم‌های خود غباری بزداییم و آراء او را به تحلیل و واکاوی فلسفی تبیین نماییم.

یکی از مهم‌ترین بحث‌هایی که در تفکر فلسفی و تاریخ فلسفه مطرح است این است که قبل از اینکه وارد نظریات یک فیلسوف شویم، باید بدانیم نگرش او به فلسفه چه بود و از فلسفه چه انتظاری داشت. البته این بحث در خود علم هم مسئله است و مطرح است. زیرا الان در واکاوی تحلیل تاریخ علم، مسئله‌ای به نام «شیء فی نفسه» را مورد توجه قرار می‌دهند. اینکه بعضی می‌گویند علم در یونان یا در جاهای دیگر متولد شده است، بحث مفصلی است. ولی چیزی را به نام «شیء فی نفسه» در نظر می‌گیرند. بعد از اینکه شیء فی نفسه شناخته شد، آنگاه نظریات مطرح می‌شوند. تا زمانی که شیء فی نفسه شناخته نشود، ما نمی‌توانیم نظریه بدهیم. حال بحث در این است که اگر ما بخواهیم فیلسوفی را در تاریخ فلسفه مورد توجه قرار دهیم، اولین توجه به آن فیلسوف این است که ایشان به چه مکتبی تعلق فلسفی داشته است. نمی‌گویم تعلق احساسی و خیالی؛ تعلق فلسفی مد نظر ماست.
در اینجا ما باید کاملاً توجه کنیم که ورود به فضای کلی اندیشه آقای حائری نماییم و ببینیم که ایشان به کدام حوزه فلسفی تعلق دارد. حضرات اساتید پیش از من مطالبی را فرمودند و من استفاده کردم. آنها گفتند که آقای حائری به حوزه فلسفه اسلامی تعلق دارد. ولی توجه به این نکته لازم است که ایشان به کدام نظام فلسفی و حکمی در اسلام تعلق دارد. ایشان در کدام نظام حکمی و فلسفی، نظریه‌پردازی کرده است؟ بله، روش ایشان حکمت مشائی بود. ولی بحث بر سر این است که ایشان از چه موضع فلسفی دفاع کرده است؟ گرچه باید به این نکته باور داشت که دیوار مکتب‌های فلسفی آن‌قدر بلند نیست که یک فیلسوف نتواند از آنها عبور کند. ولی به این مسئله باید توجه کرد که علی‌رغم بلند نبودن دیوار مکتب‌های فلسفی، مرحوم آقای حائری به کدام یک از مکاتب فلسفه مشائی و اشراقی و حکمت متعالیه تعلق خاطر داشت. این نگاه الان لازم است. این نکته را از این جهت می‌گویم که علی‌رغم اینکه در دهه قبل هزینه‌ها و تلاش‌های زیادی برای نشر حکمت متعالیه صورت گرفته است، ما شاهد تخریب اذهان و نگاه به فلسفه اسلامی -خصوصاً حکمت متعالیه- در رویکرد عقلانی هستیم. الان ما در محافل فلسفی و دانشگاهی می‌بینیم که بسیاری از نارسایی‌های اجتماعی و شکست‌های فرهنگی و به تعبیر بهتر، توسعه نیافتگی فلسفی و عدم تولید فلسفی را به گردن فلسفه اسلامی می‌گذارند -و اگر هم کمی پیشرفته‌تر شوند، می‌گویند حکمت متعالیه- و گرایش به فلسفه مشائی را علامت خردورزی تلقی می‌کنند. لذا کسانی که کمی با حسن ظن و خوشبینانه‌تر با این مسئله برخورد می‌کنند، می‌گویند متفکران پیشرفته ما در فضای حکمت مشائی قدم زدند. درباره آقای حائری هم ما می‌بینیم که این امر در برخی از مباحث مطرح می‌شود. گرایش به حکمت مشائی را علامت رشد تفکر در خردورزی اسلامی تلقی می‌کنند و برعکس، گرایش به حکمت متعالیه را علامت نازایی فلسفه می‌دانند.
شاید توجه به متفکری که تعلیم فلسفه غرب را -آن هم- در دانشگاه‌های معتبر غربی آغاز نموده و به شاگردی اساتید مشهور در فلسفه غرب موفق بوده و به مدارج عالی -آن هم- در فلسفه تحلیلی رسیده است، بتواند این واقعیت را روشن نماید که التزام به آراء حکمت متعالیه نه تنها جلوی پیشرفت و توسعه را نمی‌گیرد، بلکه می‌تواند به نظریه‌پردازی در فلسفه بیانجامد. لذا باید توسعه‌نیافتگی فکری و فلسفی را آسیب‌شناسی کرد و در جاهای دیگر –نه اقبال به حکمت متعالیه- جست‌وجو کرد. البته ما نمی‌خواهیم حکمت متعالیه را از نقد مبرا نماییم. چون در پشت میز فلسفه به هیچ وجه مسئله‌ای نیست که قابل نقد نباشد. اینجانب افتخار تملذ نزد این استاد والا مقام را از سال 1358 تا زمان فوت‌شان داشتم و غیر از کلاس‌هایی که به صورت عمومی بود و من افتخار شرکت در آنها را به اندازه استعداد خودم داشتم، شرح منظومه حاجی سبزواری، دو جلد و نیم اسفار و بعضی از مباحث رسائل شیخ انصاری را نزد ایشان خواندم. بنده این افتخار را هم پیدا کردم که ایشان استاد راهنمای پایان‌نامه فوق‌لیسانس من بودند. ولی مسئله این است که با توجه به تألیفات آقای حائری و خود اینجانب که شاهد زنده‌ای هستم، نمی‌توان در این مطلب تردید کرد که ایشان به آراء و نظریات فلسفه صدرایی و حکمت متعالیه توجه خاص داشت و برای این حکمت، زبان برتری قائل بود و از نظر محتوایی، از بسیاری از مباحث فلسفه مشاء و اشراق عبور کرده بود. یعنی او مبانی اصالت وجود صدرایی، بداهت وجود، وحدت و اشتراک معنوی وجود، مشکک بودن وجود و ماهیت نبودنِ مفهومِ وجود را پذیرفته بود و به اصالت وجود صدرایی در قالب فلسفی پایبند بود.
برای اینکه بتوانیم بحث را کمی خاص‌تر کنیم، این سؤال پیش می‌آید که نسبت آقای حائری با علامه طباطبایی که وی هم یک فیلسوف تمام عیار عقلانی صدرایی بود چیست؟ این سؤال را در مصاحبه‌ها هم دیده‌ام که مطرح شده بود. با اینکه هر دوی آنها در حکمت متعالیه بودند، چرا ایشان با بسیاری از نظریات علامه طباطبایی در نظریات فلسفی زاویه داشت؟ وقتی که ما حاشیه‌های علامه در کتاب اسفار را خدمت‌شان می‌خواندیم، ایشان با بسیاری از این حاشیه‌ها مواجهه منفی داشت. بحث‌های من گسترده است ولی می‌خواهم دو نظریه ایشان را در مواجهه با علامه طباطبایی ذکر کنم. چون همان‌طور که می‌دانید، مطالبی که در کتاب‌ها نوشته شده‌اند، همواره قابل دسترسی هستند. ولی در این قسم جلسات بهتر است به چیزهای نوشته نشده توجه کرد. حال نظرات ایشان در مواجهه با علامه طباطبایی را مورد توجه قرار می‌دهیم. همان‌طور که حضرت آقای محقق داماد فرمودند که مسئله روحانیت ظرفیت زیادی دارد، این از ظرفیت حکمت متعالیه حکایت می‌کند که دو متفکری که در فضای این فلسفه فکر می‌کنند، دو رأی مختلف داشته باشند. مسئله، نقد فلسفی است. در فلسفه نفی نیست و به هیچ وجه معنا ندارد. ولی بد نیست که به مبانی نظریات ایشان در مواجهه‌هایی که با علامه طباطبایی کرده‌اند توجه کنیم. همه این مطالب نانوشته هستند و چیزهایی است که در دسترس همگان نیست.
به عنوان شاهد، صدرالمتألهین در جلد اول اسفار بحثی را به عنوان «تخصص الوجود بماذا » منعقد می‌کند. او این مسئله را به صورت منفصله مانعه الخلو طرح می‌کند که تخصص وجود به سه چیز می‌تواند باشد: حقیقت وجود، مرتبه‌ای از مراتب وجود و ماهیات. اینجا اکثر محشّین قدر اسفار مثل ملاعلی نوری، علامه طباطبایی و سبزواری حاشیه دارند. سبزواری در مورد فرق تمیز و تشخص بحث می‌کند. علامه طباطبایی حقیقت وجود را حیثیت به شرط لا می‌گیرد و می‌گوید تخصص وجود، به حقیقت وجود است. اما کدام مرتبه از مراتب وجود؟ حیثیت به شرط لایی وجود. البته حضرات و اساتید از من آگاه‌تر هستند که این حیثیات در فلسفه اسلامی از ابن‌سینا آغاز شد و در بحث ماهیت مطرح شد و عرفا آن را به وجود بردند. تا آنجا که من تتبع کردم، اولین کسی که آن را طرح می‌کند ، عبدالرزاق کاشانی در اصطلاحات الصوفیه است که تغییر و اطلاق را تا حدودی در این چارچوب مطرح می‌کند. وقتی که عرفا خواستند به مفهوم‌سازی عرفان در فلسفه روی بیاورند، این حیثیات را در عرفان مطرح کردند و به مفهوم‌سازی فلسفی  روی آوردند. این حیثیات، بحث مفصلی دارند. اگر کسی بخواهد اوج بحث را مورد توجه قرار بدهد، مکاتباتی است که بین شیخ محمدحسین اصفهانی و سید احمد کربلایی رد و بدل شده است و مطالب زیادی در این مکاتبات راجع به این حیثیات موجود است.
ولی بحث ما در موضع‌گیری آقای حائری در نظریه علامه طباطبایی است. علامه طباطبایی می‌فرماید به شرط لایی که آن را از حدود می‌گیرد، حدود پایین در بالا نمی‌آید و این به شرط لایی، حدی است که حد آن بی‌حد بودن است. یعنی او به شرط لایی را با لا بشرطی در مراتب جمع می‌کند. اگر به حاشیه ایشان مراجعه کنید، این مطلب را می‌بینید. جالب است که مرحوم آقای حائری در اینجا بحث مفصلی را مطرح می‌فرمایند که حیثیت به شرط لایی، لا اسم له و لا رسم له. و تجلی در مادون ندارد و به مقام احدیت تفسیر می‌شود و هرگونه اشراق را در این مقام، منافات با به شرط لایی و خروج از حیثیت به‌شرط لایی می‌دانست. لذا مفصل این مطلب را طرح می‌فرمودند که این به شرط لایی وجود، مایه تخصص وجود نمی‌شود. جالب‌تر آن است که آقای جوادی آملی در رحیق مختوم این نفی حد را به موجبه  معدوله المحمول برمی‌گرداند –نه سالبه محصله-. ایشان می‌گوید که اگر به شرط لایی علامه طباطبایی را به سالبه محصله برگردانیم، پیامد آن نفی تشکیک در مراتب وجود است و ما مجبور هستیم آن را به موجبه معدوله المحمول برگردانیم. لذا می‌بینیم که چون آقای حائری به وحدت تشکیکی وجود معتقد بود نه وحدت شخصی وجود، موضع‌شان به این صورت است. آقای جوادی آملی به وحدت شخصی وجود پایبند است. ایشان می‌گوید که اگر ما به شرط لایی را به سالبه محصله برگردانیم، نفی تشکیک وجود می‌شود و این مسئله قابل قبول نیست و لذا آن را به موجبه معدوله المحمول برمی‌گرداند. خیلی عجیب است که یکی از محشین فعلی اسفار، انعقاد این بحث را از رسوبات تفکر اصالت ماهوی می‌داند و این بحث را تمام‌شده تلقی می‌کند و سخن گفتن از سبب تخصص را مورد تأمل قرار می‌دهد.
این تنها یک مورد در مباحث فلسفی و حکمی بود که در این فرصت کم بیان کردیم. با فرصت اندک و کمی که داریم، من به یک مورد دیگر هم اشاره می‌کنم که در مباحث منطق است و آن، بحث اختلاف تصدیق و قضیه است. گرچه ما می‌گوییم منطق، ولی حضراتی که در فلسفه تحلیلی صاحب نظر هستند، مثلاً راسل می‌گوید همه فلسفه‌های معتبر باید کار خود را از تحلیل قضایا شروع کنند و این حقیقتی است روشن که نیاز به اثبات ندارد. آقای مرحوم علامه طباطبایی در نهایة الحکمه علم حصولی را به تصور و تصدیق تقسیم می‌کند و تصدیق را همان قضیه می‌داند؛ قضیه ملفوظه را حاکی از تصدیق می‌داند. یکی از مخالفت اصلی آقای حائری -یعنی بحثی که بین ایشان در موجبه سالبه المحمول درگرفت- به همین مبنا برمی‌گردد که آقای حائری می‌گفت قضیه فراتر از تصدیق است و علامه طباطبایی می‌فرمود تصدیق فراتر است. لذا آقای حائری در صفحه 87 آگاهی و گواهی مفصل از نظریه خود دفاع می‌کند. اکنون چون وقت کم است، شما را به این کتاب ارجاع می‌دهم. ولی خلاصه نظر آقای حائری این است که تصدیق و قضیه از نظر مفهومی متباین هستند و هیچ وجه مشترکی ندارند. تصدیق قسیم تصور می‌شود ولی قضیه از اقسام تصور است. مطلب دیگر اینکه همان‌طور که ایشان این مطلب را در آگاهی و گواهی کاملاً پیگیری می‌کنند، تصدیق یک امر بسیط است. تصدیق به قضیه تعلق می‌گیرد و قضیه‌ای باید باشد که مورد تصدیق قرار بگیرد. لذا هر تصدیقی مستلزم وجود قضیه‌ای است. اما قضیه، مستلزم وجود تصدیق نیست. لذا شما می‌توانید به هر یک از متناقضین، قضیه بگویید؛ ولی نمی‌توان گفت هر دوی آنها مورد تصدیق قرار می‌گیرد. مباحث متخیلات و موهومات از ساختار قضیه‌ای برخوردار هستند، ولی تصدیق نیستند. لذا در نظریه مرحوم آقای حائری قضیه موهوم داریم، ولی تصدیق موهوم نداریم.
چون من 20 سال در خدمت ایشان در سفر و حضر بودم و چند مسافرت در التزام ایشان بودم، دو خاطره را هم از ایشان نقل می‌کنم. برداشت من این است که تفکر فلسفی و عقلانی آقای حائری قابل مصادره نبود. این ویژگی آقای حائری بود. یعنی هیچ جریانی -چه له، چه علیه، چه فرصت‌طلبان و چه بازیگران سیاسی- نمی‌توانستند تفکر ایشان را مصادره کنند. ولی شخصیت و هویت وی دریایی بود که می‌توان در کنار آن آرام گرفت. ساحلی بود که می‌توان در کنار آن آرام گرفت. من دو قضیه نقل می‌کنم که التزام و تعهد ایشان به مسائل اخلاقی را نشان بدهم. روزی در خدمت ایشان به اصفهان رفتیم. یادم نمی‌رود که ایشان گفتند من می‌خواهم تلفنی از خاندان نجفی احوال‌پرسی کنم. پرسیدم آیا ارتباطی بین شما هست؟ ایشان فرمود نه، الان با آنها ارتباطی نیست. ولی بعد از فوت مرحوم پدرم، من به همراه اخوی، مهمان آقا شیخ محمدرضا مسجدشاهی شدم و ایشان بعد از فوت پدرم از من و برادرم دعوت کرد و از ما پذیرایی مفصلی کرد. الان که من به اصفهان آمده‌ام، خود را ملتزم اخلاقی می‌دانم که از خاندان ایشان احوال‌پرسی کنم. چون اولین سفری که به اصفهان آمدم، به ایشان وارد شده بودم. حال سه نسل از آن مرحوم گذشته است. این خاطره اول من بود.
خاطره دوم این است که یادم نمی‌رود در یکی از روزهایی که ما نزد ایشان تلمذ می‌کردیم، ایشان بحثی را مطرح کردند که ذهن مرا متوجه کرد و هر چه خواستم خود را قانع کنم، نتوانستم. زمستان بود. ساعت 7 در آن حالت بیماری‌شان با ایشان تماس گرفتم و گفتم حاج آقا اجازه بدهید چند سؤال راجع به آن بحث بپرسم. با اینکه فردای آن روز هم با ایشان کلاس داشتیم، ولی از آن بحثی که مطرح شده بود آرام نمی‌گرفتم. از ایشان اجازه گرفتم که به خدمت‌شان برسم و ایشان قبول کردند. وقتی به آنجا رسیدم، ساعت 7:30 دقیقه بود. بحث ما تا ساعت 11 به طول انجامید. ایشان پارکینسون داشت. یادم نمی‌رود به ایشان گفتم حاج آقا من شما را اذیت کردم، مرا عفو بفرمایید. امری با من ندارید؟ ایشان گفتند یک کار دیگر با شما دارم. من با خود می‌اندیشیدم که ایشان چه می‌خواهند. ایشان گفتند فلانی، امشب تماس گرفتی و آمدی. ولی اگر در روزهای بعد خواستی بیایی، دیگر تماس نگیر. درِ خانه من به روی تو باز است. این شخصیت اخلاقی ایشان بود.
به هر صورت، خاطره‌ها زیاد است و فرصت کم. از اینکه مصدع اوقات شدم معذرت می‌خواهم و از اینکه به سخنان من گوش کردید معذرت می‌خواهم.

متن سخنرانی جناب آقای دکتر  سیدحسین موسویان در همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی

با عنوان

«نقد دیدگاه استاد حائری درباره عوارض ذاتی»

بسم الله الرحمن الرحیم. عرض ذاتی اصطلاحی است که در فلسفه اسلامی رایج است. به اینکه این بحث چقدر به دوران قبل از فلسفه اسلامی، دوران ارسطو و بعدی‌ها یا قبلی‌ها، می‌رسد فعلاً کاری نداریم. موضوع پایان‌نامه فوق‌ لیسانس من -که نزدیک 30 سال پیش نوشته شد و جناب استاد محقق داماد هم نقش مشاور بنده را داشتند- موضوعات و مسائل علوم و به ویژه علوم برهانی بود که یک نوع علم‌شناسی قدما بود؛ یعنی می‌تواند فلسفه علم از منظر فیلسوفان ما قلمداد شود.
در قدیم وقتی می‌خواستند علوم را از هم جدا کنند می‌گفتند تمایز علوم به موضوعات آنهاست. یعنی موضوعات متفاوتی که هر علم عهده‌دار بررسی آن است باعث جدایی بین علوم می‌شود. ما این را مفروض می‌گیریم و قصد نداریم درباره‌اش بحث کنیم.
سخن در این بود که از چه چیزهایی از موضوع در یک علم بحث می‌شود. تعریف معروفی که هست این است که چیزهایی که قابلیت بحث از آنها در علوم هست عبارت‌اند از صفاتی از موضوع که عنوان عرض ذاتی به خود می‌گیرند. عرض ذاتی تبدیل به اصطلاحی شده که خیلی هم درباره‌اش بحث شده است. ما برای فهم مفهومی که از دو واژه «عرض» و «ذاتی» تشکیل شده، باید اول بدانیم معنی هر کدام از اینها چیست. عرض به چه معناست و ذاتی به چه معناست.
واضح است که من نمی‌خواهم در اینجا به طور مفصل و فنی وارد این قضیه بشوم. به صورت اجمالی می‌توان گفت عرض همان عرضی است که در باب کلیات بحث می‌شود؛ یعنی آن چیزی که خارج از ذات موضوع است. چون قدما معتقد بودند صفات ذاتی موضوعات مشخص و بدیهی است و بحث‌برانگیز نیست. من در طی بحث از مثالی که خود ابن‌سینا می‌زند و به علوم برهانی نزدیک‌تر است استفاده می‌کنم. او می‌گوید مثلث موضوعی است که در هندسه از آن صحبت می‌شود. صفاتی که ذاتیِ مثلث‌اند و در تعریف مثلث نقش دارند، مفروغ عنه‌اند؛ یعنی از آنها صحبتی نمی‌شود. یک مثال ساده این است که می‌گویید مثلث شکلی است سه ضلعی. دیگر نمی‌گوییم چرا مثلث شکل است یا چرا مثلث سه ضلعی است. اما از احکام و خواص آن بحث می‌شود. می‌گوییم مجموع زوایای مثلث 180 درجه است. دلیل چیست؟ باید ثابت کنیم. این خاصیت که مجموع زوایای مثلث 180 درجه است، عرض ذاتی مثلث است. عرضی است؛ یعنی در داخل تعریف مثلث نیست. یعنی برای اینکه مثلث را به یک نفر بفهمانید لازم نیست 180 درجه بودن مجموع زاوایای آن را هم حتماً به او بفهمانید. می‌گویید سه ضلع تصور کن که در سه نقطه مختلف یکدیگر را قطع کنند، شکلی که آن وسط پدید می‌آید مثلث است. اینها در تصور مثلث نقش اساسی دارند. هر چیزی که در تصور مثلث نقش دارد ذاتی مثلث است، اما چیزهایی که نقش ندارند عرضی هستند. صفات عرضی همچنین شامل صفاتی می‌شود که اگر تأمل ثانوی کنید به ذهن شما می‌آید، اما باز هم خارج از ذات مثلث است. مثلاً سه زاویه داشتن مثلث. ممکن است وقتی شما مثلث را تصور می‌کنید به سه زاویه داشتن آن توجه نداشته باشید. این خاصیت عرضی مثلث است. همین که به آن خاصیت توجه ندارید کافی است که ذاتی نباشد. این از عرضی بودن.
ذاتی هم در فلسفه ما اصطلاحات زیادی دارد. می‌گویند ذاتی به معنای برخواست از ذات است. البته این نتیجه‌‌ای است که من در آن زمان از کل پایان‌نامه‌ام گرفتم. بنابراین ذاتی بودن باید ناشی از ذات موضوع باشد. یعنی ذات موضوع باید خودش اقتضای این را داشته باشد که این محمول بر آن شود یا این صفت بر آن عارض شود. در همان مثال مثلث، وقتی مثلث کشیده می‌شود 180 درجه بودن زوایای داخل آن هم ایجاد می‌شود. دیگر احتیاج به این نیست که چیز دیگری صفت 180 درجه بودن مجموع زوایا را برای مثلث درست کند. همین که مثلث درست شد، آن صفت را هم دارد. اصطلاحاً در اینجا می‌گویند این صفات واسطه در ثبوت ندارند. یعنی احتیاج به این نیست که چیزی خارج از ذات مثلث، این صفت را برای مثلث اثبات کند. پس واسطه در ثبوت به این معناست.
اصطلاح دیگری هم داریم به نام واسطه در اثبات. واسطه در اثبات مربوط به عالم ذهن است و واسطه در ثبوت مربوط به عالم خارج. به عنوان مثال، در مثلثی که در عالم خارج در فضای هندسی اقلیدسی  تحقق پیدا کرده، این 180 درجه بودن خود به خود ایجاد شده، اما در عالم ذهن ممکن است اثبات نشده باشد. یعنی ثابت شده است اما اثبات‌شده نیست. اثبات مربوط به عالم علم، تعلم و آموزش است. ما هندسه را یاد می‌دهیم. بنابراین ما ممکن است عرض ذاتی داشته باشیم که گرچه نیاز به علت خارجی به نام ثابت‌کننده نداشته باشد ولی در عین حال نیاز به اثبات داشته باشد.
من در تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم که عرض ذاتی همان عرض لازم است. در بحث کلیات پنج‌گانه وقتی بحث از عرضی‌ها می‌کنند اصطلاح عرضی لازم را به کار می‌برند. عرضی لازم با عرض ذاتی تطبیق می‌کند. منتها در باب برهان اصطلاح عرض ذاتی را به کار می‌برند. یعنی از این حیث که می‌خواهیم بدانیم مسائل علمی بر چه مفاهیمی استوار است از اصطلاح عرض ذاتی استفاده می‌شود. اینجا مناقشه‌ها و تعاریف زیاد است. من وارد این بحث‌ها نمی‌شوم.
من از کاوش‌های عقل نظری و از هرم هستی و از دیگر مباحث مرحوم استاد حائری در آن تحقیق‌ام خیلی استفاده کردم، البته نه با نگاه نقادانه، بلکه با این دیدگاه که از ایشان استفاده کنم. به بخشی رسیدم که برایم تعجب‌برانگیز شد. آن موقع هم این موضوع را با جناب استاد محقق داماد در میان گذاشته بودم. نمی‌دانم خاطرشان هست یا نه. استاد حائری دیدگاه را به این صورت مطرح کردند که مسأله علمی مسأله‌ای است که حالت امکانی داشته باشد. تا چیزی حالت امکانی نداشته باشد معنی ندارد که مسأله شود؛ چون مسأله یعنی سؤال. بعد از اینجا نتیجه گرفتند که چیزهایی که ضروری ذات موضوع هستند و جزو لوازم ماهیت موضوع هستند و به تعبیری عرض ذاتی به این معنا هستند [البته ایشان اینجا اصطلاح عرض ذاتی را به کار نمی‌برد] نمی‌توانند جزو مسائل علوم باشند. بلکه هر چیزی که بخواهد مسأله علمی قلمداد شود باید نسبت محمول‌اش به موضوع‌ نسبت امکانی باشد، نه نسبت ضروری. من بعداً آن قسمت از متن ایشان را می‌خوانم. ایشان مسأله را به شکلی مطرح می‌کنند که احساس می‌شود در گفتارشان خلطی بین مقام ثبوت و اثبات رخ داده است. یعنی ایشان می‌گویند هر لازم ماهیتی که در نظر بگیریم نمی‌تواند جزو مسائل علوم باشد. حال آنکه چنانچه الان گفتم 180 درجه بودن زوایای مثلث لازم ماهیت مثلث است و شما نمی‌توانید هیچ ماهیتی را در نظر بگیرید که این لازمه همراه‌اش نباشد؛ و در عین حال این یک مسأله علمی است.
اگر اجازه بدهید برای اینکه منظورم را بهتر برسانم عین عبارت ایشان را از کتاب کاوش‌های عقل نظری بخوانم. ایشان می‌فرماید «مقصود از عوارض و لواحق ذاتیه که در تعریف موضوعات و مسائل علوم آمده است لوازم ذاتیه که اصطلاحاً لوازم ماهیت است نمی‌باشد. زیرا لوازم ذات مانند امکان هرچند که از ذاتیات ماهیت یعنی از اجزای آن شمرده نمی‌شود، اما در این امتیاز که با جعل و تحقق موضوع، مجعول و محقق است و همچنین از آن جهت که غیر قابل تفکیک از ذات و ماهیت است، با ذاتیات به معنای اجزای ماهیت یکسان می‌باشد». این حرف در مقام ثبوت درست است. «لوازم ذات عین ذاتیات شیء‌اند. چون با جعل ذات، هم ذاتیات موجود می‌شوند و هم لوازم ذات. احتیاجی به جعل ثانی نیست. و در تشکیل قضایا نیز با همان ضرورت ذاتیه‌ای که اجزای ماهیت را بر خود ماهیت حمل می‌کنیم لوازم آن را هم به همان نحو و با همان ضرورت ذاتیه بر موضوع حمل می‌نماییم». کاملاً درست است. «و در هر حال، مقصود از عوارض ذاتیه که مسائل علم را تشکیل می‌دهد این‌گونه لوازم ماهیت نیست.» من به صورت کلی‌ این ایراد را دارم: «زیرا اگر مناسبات عوارض ذاتیه با موضوع علم همچون رابطه میان لوازم ماهیت و خود ماهیت باشد، تمام مسائل از حالت مسأله که بالاخره یک حالت ترکیبی و امکانی است خارج شده و صورت ضرورت ذاتی را به خود می‌گیرد». همین جا به نظر من اصطلاح ترکیبی و امکانی را با هم آوردن، مغالطه‌آمیز است. چون ممکن است چیزی حالت ترکیبی داشته باشد، اما یا ماتقّدم است یا ماتأخر، و یا بعضی از همان ماتقدم‌ها هم قابل اثبات باشند و نیاز به اثبات داشته باشند.
«به عبارت دیگر اگر حقیقتاً همه عوارض ذاتیه، یعنی مسائل علوم، از نوع لوازم ضروری و لاینفک موضوع علم باشد، دیگر مسأله‌ای برای علوم وجود نخواهد داشت». چرا وجود نخواهد داشت؟

دکتر محقق داماد: اثبات در اینجا به معنای فهم قضیه است، نه به معنای برهان. واسطه در اثبات ندارد، فقط فهم قضیه است. در لوازم ماهیت، آنهایی که رابطه امکانی ندارند، فقط فهم خواننده قضیه را اثبات می‌کند. برهان این وسط نقش ندارد.
دکتر موسویان: پس برهان‌های ریاضی و هندسی برهان نیستند؟
دکتر محقق داماد: این اشکال در مسائل ریاضی هست. شما وقتی قضیه را فهم کردید بلافاصله حکم به محمول می‌کنید.
دکتر موسویان: این فهم کی حاصل می‌شود؟ اگر نیاز به واسطه در اثبات داشته باشد چه؟
دکتر محقق داماد: نه، واسطه در اثبات این است که برهان واسطه شود. اینجا برهان واسطه نمی‌شود.
دکتر موسویان: چرا نمی‌شود؟ برهان انّی است.
دکتر محقق داماد: برهان نیست. فقط فهم قضیه است. در اصالت وجود هم همین‌طور است. در اصالت وجود هم برهان فقط فهم مسأله است. همین که مسأله را فهمیدید حکم به محمول می‌دهید.
دکتر موسویان: پس به این معنا باید بگوییم ریاضیات و هندسه علم نیست.
دکتر محقق داماد: من به ریاضیات و هندسه کاری ندارم، اما بسیاری از مسائل فلسفی به همین صورت است. شما به مسأله فلسفی مسأله می‌گویید، اما وقتی برهان می‌آورید در داخل‌اش خود موضوع را روشن می‌کنید.
دکتر موسویان: آن یک بحث دیگر است جناب استاد.
دکتر محقق داماد: در چنین قضایایی حرف آقای حائری این است که لوازم ماهیت دقیقاً برهان واسطه برای اثبات‌اش نمی‌شود. فقط فهم مسأله کفایت می‌کند. وقتی ذهن مسأله و موضوع و محمول را فهمید، بلافاصله حکم می‌دهد.
دکتر موسویان: چطور موضوع و محمول را می‌فهمد؟
دکتر یوسف ثانی: یعنی شما این بحث را به مسائل فلسفی اختصاص می‌دهید؟
دکتر محقق داماد: بله
دکتر یوسف ثانی: اگر این قید را بگذاریم این حرف از کلیت‌اش می‌فهمد. حال به فرض اینکه در عالم فلسفه این‌طور باشد ادامه بدهید.
دکتر محقق داماد: ببخشید که میان کلام‌تان توضیح دادم.
دکتر موسویان: نه، اتفاقاً من دوست داشتم که بحث شود.
بعد ایشان می‌فرماید «بر اساس همین اشکال ما ناگزیریم عوارض ذاتیه ماهیت را که مسائل علوم را تشکیل می‌دهند با لوازم ذاتیه آن جدا کنیم و برای هر یک حکم و وضع جداگانه‌ای قائل شویم».
خلاصه برداشت من این بود که اینجا میان واسطه در ثبوت و واسطه در اثبات خلطی اتفاق افتاده است. یعنی گویی ایشان می‌خواهند بفرمایند که هرچه واسطه در ثبوت نداشته باشد واسطه در اثبات هم ندارد. این فهم من است. اگر چنین نفهمیم که یک بحث دیگر است، اما اگر این‌طور بفهمیم به نظر من قطعاً اشکال وارد است. و لوازم دو نوع است: بَیّن و غیر بیّن. یعنی آنجا که از عوارض ماهی و لوازم ماهیت بحث می‌کنند، خودشان دو قسمت می‌کنند و می‌گویند لوازم بیّن داریم و لوازم غیر بیّن. غیر بیّن باید با چه بیّن شوند؟
دکتر محقق داماد: برهان نمی‌خواهد. دو دوتا چهار تا را ببینید.
دکتر موسویان: اگر این‌طور باشد علوم صرفاً به تعاریف تبدیل می‌شوند.
دکتر محقق داماد: دو دوتا چهار تا جز فهم قضیه برهانی ندارد.
دکتر موسویان: دو دوتا چهار تا فرق دارد. این ممکن است ساده باشد.
دکتر محقق داماد: شما می‌گویید دو دوتا چهار تا می‌شود یا غلط است؟ همین که قضیه را فهمیدید حکم به اثبات می‌کنید.
دکتر موسویان: یک موقع فهم بدون واسطه اتفاق می‌افتد. یعنی شما موضوع و محمول را می‌بینید....
دکتر محقق داماد: تصورها مقدرة لالتصدیق. به هیچ وجه نیاز به برهان ندارد. واسطه در اثبات به این صورت است که برهان واسطه شده باشد. صغری، کبری، نتیجه. الان اینجا صغری، کبری، نتیجه ندارد.
دکتر موسویان: چرا ندارد؟ الان شما 180 درجه بودن مثلث را چطور تصور می‌کنید؟
دکتر محقق داماد: آنجا هم همین‌طور است. توجه کنید. آن برهان‌هایی که در منطق می‌گوییم به هیچ وجه لازم نیست. همین که شما موضوع و محمول را فهمیدید حکم به نسبت می‌کنید.
دکتر موسویان: تصور من از 180 درجه یک نیم‌دایره است. ارتباط این با مجموعه زوایای مثلث چیست؟
دکتر محقق داماد: اگر نباشد و برهان خواسته باشد، لازمه ماهیت نیست. اگر احیاناً باشد این‌طور است.
دکتر موسویان: نه لازم ماهیت است. مگر می‌شود ما در فضای هندسه مسطحه مثلثی داشته باشیم که مجموع زوایایش 180 درجه نباشد؟
دکتر یوسف ثانی: ظاهراً فرمایش آقای دکتر ناظر به علم الهی است؛ که اگر کسی چیزی را درست تصور کرد همه لوازم‌اش را الی غیر النهایة می‌تواند تصور کند.
دکتر موسویان: بله. علم شهودی چیز دیگری است. بحث من در عرصه علم حصولی است.
دکتر محقق داماد: در مورد فلسفه این‌طور است.
دکتر یوسف ثانی: بله، مگر اینکه در مسائل فلسفه محصور کنید.
دکتر موسویان: بله. من هم قبول دارم. فلسفه هم باید تعریف شود و چیز دیگر شود.
دکتر یوسف ثانی: احتمالاً نظر آقای حائری هم به مسائل فلسفی بود.

متن سخنرانی جناب آقای دکتر  علی افضلی در همایش بزرگداشت استاد مهدی حائری یزدی

با عنوان

«نقش استاد در ترویج فلسفة تطبیقی»

بسم الله الرحمن الرحیم. و به نستعین. وصل الله علی محمد و آله الطاهرین. خدمت همه اساتید، سروران و بزرگواران گرامی که در مجلس حضور دارند، به خصوص خدمت جناب آقای دکتر محقق داماد عرض سلام دارم. بنده نیز به سهم خود به عنوان عضوی از اعضاء اینجا، خدمت همه دوستان خیرمقدم عرض می‌کنم. زمانی که خانم دکتر اعوانی برای سخنرانی در اینجا به بنده پیشنهاد دادند، من عرض کردم که به خاطر کسالت مستمری که دارم ممکن است اصلاً نتوانم صحبت کنم. اما تمام سعی خود را می‌کنم که صرفاً به عنوان یک ادای دین نسبت به مرحوم استاد حائری، چند کلمه‌ای را عرض کنم. از گرفتگی صدایم عذرخواهی می‌کنم و سعی می‌کنم زیاد مزاحم شما نباشم.
ابتدا مقدمه کوتاهی در رابطه با ارتباط خودم و مرحوم استاد حائری عرض می‌کنم. با اینکه من تحصیلات فلسفی‌ام را–چه در دانشگاه، و چه به صورت کلاس‌های خصوصی-  نزد برجسته‌ترین استادان فلسفه داشتم، اما بیشترین تحصیل فلسفی من نزد مرحوم دکتر حائری بود که سالیان زیادی طول کشید. از سال 1358 یعنی یک سال بعد از انقلاب، ایشان کلاس‌هایی را تحت عنوان آنتولوژی در اینجا تشکیل دادند که بعدها کتاب هرم هستی از آن بیرون آمد. به تعبیر خودشان، هِرم هستی غلط است. هَرم هستی درست است. ایشان کلاس‌های متعددی در اینجا داشتند. بحث رابطه هست‌ها و بایست‌ها که آن زمان از مباحث خیلی مهم بود و راجع به این بود که آیا بایست‌ها از دل هست‌ها بیرون می‌آیند یا نمی‌آیند، بعدها به کتاب کاوش‌های عقل عملی تبدیل شد.
ما دروس مختلفی را در مؤسسه حکمت و فلسفه در خدمت ایشان بودیم. اگر بخواهم دروسی که خدمت ایشان گذراندم را بگویم، شاید حدود ده دوره از درس‌های مختلف شود. مثل دروس مغالطات در منطق، دروس علم النفس و دروس شناخت‌شناسی. شناخت‌شناسی ایشان به چاپ رسیده است، اما بعضی دیگر از دروس ایشان مثل علم النفس به چاپ نرسید. دروس متعددی را در خدمت ایشان بودیم. ما بعضی از دروس را هم به صورت خیلی خصوصی خدمت ایشان می‌خواندیم که سال‌ها طول کشید. یکی از طولانی‌ترین آنها درس‌های شفا بود. متن شفا را از اول خواندیم. سه روز در هفته، ساعت هفت صبح به منزل یکی از دوستان می‌رفتیم و مباحث الهیات و امور عامه‌ را چندین سال خدمت ایشان به صورت خصوصی می‌خواندیم. در آن کلاس، 6،7 نفر بودیم و چند سال طول کشید. بخش اعظم کتاب شفا را در خدمت ایشان خواندیم. دروس شرح اصول کافی هم به صورت خصوصی در منزل یکی از دوستان تشکیل می‌شد و آن هم سال‌ها طول کشید و بخشی از آن توسط یکی از شاگردان آن مرحوم به صورت کتاب به چاپ رسید. خود آن شاگرد هم چند سال پیش مرحوم شد. خدا رحمت‌شان کند. ایشان از دوستان نزدیک من بود. ما دروس خیلی متعددی را در خدمت ایشان خواندیم. بیشترین تأثیرات فلسفی من از نظر زمانی نزد ایشان بود و ایشان از نظر علمی خیلی به گردن من حق دارد. رابطه ما خیلی نزدیک بود. در جلسات مختلف، فراوان به منزل ایشان رفت‌وآمد داشتیم. بنابراین ایشان حق بزرگی به گردن من دارند و من فقط به عنوان ادای دین، احساس تکلیف کردم که امروز در این مجلس چند کلمه‌ای در مورد ایشان عرض کنم.
نکته دیگری که لازم است ذکر شود و جناب آقای محقق داماد هم در فرمایشات‌شان به آن اشاره کردند، بی‌مهری‌ای بود که متأسفانه بعد از انقلاب نسبت به ایشان و مقام علمی‌شان صورت گرفت. ایشان به همان جهتی که آقای دکتر فرمودند، پایبند مبانی خاص بود و حاضر نبود از آن مبانی عدول کند. یادم نمی‌رود که اوایل انقلاب، ماشین پیکان را قرعه‌کشی می‌کردند و به استادان دانشگاه می‌دادند. دانشگاه تهران هم برای اعضای هیئت علمی خود قرعه‌کشی کرد و یک ماشین پیکان به نام ایشان درآمد. اما بعد از سال‌ها که می‌خواستند لطفی به ایشان کنند، وقتی ایشان خواست ماشین را تحویل بگیرد، از ایشان پرسیده شد که آیا شما گواهینامه رانندگی دارید؟. ایشان هم گفته بود که من گواهینامه رانندگی ندارم. آنها گفتند پس این ماشین به شما تعلق نمی‌گیرد و آن ماشین را به ایشان تحویل ندادند. این در حالی بود که در همان زمان، کسانی که یک دهم ایشان نه فضل داشتند، نه علم داشتند و نه تقوا، علاوه بر اینکه بهترین ماشین‌ها در خدمت‌شان بود، راننده هم در اختیارشان قرار داده می‌شد، محافظ هم در اختیارشان قرار داده می‌شد. اما وقتی نوبت به مرحوم حائری رسید، صرفاً به دلیل اینکه ایشان گواهینامه رانندگی نداشتند، همان ماشین پیکانی را که می‌توانستند در اختیار ایشان قرار بدهند را هم از ایشان دریغ کردند. به‌جای اینکه بگویند حال که شما رانندگی نمی‌دانید ما یک راننده در اختیارتان می‌گذاریم، همان ماشین را هم از ایشان دریغ کردند. این یکی از کوچک‌ترین نکاتی بود که ایشان مورد بی‌مهری قرار گرفته بود و متأسفانه این‌ بی‌مهری‌ها تا آخر عمر هم ادامه داشت. فقط و فقط به این دلیل که ایشان استقلال فکری داشت و حاضر نبود تملق بگوید، چاپلوسی کند، و چیزی که خودش هم به آن معتقد نیست را شعار بدهد و دنباله‌رو آن باشد. به همین خاطر وقتی دیدند ایشان به درد استفاده‌های آنچنانی نمی‌خورد، او را کنار گذاشتند و این انزوا تا آخر عمر ادامه داشت.
کتاب حکمت و حکومت، کتاب علمی پرباری در فلسفه سیاسی است. نظرات دقیقی در آن کتاب هست. چون نظراتی که ایشان در این کتاب داشت، مخالف با نظرات رایج  بود، از همان موقع که ایشان این کتاب را نوشت به شدت مورد حملات گوناگون قرار می‌گرفت که چرا این کتاب را نوشتند، این کتاب ضد فلان و بهمان است و این قسم صحبت‌ها. گاهاً کسانی به ایشان ایراد می‌گرفتند که حتی جای شاگردِ شاگرد ایشان هم به حساب نمی‌آمدند و یک صدم فضل و معلومات ایشان را هم نداشتند. اما به خودشان اجازه می‌دادند که گاه با الفاظ توهین‌آمیز با ایشان برخورد کنند. مطالبی که ایشان در آن کتاب مطرح کردند، مطالب فقهی است. اما ایشان یک فقیه درجه اول بود. خود ایشان این مطلب را به من گفت که ایشان اولین کسی بود که درجه اجتهاد مطلق از مرحوم آیت الله العظمی بروجردی داشت. خود مرحوم آیت الله العظمی بروجردی می‌گفت که هر کس تا پیش از ایشان درجه اجتهاد از من دارد، اجتهاد متجزی است؛ یعنی من در مسائل خاصی به آنها درجه اجتهاد دادم. اول کسی که درجه اجتهاد مطلق –یعنی در تمام زمینه‌های فقه- داشت، مرحوم استاد حائری بودند که از مرحوم آیت الله العظمی بروجردی گرفته بودند. حدأقل باید آراء چنین کسی که در فقه صاحب نظر است، مورد توجه قرار بگیرد. حال اگر نقدی هم هست، باید بررسی شود. اما خیلی وقت‌ها و در خیلی از موارد، بحث‌ها دیگر علمی نبود و با اهانت و شعار همراه بود.
متأسفانه این بی‌مهری‌ها تا زمان مرگ ایشان ادامه داشت و من اعتقادم بر این است که شاید یکی از دلایلی که ایشان فوت کرد، مجموع فشارهای روحی بود که سال‌های سال به ایشان وارد می‌آمد. البته ایشان خیلی بزرگوارتر از آن بود که بخواهد توقعی داشته باشد، اما بالأخره روح انسان آزرده می‌شود. گاهی وقت‌ها در کنار ایشان بودیم و می‌دیدیم که ایشان از دیدن سخنرانی کسانی در تلویزیون به شدت ناراحت می‌شوند و از اینکه افراد کم‌مایه و بی‌مایه سخنرانی می‌کنند و مطالبی را شعارگونه می‌گویند حرص می‌خوردند. به هر حال مرحوم حائری خیلی مورد آزار و اذیت روحی قرار گرفت و به اعتقاد من، شاید این قضیه در فوت نابهنگام و زود ایشان بی‌تأثیر نبود. چون نمی‌خواهم زیاد مصدع بشوم، از این نکته نیز می‌گذرم.
آن بعدی از ابعاد علمی مرحوم دکتر حائری که خیلی حائز اهمیت است، بعد فلسفه تطبیقی ایشان است. ایشان به نوعی از مؤسسان فلسفه تطبیقی در کشور ما هستند. البته قبل از ایشان کسانی مثل مرحوم علامه طباطبایی، فلسفه تطبیقی را در کشورمان شروع کردند که همان کتاب اصول فلسفه شد. منتهی آن کتاب عمدتاً ناظر به نظرات مارکسیست‌ها و ماتریالیست‌هایی که آن زمان زبان‌زد بودند بود و مرحوم علامه طباطبایی، مباحثی که در اصول فلسفه آمده است را ناظر بر آنها می‌نوشت. فقط به یک نکته اشاره داشت. اما مرحوم دکتر حائری این‌طور نبود و ابعاد مختلفی از فلسفه تطبیقی را مطرح می‌کردند.
یکی از حسن‌های بزرگی که مرحوم حائری داشتند، تسلط به زبان انگلیسی بود و این در هیچ‌یک از اساتید نسل گذشته ما نبود. چه مرحوم علامه طباطبایی، چه مرحوم آقای مطهری، چه استاد جوادی آملی و چه آقای مصباح یزدی در عین حال که همگی روی فلسفه تطبیقی کار کردند، اما متأسفانه هیچ‌کدام به زبان انگلیسی تسلط نداشتند. من همیشه این افسوس را خورده و می‌خورم که اگر کسی مثل مرحوم علامه طباطبایی یا مرحوم استاد مطهری به زبان انگلیسی مسلط بودند و با متون غربی‌ها در فلسفه مستقیماً آشنا می‌شدند، چقدر ابعاد کاری‌شان و برکات کاری‌شان در فلسفه تطبیقی وسیع‌تر می‌شد. اما استاد حائری این حسن بزرگ را نسبت به تمام این اساتید داشتند که قادر بودند به متون دست اول و درجه اول فلسفه غرب مراجعه کنند. ما این جامعیت و مراجعه مستقیم به متون را چه در دوره تحصیل‌ ایشان -که در فلسفه تحلیلی تحصیل کردند و از تورنتوی کانادا دکتری گرفتند- و چه بعداً در آثارشان مشاهده می‌کنیم.
مرحوم دکتر حائری در خیلی از آثارشان کار فلسفه تطبیقی کردند، اما آن آثاری که در آنها بیشتر از همه به فسلفه تطبیقی پرداختند چند کتاب است. یکی همان کتاب علم حضوری ایشان که ایشان آن را به زبان انگلیسی نوشت و در واقع تز دکترای ایشان بود. یادم می‌آید ما در همین مؤسسه در اوایل انقلاب به صورت خیلی خصوصی –مثلاً شاید چهار، پنج نفر از جمله من، خانم دکتر اعوانی و دو، سه نفر دیگر از دوستان- در یکی از اتاق‌های طبقه بالا متن کتاب علم حضوری ایشان را در حضور خوشان می‌خواندیم و مباحثه و گفت‌وگو می‌کردیم. ایشان در آن کتاب می‌خواستند بگویند که علم حضوری که فیلسوفان ما از آن صحبت می‌کردند، حتی سابقه در فسلفه یونان دارد و خیلی از فیلسوفان یونان هم بحث علم حضوری را مطرح کردند. البته بعدها بعضی از استادان فلسفه آن را مورد نقد و بررسی قرار دادند. البته اقتضای فلسفه نیز همین است که نظرات را رد یا اثبات کنند. در هر صورت، مهم نفس این کار بود که برای اولین‌بار صورت می‌گرفت.
کتاب دیگری که ایشان در آن بحث‌های فلسفه تطبیقی را مطرح کردند، کاوش‌های عقل نظری بود؛ به خصوص آن فصلی که در آن مطالبی را به صورت خیلی مفصل تحت عنوان خداشناسی تطبیقی آوردند. در واقع ایشان در آن کتاب بیشتر بر برهان وجودی تمرکز کردند و از بین همه ادله خداشناسی، بحث برهان وجودی به دلیل ارتباط با مباحث فلسفه اسلامی خیلی نظر ایشان را جلب کرده بود و آنجا بحث خیلی مفصلی راجع به این برهان آوردند. من در کتاب برهان وجودی خودم، بیش از سی صفحه از نظرات مرحوم حائری را آورده‌ام و آنها را توضیح داده‌ام و تحلیل کرده‌ام. البته به نظر این حقیر می‌رسید که قسمت‌هایی از آن ممکن است جای بحث و گفت‌وگو داشته باشد که خیلی هم مهم نیست. مثلاً ایشان موافق برهان وجودی بود و برخلاف مرحوم علامه طباطبایی، استاد مطهری و دیگران که برهان وجودی را قبول نداشتند، ایشان آن را قبول داشت.
دوستان مستحضر هستند که برهان وجودی به برهانی گفته می‌شود که در آن صرفاً از تعریف خدا، وجود خدا را اثبات می‌کند. مرحوم استاد حائری این برهان را قبول داشت. منتهی برهان وجودی تقریرهای مختلفی دارد. آنسلم یک تقریر داشت، دکارت یک تقریر داشت. ایشان در کتاب خودشان تقریر دکارت را نمی‌پذیرند، اما تقریر آنسلم را می‌پذیرند. من در همین کتاب توضیح داده‌ام که ظاهراً فرق ماهوی بین این دو برهان مشاهده نمی‌شود؛ یا باید هر دو را بپذیریم یا هیچ‌کدام را. ایشان در همین کتاب در بحث خداشناسی تطبیقی، نظرات کانت، بعد از آن نظرات راسل، و در ادامه، نظرات توماس آکویناس را یکی یکی مورد تحلیل و بررسی قرار می‌دهد و من تمام آنها را در این کتاب آورده‌ام.
ایشان در بحث برهان وجودی اثر دیگری هم داشتند و آن شرح و تعلیقاتی بود که بر کتاب تحفة الحکیم مرحوم غروی اصفهانی -معروف به کمپانی- داشتند. مرحوم غروی در بحث برهان وجودی یک برهان ابتکاری داشت؛ با اینکه شاید ایشان حتی خبر نداشت که غربی‌ها این برهان را مطرح کردند. مرحوم آقای حائری تقریر مرحوم کمپانی را قبول نداشت و به آن ایراداتی وارد کرد. ایشان در همین قسمت شروع به نگارش نقد نظرات ایشان کردند و درست در وسط بحث برهان وجودی –یعنی شرح مرحوم غروی اصفهانی- حال‌شان بهم می‌خورد و بلافاصله به بیمارستان منتقل می‌شوند و به رحمت خدا می‌پیوندند.
زمانی که من کار ایشان را به خاطر همین اثر خودم خیلی دنبال می‌کردم، خیلی علاقه‌مند و تشنه بودم که بدانم ایشان راجع به تقریر مرحوم کمپانی چه می‌گوید. در بحث استدلال مرحوم کمپانی نکته جالبی هست که بعدها غربی‌ها همین استدلال را مطرح کردند. منتهی به جای اینکه این استدلال به اسم ما تمام شود، به اسم آنها تمام شد. خلاصه استدلال مرحوم کمپانی را می‌توان اینگونه بیان کرد که چیزهایی که نیستند، به دو دلیل نیستند. هر چیزی را که شما تصور کنید نیست، به دو دلیل نیست. یا اینکه تناقض مفهومی دارد؛ مثل دایره مربع. و یا اینکه تناقض ندارد، اما علت‌اش او را ایجاد نکرده است؛ مثل اژدهای هفت سر. تمام چیزهایی که وجود ندارند، به این دو دلیل وجود ندارند: یا باید در مفهوم‌شان تناقض باشد، یا اینکه علت‌شان آنها را موجود نکرده باشد. مرحوم کمپانی و قبل از او، حکیم نراقی به گونه‌ای دیگر استدلال می‌آورند و می‌گویند ما در مورد خدا می‌گوییم خدا یا هست یا نیست. اگر خدا هست که حکم ثابت می‌شود. اگر خدا نیست، نبودن او یا به دلیل تناقض مفهومی است و یا به دلیل اینکه علت خدا او را موجود نکرده است. ما در مورد خدا نمی‌توانیم بگوییم که علت‌اش او را موجود نکرده است. چون خدا واجب‌الوجود است و علت ندارد. پس باید تناقض مفهومی داشته باشد. خدا تناقض مفهومی ندارد. در کجای مفهوم خدا تناقض وجود دارد؟! بنابراین ثابت می‌شود خدا وجود دارد. این تقریر به اعتقاد من بی‌عیب‌ترین تقریر برهان وجودی است که اشکالات کانت و دیگران -که وجود، کمال نیست- بر آن وارد نمی‌شود.
مرحوم آقای حائری برای نخستین بار اشکالی را مطرح می‌کنند و در واقع شکل سومی را مطرح می‌کنند که چیزی که نیست، می‌تواند به دلیل تناقض‌اش نباشد، می‌تواند به دلیل علت داشتن‌اش هم نباشد. من نظرات خیلی‌ها را راجع به برهان وجودی دیده‌ام. اما ندیده‌ام که در هیچ جای دیگری اشکال آقای حائری را مطرح کنند. تعبیر ایشان این است که نبودن خدا ممکن است ناشی از هویت خدا باشد، نه ناشی از ماهیت خدا. اتفاقاً بنده خیلی مشتاق بودم که ببینم ایشان چگونه این اشکال را پاسخ می‌دهند و اصلاً منظورشان از این گفته چیست که نبود خدا ممکن است به دلیل هویت او باشد نه ماهیت او. ظاهراً ایشان دقیقاً وقتی همین جمله را می‌گویند، یک‌دفعه حال‌شان بد می‌شود و به بیمارستان منتقل می‌شوند. در این کتاب من خوب فکر کردم که شاید نظر ایشان –یعنی نبود خدا به دلیل هویت خدا است- به این جهت باشد. من اکنون وارد آن مسئله نمی‌شوم. 
کتاب دیگری که ایشان در آن راجع به فلسفه تطبیقی بحث کردند، کتاب هرم هستی است. ایشان در آنجا مباحث کانت، هگل و راسل و همین‌طور دیدگاه هیوم راجع به علیت را می‌آورند و آنها را مورد نقد و بررسی، و تطبیق و مقایسه قرار می‌دهند. ایشان به حرف‌هایی که کانت راجع به وجود و نقش وجود می‌زند، خیلی حساس بود و خیلی نقد می‌کرد. کتاب دیگر، کتاب علم حضوری بود که عرض کردم و کتاب دیگر، کاوش‌های عقل عملی بود. اوایل انقلاب این بحث و نظر هیوم خیلی داغ بود که آیا ما می‌توانیم قضایای ارزشی یا بایستی را از دل قضایای هستی بیرون بکشیم یا نه؟ ایشان یک تقریر ابتکاری داشت که می‌گفت بله، می‌توانیم. و آن را در کتاب کاوش‌های عقل عملی هم نشان دادند.
ای کاش ایشان مجالی می‌کرد و خدای متعال عمر بیشتری به ایشان می‌داد که این آثار پربرکت را وسیع‌تر کنند و بیشتر نشر دهند و به خاطر تسلطی که به متون غربی داشتند، روی ابعاد دیگری از فلسفه تطبیقی کار کنند. بعد از ایشان دیگر کسی با آن اشراف و با آن دقت روی این مسئله کار نکرد. اگر هم دیگران کار کردند، مراجعه‌شان به منابع فارسی بود و هیچ‌کدام سراغ متون درجه اول و دست اول نرفتند. من به عنوان ادای دین، وظیفه خود دانستم که به پاس سال‌های طولانی شاگردی که نزد ایشان داشتم، نکاتی را عرض کنم. نثار روح پرفتوح مرحوم استاد حائری یزدی صلواتی به همراه فاتحه قرائت کنید.